#آرشام_پارت_183
که من از آهن و سنگم ولی تو از جنس شیشه
نتونستم بی تفاوت باشم و پرسیدم: همیشه به آهنگای غمگین گوش میدی؟..
با اخم جوابمو داد: چرا می پرسی؟..
-آخه هر وقت از ضبط ماشینت یه اهنگ شنیدم یا درمورد جدایی می خونه یا کلا غمگین می خونه..
جوابمو نداد..یه گوشه نگه داشت..سمت چپم تا چشم کار می کرد دریا بود ..پیاده شدیم..یه سراشیبی اونجا بود که ازش پایین رفت..منم پشت
سرش راه افتادم..
بی توجه به من قدم برداشت..رو به روی یه صخره ایستاد ولی نگاهش به دریا بود..
پشت سرش ایستادم..یه قدم به جلو برداشتم و کنارش قرار گرفتم..به صورت گرفته و ناراحتش نگاه کردم..اره ناراحت بود..
تو عمق چشماش همون غم همیشگی نشسته بود..غمی که از وقتی فهمیدم حسم نسبت بهش چیه تونستم تو چشمای سیاه و نافذش ببینم..
نفس عمیق کشید ..در همون حال تو موهاش دست کشید و نگاهشو به من دوخت..اطرافمون تا حدودی خلوت بود..ولی گه گاه مردم از
کنارمون رد می شدن و با لبخند به دریا نگاه می کردن..
آرشام _ تو میگی تو زندگیت درد کشیدی..میگی نامردی دیدی و دم نزدی..تحمل کردی و چشماتو بستی..
مکث کرد..
--امروز حرفاتو زدی..منم شنیدم..ولی حالا من می خوام حرف بزنم..و تو باید بشنوی..
منتظر نگاش کردم که چشم ازم گرفت و به دریا خیره شد..
--همه یه سری اسرار تو زندگیشون دارن..یه راز..یه راز که می تونه بزرگ باشه و یا کوچک و بی ارزش..ولی از دید اون کسی که راز رو پیش
خودش داره دارای بالاترین ارزش ..ِتو دختر ازادی هستی..ازاد فکر می کنی و ازاد هم عمل می کنی..بی پروایی..گستاخ و محکم..شاید همین
ویژگی در تو جلب توجه می کنه..رفتاری که ذاتا تو وجودت هست..نگاهت و رفتارت به ظاهر نشون نمیده رازی تو دلت داشته باشی..اینکه
بخوای یه گوشه از زندگیت رو..مخفی کنی یا حتی جزو اسرارت نگه داری..ولی همه چیز در ظاهره..
سکوت کوتاهی کرد..نمی دونستم چی می خواد بگه ولی حسابی محو گفته هاش شده بودم..
--بعضی حرفا گفتنی نیست..جاشون تو اعماق قلبته..می خوای نباشه ولی باید بمونه..باید بمونه تا بتونه هدفت رو مشخص کنه..شایدم
اهدافتو..
نگام کرد..
--هدفت چیه دلارام؟..!نابودی شایان؟!..
با دهان باز نگاهش کردم..که ادامه داد: می خوای ازش انتقام بگیری..می خوای همونطور که اون تو و خانواده ت رو به روز سیاه نشوند تو هم
همون بلا رو به سرش بیاری..هدفت همینه؟!..
من من کنان همراه با تعجب گفتم: من..مـ..ن نمی فهمم چی داری میگی..
پوزخند زد وسرشو تکون داد..
--می فهمی..اینبار همه ی حرفامو می فهمی..درکشون توی چشمات پیداست..
سرمو زیر انداختم..
--تو می خوای حقتو بگیری..رازت همینه درسته؟..
نگاهش کردم و حیرت زده گفتم: رازم؟..!اما من..
--وقتی حرفاتو زدی فهمیدم تا چه حد از شایان نفرت داری..و می دونستم شایان با تو وخانواده ت چه بازی کرده و از نتیجه ش هم
باخبرم..فکر می کردم وقتی برای بار آخر شایان بهت پیشنهاد بده قبول می کنی چون برای گرفتن انتقام باید اینکارو می کردی..ولی تو قبول
نکردی..حدس زدم قرار نیست به گرفتن حقت فکر کنی..ولی هر لحظه می بینم نفرتت داره نسبت به شایان بیشتر میشه و هراس از این داری
که اون حرف تو رو پیش بکشه..اسمش که میاد وحشت می کنی..نگاهت به وضوح تغییر می کنه و..می فهمم که چی تو سرته..چون این نگاه رو
قبلا دیدم..با این نگاه کاملا اشنام..
و با لحنی محزون در حالی که چشم به دریا داشت ادامه داد: ازادی هرکار که می خوای بکنی..وقتی برگردیم تهران یه سری تغییرات رو تو
زندگیت می بینی..دیگه دلارامی نیستی که زیر دست من کار می کرد..دختر ازادی هستی که هر کار بخواد انجام میده..می خواستی ازاد زندگی
کنی و منم جلوتو نمی گیرم..
نگام کرد..
--مسیرتو خودت انتخاب می کنی..ولی..
مکث کرد..
--یکی هست که مراقبت باشه.. چون اونم یه درد ناعلاج داره..یه درد که..صد برابر بیشتر از تو داره عذابش میده..
نگاه آخرشو به دریا دوخت ..وبعد هم راهشو کشید و رفت طرف ماشین..
و من موندم و یه ذهن درهم و برهم ..پس فهمیده بود..اینکه می خوام انتقام خانواده م رو از شایان بگیرم..
ولی این رو تنها کسی می تونه از تو چشمام بخونه که خودشم حس مشابهه منو داشته باشه..کسی که دنبال انتقام باشه..
وگرنه مطمئن بودم هیچ کس تا به الان نتونسته اینو بفهمه..حتی فرهاد که همیشه کنارم بود..
@romangram_com