#آرشام_پارت_188

با حرص جوابشو دادم: من با آرشام و قصرش کاری ندارم..حالا که همه چیزو می دونی حتما اینو هم می دونی که من فقط وفقط یه
خدمتکارم..خدمتکار مخصوصش که تو این سفر همراهش اومدم..اینکه چرا منو جلوی تو معشوقه ش خطاب کرده رو برو از خودش بپرس..به
من ربطی نداره..ولی اون عموی پست فطرتت کور خونده که دستش به من برسه..نه تو می تونی خرم کنی نه اون عـوضی ..همتون از یه
قماشین..
با عصبانیت بازمو گرفت و کشید طرف خودش..سفیدی چشماش به سرخی می زد..یعنی تا این حد رو عموش حساس ..ِولی اینطور نبود..
--بفهم چی داری از دهنت می ریزی بیرون..من کاری به شایان ندارم..ولی تو برام فرق می کنی..آرشام که باهات نیست..پس چرا به من فکر
نمی کنی؟..
-ولم کن..من غلط بکنم بخوام از این غلطای زیادی بکنم..حرف حق تا بوده تلخ بوده..طاقتشو نداری به من چه؟..
با حرص دستمو کشیدم بیرون و برگشتم تا دستش روم بلند نشده بزنم به چاک که صورتم محکم خورد تو سینه ی سفت و عضلانی ِ آرشام..
دماغمو محکم چسبیدم..از درد اشک تو چشمام نشست..بهتر ..بالاخره یه جوری باید می ریختن بیرون..بهونه ش هم اینجوری جور شد..
در همون حال به جفتشون توپیدم: لعنت به همتون..
و خواستم از کنارش رد شم که نذاشت..
--چی بهش می گفتی ارسلان؟..
ارسلان پوزخند زد ..با نفرت گفت: خصوصی بود رفیق..مگه کسی موقع لاو درکردن ِ تو و دلربا مزاحمتون شد تا ازت بپرسه چی دارین بهم
میگین که تو هم یه دفعه سر رسیدی اینو می پرسی؟..
با اینکه از دست ارسلان حرصی بودم ولی یه دمت گرم تو دلم بهش گفتم..
نگاهمو به ارشام دوختم تا ببینم عکس العملش در مقابله این حرف ارسلان چیه..ولی مثل همیشه فقط اخماش تو هم بود..
نگام کرد و خواست یه چیزی بگه که امونش ندادم و به طرف ساختمون دویدم..
دلربا همونجا زیر درختا رو صندلی نشسته بود و نگاه کنجکاوش رو آرشام و ارسلان می چرخید..
رفتم تو اتاقم..دلم حسابی پر بود..دوست داشتم گریه کنم..در اتاقو قفل کردم و افتادم روتخت..دیگه جلوی خودمو نگرفتم و ازته دل زار زدم..
به حماقته خودم..به اینکه تموم مدت بیخود و بی جهت داشتم نقش بازی می کردم در صورتی که همه چیز به همین راحتی برملا شد..
دلیلش شاید برای ارشام مهم باشه ولی دیگه برای من پشیزی ارزش نداره..
اینکه معشوقه ش باشم یا نه..اینکه کنارش بمونم یا نمونم تمومش کاذب بود...ای کاش یه ضبط تو اتاق داشتم و الان یه آهنگ غمگین می
ذاشتم گوش می کردم و ضجه می زدم..
هر وقت از چیزی ناراحت بودم خودمو با آهنگای غمگین خالی می کردم..خود به خود هرچی بغض رو دلم داشتم تخلیه می شد..با تموم
اشکایی که از چشمام سرازیر می شد عقده هامم می ریختم بیرون..
ارسلان به همین راحتی همه چیزو فهمید و من بیخود خودمو درگیرش کرده بودم..اینکه ارشام بفهمه ارسلان همه چیزو می دونه برام مهم
نیست می خواد چکار کنه..حتما می دونست که به دلربا گفت من فقط دوستشم..اگه نمی دونست هم لابد تصمیمش عوض شده چون دلربا رو
دیده..
کسی که سالهاست عاشقشه..معلومه هنوزم عشقشون رو فراموش نکرده که با یه نگاه باز یادش افتاده..
حالا باید چکار کنم؟..اگه دلربا خواست اینجا بمونه چی؟..حتما با پدر و مادرش میان اینجا..به قول خودش مثل قدیما پیش همن..
اونوقت منه کم شانس چه خاکی تو سرم کنم؟..صبح تا شب شاهده نگاههای عاشقونه شون باشم که به هم میندازن؟..
دلربا هر چی ام مغرور باشه جذابه..از همه مهمتر عاشقه..منی که عقایده خودمو داشتم دل و دینمو به باد دادم اون که 5سال هم آمریکا زندگی
کرده لابد..
خدایا دارم دیوونه میشم..دارم هذیون میگم..چکار کنم؟..اگه بمونه چکار کنم؟..جایی رو ندارم که برم..نمی خوام شاهد باشم..شاهد عشقبازیشون
و نگاههاشون به هم..نمی خوام عذاب بکشم..
خدایا آه ِ فرهاد چه زود دامنمو گرفت..دسته رد به عشقش زدم و اینجوری به خاک سیاه نشستم..دیگه بدتر از این؟!..دیگه بدتر ازاینکه
غرورم..عشقم..قلبم..همه چیزمو باختم؟..شکستم و نابود شدم؟..مگه از این بدترم هست؟..
کم درد داشتم که یه درد دیگه از سر عشق نشست رو بقیه ی دردام؟..این درد زجرم میده..الان که اولشه اینجوریم وای به حال بعدش..
اصلا شاید آرشام اونو نخواد..شاید بگه دیگه دوستت ندارم..
احمق شدی دلارام؟..خب اگه نمی خواستش که نمیذاشت اونجوری بازوشو بگیره..اصلا باهاش حرفم نمی زد..
شاید ازش گله داشته باشه ولی دلربا رفعش می کنه..عین اب خوردن..احساسشو برمی گردونه..من می دونم..من که شانس ندارم..
ای کاش یه جایی رو داشتم می تونستم اینجا نمونم..ولی کجا رو دارم؟..
ای کا ش فرهاد پیشم بود..دوست داشتم باهاش حرف بزنم..ولی چه فایده؟..اون منتظر جواب مثبته..من گفتم جوابم منفیه ولی قبول نمی
کنه..
ای کاش حرف از علاقه ش پیش نمی کشید تا الان با خیال راحت بهش زنگ می زدم و ازش می خواستم بیاد پیشم..
می دونم نامردیه..می دونم خودخواهم..ولی چکار کنم؟..کسی رو جز اون ندارم..تموم مدت فک می کردم مثل برادرمه ولی حالا..
یاد حرف آرشام افتادم که گفت برگردیم تهران ازادم..

@romangram_com