#آرشام_پارت_187

اخمامو کشیدم تو هم با صدای گرفته گفتم: زانوی غم بغل نگرفتم..اجازه ندارم چند دقیقه واسه خودم تنها باشم؟..
در کمال پررویی اومد کنارم با فاصله ی کم نشست ..کمی خودمو کشیدم عقب ولی نتونستم بیشتر برم چون یه کم دیگه می رفتم می افتادم..
--تنهایی گاهی اوقات خوبه..منتهی اینکه یه سنگ صبور داشته باشی صدبرابر بهتر از تنهایی جواب میده..
نگاه سبزش رو تو چشمام دوخت..
--میگی نه؟..امتحان کن..من میشم سنگ صبورت..
خواستم بلند شم که مچمو گرفت..با پرخاش دستمو کشیدم عقب که به حالت تسلیم دستاشو برد بالا و با لبخند گفت: باشه بابا تسلیم..دختر
چته؟..
خواستم بلند شم که با حرفش در جا خشکم زد..
--فرارت از چیه دلارام؟..منکه می دونم بین تو وآرشام چیزی نیست..
-چی می دونی؟..!چرا این رابطه رو می بینی و انکار می کنی؟!..
--چون قبولش برام سخته که آرشام دوباره بخواد عاشق بشه..در ضمن شایان همه چیزو بهم گفت..و می دونم بهم دروغ نگفته..
حیرت زده نگاهش کردم..ولی جدا از جملاته آخرش قسمت اول حرفش بدجور ذهنمو بهم ریخت..
-تو..تو گفتی که..آرشام دوباره..
--نگاشون کن..
و با دست به رو به رو اشاره کرد..که آرشام و دلربا کنارهم زیردرختا قدم می زدن و دلربا دستشو دور بازوی آرشام حلقه کرده بود..داشت لبخند
می زد و آرشام هم از حالت صورتش فهمیدم جدی ِ ولی نه مثل همیشه..اروم بود..
-خب..اونا..
--اونا عاشقه هم بودن..و البته الانم هستن.. 5سال پیش دلربا به خاطر موقعیت شغلی و ادامه ی تحصیل تو امریکا همراه خانواده ش مقیم
امریکا شد..آرشام خواست جلوش رو بگیره ولی دلربا تصمیم خودش رو گرفته بود..کاراشونو خودم انجام دادم..چون اونجا زندگی می کردم و گه
گاه می اومدم ایران..با امورش هم آشناییت داشتم..
-چطور..چطور با هم آشنا شدن؟!..
--شایان واسطه ی این اشنایی بود..پدر دلربا یکی از دوستان صمیمی شایان محسوب می شد و از این طریق تو یکی از همین مهمونی ها دلربا
و آرشام همدیگرو دیدن..دلربا اخلاق خاصی داشت..با غروری که در عین حال با لوندی همراه بود تونست آرشام رو جذب خودش کنه..آرشام
هم با بقیه فرق داشت..
مکث کرد..
--اون نه به زنها بها می داد و نه حتی داخل ادم حسابشون می کرد..همیشه با نفرت به اونها زندگی می کرد ولی به وضوح مشخص بود رفتارش
با دلربا جدا از بقیه ست..
پس حدسم درست بود..حسی که نسبت به این قضیه داشتم دروغ نبود..می دونستم همینه..اونا عاشقه هَمَن..هنوزم هستن..وگرنه اینطور اویزونه
هم نمی شدن..
دلربا چه زود با یه ذره ناز و عشوه کدورتاشون رو از بین برد..شاید چون اسمامون به هم شبیه ِ این مدت آرشام با من نرمتر رفتار می کرد..اره
حتما همینه..
سرمو زیر انداختم..یه قطره اشک نزدیک بود از چشمم بیافته که با سر انگشت گرفتمش و صورتمو برگردوندم تا ارسلان نبینه..
--ویلای شایان از اینجا دور نیست..امروز مجبورش کردم همه چیزو بگه..شک داشتم که امروز به یقین رسیدم..برای همین دلربا رو با خودم
اوردم..هم اون اصرار داشت که هر چه زودتر آرشام رو ببینه و هم من می خواستم از این طریق بفهمم که ارشام هنوز همون آرشام ِ و تغییر
نکرده..
بغضم گرفته بود و چونه م بدجور می لرزید..چشمام می سوخت..اشک توش پر شده بود و دنبال یه موقعیت بودم تا همه شونو خالی
کنم..صورتمو برگردونده بودم تا چشمای خیسمو نبینه..
--آرشام جذابه..به هر چی که خواسته رسیده..تو سن 30سالگی یه فرد قدرتمنده..
و حس کردم تموم این جملات رو با حرص و نفرت خاصی به زبون میاره..
دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم..خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم..
پاشدم برم که دستمو گرفت..مجبورم کرد وایسم..تقلا کردم ولی ولم نکرد..سرمو که بلند کردم دیدم آرشام با اخم غلیظی اونطرف کنار دلربا
ایستاده و ما رو نگاه می کنه..
لعنت به تو که داری منو می کشی..دارم دق می کنم از دستت نامرد..
--دلارام چت شده؟..!دستت چرا انقدر سرد ِ؟!..
بی توجه به صورت عصبانی آرشام برگشتم طرف ارسلان..دستمو گرفته بود ول نمی کرد..
بهش توپیدم: فهمیدی بین ما چیزی نیست..ولی شایان چیز دیگه ای هم بهت گفته؟..
میخواستم بدونم در مورد این 1ماه بهش حرفی زده یا نه..خیر سرم خواستم حرفو عوض کنم..تا بلکن یه جوری از دستش خلاص شم..
یه جور خاصی نگام کرد وبا یه لبخند کج گفت: که قراره به زودی ملکه ی قصرش بشی؟..ولی قصر آرشام که چشمگیرتره..اینطور نیست؟..

@romangram_com