#آرشام_پارت_184

به فکر فرو رفتم..
--(یکی هست که مراقبت باشه.. چون اونم یه درد ناعلاج داره..یه درد که..صد برابر بیشتر از تو داره عذابش میده..)
درد ناعلاج..دردی که با انتقام هم درمان نمی شد..پس آرشام هم دنبال انتقامه.!!.ولی از کی؟..!برای چی؟!..
خدایا چقدر دوست داشتم بدونم این مرد ِ مغرور و سرسخت رو چی به این روز انداخته؟..!چی باعث شده آرشام به فکر انتقام بیافته؟!..
گفت برگشتیم ازادم!..!می تونم به هدفی که همیشه دنبالش بودم برسم..
ولی چرا خوشحال نیستم؟..!چرا؟!..
رفتم کنار ماشین ..دستاش رو فرمون بود و سرشو تکیه داده بود..نشستم کنارش که به ارومی سرشو بلند کرد..
وبدون اینکه نگام کنه ماشینو روشن کرد..
تو مسیر برگشت هیچ کدوم حرفی نزدیم..بی هدف تو خیابونا می چرخید..
منی که ذهنم درگیر آرشام و حرفاش بود..
و آرشام که..
***********************
«آرشام»
باز همون حس لعنتی..باز همون تشویش ها و ..تکرار و تکرار و تکرار..
پس کی می خواد تموم بشه؟..کی به آرامش میرسم؟.. اصلا یه روزی میرسه که از اینهمه دروغ و تیرگی خلاص بشم؟..
ولی تموم میشه..تمومش به اون دو نفر بستگی داره..نفر نهم و..دهم..نفر دهم که مهره ی اصلی ِ این بازی بود..و نفر نهم..خودش میاد طرفم..منم
می دونم چطور ازش استقبال کنم..تصمیمی که داشتم ازش بر می گشتم رو از نو گرفتم..
ماشینو بردم تو.. در کمال تعجب دلربا رو کنار ارسلان دیدم.. پیاده شدم و به طرفشون رفتم..نگهبان هراسان نگاهم کرد..
--آقا من بی تقصیرم..ارسلان خان گفتن شما در جریان هستید..
زیر لب غریدم: فقط خفه شو و برو سر کارت..
--چـ..چشم آقا..
برگشتم و به دلارام نگاه کردم که متعجب به ماشین تکیه داده بود و نگاهش این طرف بود..
ارسلان _ ببین کی اینجاست..
نگاهم به سمت دلربا کشیده شد..نگاه عسلی و جذابش..با همون درخشش ِ همیشگی..
به طرفم اومد و با لبخند کوچکی که رو لباش بود دستشو به طرفم دراز کرد..
--سلام آرشام..مشتاق دیدارت بودم..
صداش هم تغییری نکرده بود.با همون غرور همیشگی..غروری که..
نخواستم که بیاد..ولی حالا که با پای خودش اومده .....باید بمونه..
دستشو تو دستم گرفتم و فشردم..
-فکر می کردم می دونی خوشم نمیاد مهمونم ناخونده باشه..
دستشو رها کردم..لبخندش رو حفظ کرد..به طرف ساختمون حرکت کردم..
--هنوزم همون آرشامی..
وارد سالن شدم و روی صندلی نشستم..با همون غرور خاص و زیبایی که همیشه در خودش داشت نگاهم کرد و با لبخند نشست..همزمان
ارسلان هم وارد شد..
--خب خب من دیگه میرم به کارام برسم..فکر کنم تنها باشین بهتره..حتما حرفای زیادی برای گفتن دارین..
انگشت اشاره ش رو به پیشانی زد : روز خوش..
به در سالن نگاه کردم..
دلربا دهان باز کرد تا حرفی بزنه که خدمتکار رو صدا زدم..
--بله آقا..
-دلارام تو باغ ..ِصداش بزن بگو بیاد داخل..
--چشم آقا..
با رفتن خدمتکار نگاه کوتاهی بهش انداختم که یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:بعد از این همه مدت اومدم دیدنت چه استقبال گرمی..
--همون توقعاته همیشگی..دلربا از این همه یکنواختی خسته نشدی؟..
--خسته؟..!آرشام تو......
با یک نفس عمیق به پشتی صندلی تکیه داد..مغرورانه نگاهم کرد..
--از این لحاظ تغییر کردی..
--ولی تو تغییر نکردی..
لبخند زد..

@romangram_com