#آرشام_پارت_190

--با اینکه ازت بزرگترم ولی ضرب شصتت هنوزم مثل قدیماست..
انگشت اشاره م رو تهدیدکنان جلوی صورتش گرفتم وفریاد کشیدم: واسه بار اخر دارم بهت میگم ارسلان..حق نداری نزدیکش بشی..اگه یه
بار..فقط یه بار دیگه ببینم مزاحمش شدی قسم می خورم زنده ت نذارم..به شایان بگو محضه دهن لقیش واسه ش گذاشتم کنار، وقتش که شد
تحویلش میدم..در ضمن همین امروز از ویلای من میری و از جلوی چشمام گورتو گم می کنی..چون بدجور به خونت تشنه م..
و نگاهی از سر نفرت به صورت سرخ شده از خشمش پاشیدم و به طرف ساختمون رفتم..
--آرشام چی شده؟..!چرا عین سگ و گربه افتادین به جونه هم؟!..
به صورت نگرانش نگاه کردم..درخشش چشماش بیشتر از قبل خودنمایی می کرد..
-چیزی نیست..ارسلان داره میره می تونه برسونتت..
بازومو گرفت..ایستادم..مظلومانه نگاهم کرد..دستمال سفیدی از کیفش بیرون اورد و گذاشت رو لبم..از دستش گرفتم..
--آرشام من کاری کردم؟..حرفی زدم؟..
-نــه ..می بینی که حوصله ندارم..
لبخند زد..
--امشب شام بریم بیرون؟..پدر و مادرم مشتاقن ببیننت..
-اگر مشتاقن میتونن بیان اینجا..فعلا وقت گردش و این حرفا رو ندارم..
لبخندش کمرنگ شد..
--درکت می کنم..همیشه کارت تو اولویت قرار داشته و هنوزم داره..
-امیدوار بودم تو اینو نگی..
از لحن تندم پی به معنی کلامم برد..
--گفتم که منو ببخش..
-و گفتم چی؟..
--گفتی فرصتی واسه جبران نیست..ولی هست..به خدا هست تو بخواه میشه..
-نمیشه..
--آرشام.. دوستم داری؟..
نگاهه مستقیمم رو به چشماش دوختم..جدی بودم..جدی تر از همیشه..جوابی از جانب من نگرفت و مغموم سرش رو زیر انداخت..
-سکوتت رو پای هیچی نمیذارم..معنیش نمی کنم ولی بذار جبران کنم..
-کسی حاضره جبران کنه که بدونه چیزی این وسط هست..وقتی نیست به چه امیدی می خوای جبران کنی؟..اصلا چی رو می خوای جبران
کنی؟..
بغض کرد..
--بذار بهت ثابت کنم که یه چیزی بینمون هست..می دونم..اشتباه کردم..داشتی بهم احساس پیدا می کردی که رهات کردم..بهم هیچ وقت
نگفتی ولی نگاهت رو هنوز فراموش نکردم آرشام..می دونی که اهل التماس نیستم..ولی به خاطر عشقی که بهت دارم می خوام فرصت جبران
رو بهم بدی..برای همین..می خواستم ازت یه خواهش بکنم..
-می شنوم..
--اجازه میدی همراه خانواده م یه مدت اینجا باشیم؟..البته اینجا که..ویلای مجاور..
-که چی بشه؟..
--قرار نیست چیز ِ خاصی بشه آرشام..چرا به همه چیز بدبینی؟..
سکوت کردم ولی اون ادامه داد: اجازه میدی؟..فقط به عنوان مهمون..
پوزخند زدم..
--مهمون؟..!مطمئنی؟!..
لبخند زد..
--اره، مطمئنم..من به خودم این فرصتو دادم..از وقتی تصمیم گرفتم برگردم..
-ولی من فرصتی به خودم نمیدم..چون از اول چیزی نبوده که بخوام بیخود ذهنمو درگیرش کنم..
--بوده آرشام..قبول کن که بوده..
با اخم نگاهش کردم..
-بس کن دلربا..با این حرفا به جایی نمی رسی..حرفی رو که بزنم تا اخر سرش می ایستم ..پس تمومش کن..
محزون نگام کرد..
--باشه..هر چی تو بگی..اصلا هر چی تو بخوای..حالا اجازه میدی؟..
نگاهش کردم که تند گفت: گفتم که فقط به عنوان مهمون..باشه؟..
تردید نداشتم..ولی خواستم اون اینطور حس کنه..

@romangram_com