#آرشام_پارت_180
با خشونت تو موهام دست کشیدم ..کلافه بودم..
باید تکلیفمو از همین الان با این قضیه روشن کنم..
اینطور که معلومه در حال حاضر قرار نیست حالا حالاها آرامش به زندگیم برگرده..
**************************
«دلارام»
حوصله م سر رفته بود..نه کاری داشتم که انجام بدم و نه کسی بود که باهاش حرف بزنم..
صبح وقتی بیدار شدم دیدم تو اتاق نیست..یه حس خاصی داشتم..پشیمونی و یا حتی.. یه حس متضاد..
پشیمون بودم چون نباید کوتاه می اومدم ..ای کاش یه کاناپه ای چیزی تو اتاقش بود که لااقل رو همون می خوابیدم..
ولی با این حال بین دو حس متضاد گیرکرده بودم و حالا که هوشیار شدم یه حال خاصی بهم دست داده بود..
گیج و منگ رفتم تو اتاقم..خداروشکر کسی هم تو راهرو نبود منو ببینه..مخصوصا ارسلان که معلوم نبود دیشب از کجا و چطوری پشت من
سبز شد..
به دست وصورتم اب زدم و رفتم پایین کسی تو سالن نبود..از خدمتکار که پرسیدم گفت آقا داره تو باغ قدم می زنه..از پشت پنجره دیدمش..با
اخم تو باغ راه می رفت و به صفحه ی موبایلش نگاه می کرد..
صبحونه م رو خوردم ولی هنوزم بیرون بود..باز خوبه جن بو داده سر وکله ش پیدا نیست..منظورم به ارسلان بود که همیشه عینهو جن جلو ادم
ظاهر می شد..
خداییش چی تو وجوده این بشر بود که نه من ازش خوشم می اومد و نه آرشام..خودم که کلا حس خوبی نسبت بهش نداشتم ولی کینه ی
آرشام و خشمی که از ارسلان داشت انگار به خیلی سال پیش بر می گرده..اینو از حرفا و رفتارش می شد فهمید..
کلافه از جام بلند شدم..اینجوری نمی تونستم طاقت بیارم باید می رفتم بیرون..
حاضر شدم ..یه مانتوی مشکی و شلوار جین سفید و شال سفید و ساده ای که روی موهام انداخته بودم..یه کفش اسپرت که بتونم راحت
باهاش قدم بزنم..آرشام رو اون اطراف ندیدم..به طرف در رفتم ولی نگهبان اونجا ایستاده بود..جلومو گرفت..
--کجا خانم؟..
با اخم جوابشو دادم..
-یعنی چی کجا؟..مگه نمی بینی دارم میرم بیرون..بفرمایین کنار لطفا..
--متاسفانه نمیشه..آقا دستور ندادن..
-مگه اون باید دستور بده که برم بیرون یا تو ویلا بمونم؟..برو کنار بت میگم..
با کیفم زدم به بازوش ولی هیکل گنده ش یه تکون ِ کوچولو هم نخورد..
--چه خبره اونجا؟..
برگشتم..آرشام با نگاهی جدی پشت سرم ایستاده بود..
-می خوام برم بیرون ولی این اقا نمیذاره..
--بیرون واسه چی؟..
-حوصله م سر رفته..گفتم برم این اطراف قدم بزنم..
--تو باغ هم می تونی قدم بزنی..لازم نیست بری بیرون..
لحنش اروم نبود..انگار از چیزی عصبانیه..
-اما آخه..
--اما و آخه نداره..برو تو..
باز افتادم رو دور لجبازی..
-ولی من باید برم بیرون..مگه اینجا زندونی ام؟!..
با شنیدن صدای ماشین سرمو کج کردم واز روی شونه های پهن و مردونه ش به پشت سرش نگاه کردم..
یکی از همون ماشینای مدل بالا ولی این یکی رنگش سفید بود..حدس زدم ماشین ارسلان باشه..از همون راه سنگلاخی به طرفمون می
اومد..انگار قصد داشت از ویلا بره بیرون..
کنارمون زد رو ترمز و پنجره رو پایین داد..
--اینجا چرا وایسادین؟..می خواین برین بیرون می رسونمتون..
آرشام با خشم جوابشو داد: مگه نمی خوای بری بیرون؟..پس سریعتر..
ارسلان ریلکس خندید و جوابشو داد: می دونم از خداته ولی جواب سوالمو هنوز نگرفتم..دلارام چرا عصبانیه؟..نکنه دعواتون شده؟..
تو دلم گفتم مگه تو فضولی مرتیکه؟!..ولی از روی لجبازی با آرشام نگاهش کردم و گفتم: من و آرشام تا حالا نشده با هم دعوا کنیم..حوصله م
سر رفته بود ولی ارشام اجازه نمیده برم بیرون..
آرشام با عصبانیت بهم توپید: برو تو ویلا ..لازم نکرده واسه کسی توضیح بدی..
اروم بودم..در اصل نبودم ولی اینطور نشون می دادم..
@romangram_com