#آرشام_پارت_181
-خب چرا؟..!نکنه تا اخر این سفر باید اینجا زندونی باشم؟.!.
ارسلان با لبخند رو کرد به من وگفت: اتفاقا منم دارم میرم این اطراف یه گشتی بزنم..خوشحال میشم تو هم باهام بیای..
قبل از اینکه جوابشو بدم آرشام با مشت زد رو سقف ماشین و از پنجره تو صورت ارسلان داد زد: خفه شــــو ارسلان..بــرو ولی دلارام حق
نداره با تو هیچ کجا بیاد.. راتو بکش و برو..تا بیشتر از این عصبانیم نکردی..
ارسلان با پوزخند جوابشو داد: شاید به ظاهر تغییر کرده باشی ولی ذاتت همونه که هست..چرا باهاش مثل یه اسیر رفتار می کنی؟..مگه اون
ادم نیست؟..حق داره ازاد باشه ..هیچ وقت رفتار بیخودتو با خانما درک نکردم..
و آرشام دندوناشو روی هم سایید و به صورت کاملا وحشتناک سر ارسلان فریاد زد: ارسلان اگه همین الان نزنی به چاک قسم می خورم همون
کاری رو باهات بکنم که چندین ساله ارزومه به سرت بیارم..
حرفاش جدی بود..حتی جدیتر از همیشه..و ارسلان اینو فهمید ..صورتش سرخ شده بود و خشم از چشمای هردوشون شعله می کشید..
حاضرم قسم بخورم تا به حال ارشام رو اینطور عصبانی ندیده بودم..
عجب غلطی کردما..حالا نخواد تلافی رفتار ارسلان رو سر من در بیاره؟!..
ارشام به نگهبان اشاره کرد درو بازکنه و ارسلان به سرعت از ویلا بیرون رفت..
موندن رو جایز ندونستم و خواستم یواشکی بزنم به چاک که صدای مملو از خشونتش رو از پشت سر شنیدم..
--کجـــا؟..صبر کن باهات کار دارم..مگه نمی خواستی قدم بزنی؟..
با ترس پا گذاشتم به فرار بدون اینکه برگردم و پشت سرمو نگاه کنم..ولی صدای پاشو می شنیدم که به شتاب پشت سرم می دوید..
نفس کم اورده بودم که دستم از پشت کشیده شد ..وقتی یه دور، دوره خودم چرخیدم مجبورم کرد سر جام وایسم..
-ولم کن مگه دزد گرفتی؟..
داد زد:حالیت می کنم با کی طرفی دختره ی احمق.. اون حرفا چی بود تحویله ارسلان دادی؟..
-مگه چی گفتم؟..ول کن دستم شکست..
--به درک..خیلی دوست داشتی باهاش باشی اره؟..
هه.. پس بگو دردش چیه..
-معلومه که نه..ازش خوشم نمیاد..همونطور که از عموی پست فطرتش بیزارم..اصلا به تو چه ربطی داره..ولم کن..
با خشم پوزخند زد و سرم داد زد: هم ازش متنفری و هم خوشت میاد باهاش باشی ..کورخوندی گربه ی وحشی..تا وقتی زیر دسته منی حق
نداری نزدیک اون بی شرف بشی..گرفتی که؟..
دستمو پیچوند ..کم مونده بود از درد دستشو گاز بگیرم..چند بار خیز برداشتم طرفش ولی امونم نداد و دستمو بیشتر فشار داد..صدای جیغ و
دادم بلند شده بود..
-ولم کن بذار برم..بذار برم به درد بی درمونه خودم بمیرم..ول کن دستمو..
دستمو برد پشتم ..چسبوندم سینه ی دیوار..سینه هام درد گرفت..صداشو بیخ گوشم شنیدم..
--د آخه تو چه دردی داری گربه ی وحشی؟..اصلا تو چی از درد می دونی؟..درد تو چیه؟..مریضی؟..بی پولی؟..خانواده نداری
؟..هــــــان؟..کدومش لعنتی؟..
اشک تو چشمام حلقه بست..با درد داد زدم: اره درد من ایناس..درد منه خاک بر سر نداریه..نداشتن یه خانواده ی درست و حسابیه..یه مادر که
بشه محرم رازم..یه پدر که سایه ش بالا سرم باشه..منم درد دارم..بدبختیای خودمو دارم..........جیغ کشیدم: اگه درد نداشتم که گیرادمایی مثل
تو و شایان و منصوری نمی افتادم..
اشک صورتمو خیس کرده بود..با خشونت برم گردوند..اخماش وحشتناک در هم بود و فکش از زور خشم منقبض شده بود..
زل زد تو چشمای خیسم و فریاد کشید: ناراحتی که گیر من افتادی اره؟..داری عذاب می کشی؟..ولی باید تحمل کنی..فهمیدی؟بایـــد..
پوزخند زد..خشم صورتشو پر کرده بود..
--از دست من خلاص بشی گیر یکی از من بدتر میافتی..یکی مثل شایان که واسه داشتنه تو حاضره هر کار بکنه..اره اینم درده..یه درد نا
علاج..تو انتخابتو کردی..بهت حق مخالفت نمیدم که حالا جلوم قد علم کنی و هر چی که دلت خواست بگی..حالیته که چی میگم؟..
با گریه گفتم: اگه بفهممم باید خودمو بزنم به نفهمی..اگه حرفاتو نفهمم باید به دروغ بگم که می دونم چی میگی..
همیشه همین بوده..این شماها هستین که برای دیگران تصمیم می گیرین و با قانونه خودتون پیش میرین..همین قانونه لعنتیتون منو به این
روز انداخت..
شایان کثافت باعث شد مادرم دق کنه و پدر بی غیرتم به اون روز بیافته..برادره نامردم وجود خواهرشو انکار کنه و انگار نه انگار یه بدبخت، یه
گوشه از این دنیا داره بال بال می زنه..
بین گریه هام به حالت جیغ ادامه دادم: خودمو به اینجا رسوندم اونم با چنگ و دندون..تو فک کردی آسونه یه دختر بین این همه گرگ باشه و
دست نخورده باقی بمونه؟..فک کردی به همین راحتیه که نگاههای دیگران رو به روی خودم تو هر گورستونی ببینم ودم نزنم؟..انگار که
ندیدم؟..
منم حق دارم عین ادم زندگی کنم..به کجای این دنیا بر می خورد اگه شایان پاش به خونمون باز نمی شد؟..به خدا منم ادمم..حق دارم یه
نفس راحت بکشم..از شایان متنفرم..از اون کثافت بیزارم..بیزارم..بیـــزار..
@romangram_com