#آرشام_پارت_185

--آره می دونم..واسه ی همینه که........
--سلام..
نگاهه هر دوی ما به سمت دلارام کشیده شد..جلوی در ایستاده بود.. به طرفم امد..نگاه کوتاهی به دلربا انداخت و کنارم نشست..
دلربا موشکوفانه نگاهی به او انداخت و رو به من گفت: ایشون رو معرفی نمی کنی؟.!.
نگاهش کردم..
--دلارام..یکی از دوستانه نزدیکمه..
سرش رو زیر انداخت..پنجه هاش رو در هم فشرد..
و به دلربا نگاه کرد و لبخند زد..
*************************
«دلارام»
وقتی گفت دوستشم نه معشوقش حال بدی بهم دست داد..برام جای سوال داشت که چرا جلوی این دختر منو دوستش خطاب کرد؟!..
یعنی منو به همین چشم می بینه؟..!یه دوست؟!..
پس چرا جلوی ارسلان جور دیگه ای رفتار می کرد؟!..
اون دختر که بعد فهمیدم اسمش دلرباست با لبخندی از روی غرور نگام کرد..واقعا هم اسمش به چهره ی جذابش می اومد..
تو صورتش دقیق شدم..چشمای عسلی، کمی درشت و کشیده..
لبای نسبتا گوشتی و بینی قلمی و کوچیکی که بهش می خورد عمل کرده باشه..پوست برنز و براق..
موهای بلوند رنگ کرده که قسمت جلو رو کاملا از شال بیرون گذاشته بود..آرایشش غلیظ نبود..چهره ش بیشتر از اینکه زیبا باشه جذاب
بود..جذاب و لوند..
--جدا؟..!چه جالب..خوشبختم..
به زور سرمو تکون دادم و زیر لب گفتم: منم خوشبختم..
ولی تو دلم نالیدم: بدبختی از این بیشتر؟!..
--یه دوستی ساده یا..؟!..
و آرشام با حرفی که زد رسما داغونم کرد..
--فقط یه دوستی ساده..
تموم مدت جدی جواب دلربا رو می داد..نامرد خردم کرد..این مدت گرمایی از نگاهش و حرارتی از دستاش دیده بودم که پیش خودم می گفتم
حتما حس متقابلی نسبت بهم داره..ولی حالا با این جوابی که به دلربا داد همه ی دنیامو رو سرم آوار کرد..
دوست نداشتم بمونم ولی جونی تو پاهام نبود تا از جام بلند شم..می ترسیدم نگامو روش نگه دارم و از همون نگاهه گله مند دستمو بخونه..
می ترسیدم پاشم و عین ادمای فلج بین راه سقوط کنم و رسوا بشم..
بنابراین از روی درد به روی هردوشون لبخند پاشیدم و زخمی که رو قلبم نشسته بود رو پشت همون لبخند کذایی پنهون کردم..ترجیح دادم
سکوت کنم و فقط شنونده باشم..
کنجکاو بودم بدونم این دختر کیه؟!..
کیه که آرشام مثل بقیه بهش نمیگه من معشوقه شم؟!..
درسته اینها در ظاهر همه ش دروغه..ولی حس می کردم این دختر با بقیه فرق می کنه..با کسایی که اطرافمون بودن و مخصوصا..شیدا..
دلربا با غرور پا روی پا انداخت و نگاه عسلی وجذابش رو معطوف چهره ی جدی وخشک آرشام کرد..
--مدت زیادی نیست که همراه خانواده م از آمریکا برگشتم..پروازمون با ارسلان همزمان شد..اون شب که شایان مهمونی گرفته بود ما هم یه
جشن خودمونی به مناسبت ورودمون و دیدن اقوام و اشناها ترتیب دادیم..ارسلان اصرار داشت به مهمونیش بیام ولی متاسفانه نتونستم
مهمونای خودمو راضی کنم..
تا اینکه خواستم بیام دیدنت ولی شایان گفت اومدی کیش..این مدت هم کارای شرکت و کارخونه وقتمو گرفته بود..
شایان به بابام پیشنهاد کرد تو این سفرهمراهیش کنیم..منم فقط محضه خاطره اینکه تو رو ببینم از این پیشنهاد استقبال کردم..
این شد که ما هم اومدیم..دیگه صبر نکردم تا فردا،خواستم همین امروز ببینمت..
و با شیفتگی ِ خاصی زل زد تو چشمای آرشام و گفت: از اینکه می بینم هنوزم مثل اونوقتا هستی خوشحالم..
--چی شد که برگشتی؟..
لبخند دلربا کمرنگ شد..
--دلیل خاصی نداشت..پدر عزم برگشت کرده بود که من و مامی هم استقبال کردیم..دلم واسه اینجا و..مخصوصا تو تنگ شده بود..
آرشام یه لبخند کج نشوند گوشه ی لباش..
--جالبه.. بر می گردی؟..
--نه..قصد برگشت ندارم..می خوام همینجا به کارم ادامه بدم..خواستیم بریم ویلای خودمون ولی اماده نبود..این مدت که نبودیم معلومه هیچ
کس بهش رسیدگی نکرده..

@romangram_com