#آرشام_پارت_179

اینجوری بمونم..نمی خوام از اینی که الان هستم وابسته تر بشم..
همینجوریش حال خودمو نمی فهمم و هر لحظه وضعم بدتر میشه با این کارا و حرفاش به جونم اتیش می زد..
ترجیح دادم بیشتر از این کشش ندم چون مطمئن بودم نمی تونم از پسش بر بیام..همیشه این آرشام بود که برنده می شد..و به اون چیزی که
می خواست می رسید..
-خیلی خب می مونم ..حالا ولم کن..
تو چشمام خیره شد..انگارمی خواست حقیقت رو از تو چشمام ببینه..
از اغوشش اومدم بیرون..خزیدم گوشه ی تخت که دستمو گرفت و کشید طرف خودش..تو دلم نالیدم..نخیر انگار نمی خواد بی خیال بشه..
-چکار می کنی؟!..
--گفتم کاریت ندارم پس بچه بازی در نیار بگیر بخواب..یعنی چی اینکارا؟!..
-کدوم کار آخه؟..!خبرم گرفتم خوابیدم دیگه باز ولم نمی کنی؟!..
--بخواب..منتهی همینجا..
سرمو کوبیدم به بالشتش و نالیدم: باشه بابا بی خیال شو دیگه..بیا آآ خوب شد؟..
پتورو انداخت طرفم ولی روم نکشید..نامرد ِ بی احساس..
ولی من که بهش احساس داشتم گفتم: پس خودت چی؟!..
--ملحفه کافیه..کاری به من نداشته باش بگیر بخواب..
زیر لب بهش غرغر کردم: خون آشام ِ بداخلاق..به کجای دنیا بر می خوره یه نمه از خودت مهربونی نشون بدی؟!..
پشتشو بهم کرده بود که برگشت وگفت: چیزی گفتی؟!..
چشمامو بستم ولبامو رو هم فشار دادم با حرص گفتم: نخیــــــر..شب بخیر..
از لای چشمام دیدم روشو کرد طرفم ..جدی و عصبی گفت: از بس مثل بچه ها لجبازی کردی دیگه چیزی تا صبح نمونده..
بی خیال شونه م رو انداختم بالا و با چشم بسته زمزمه کردم: به من چه..در ضمن من الان خوابم ..گفتی بخواب خوابیدم ول کن جون ِ
عزیزت..
دیگه صداشو نشنیدم ولی سنگینی نگاهش رو حس می کردم..
خوابــــم نمی برد..
ولی تکونم نمی خوردم..نمی دونم چند دقیقه گذشته بود ..که چشمام تو همون حالت بسته گرم شد..
و در این بین نفهمیدم کی خوابم برد..
**************************
«آرشام»
منتظر تماس شایان بودم..بعد از صرف صبحانه تو باغ قدم می زدم که بالاخره تماس گرفت..
-الو..
--رسیدیم الان تو فرودگاهیم..
با تعجب بعد از مکث کوتاهی گفتم: یعنی چی که رسیدین؟..!مگه تنها نیستی؟!..
بلند خندید..
--چرا تنها؟..!مطمئنم بفهمی کیا رو با خودم آوردم خیلی خوشحال میشی..
-منظورت چیه شایان؟..!حرفتو بزن؟!..
و بی مقدمه گفت: دلربا و خانواده ش اینجان..
با شنیدن اسمش اخمام جمع شد و با خشم تو گوشی بلند گفتم: چی داری میگی شایان؟..مگه نباید امریکا باشن؟..هیچ می فهمی چکار می
کنی؟!..
صداش ارومتر به گوشم رسید..
--صبر کن رسیدیم با هم حرف می زنیم..ممطئنم نظرت عوض میشه..
-قبلا حرفامو دراین رابطه بهت زده بودم..بهتره تمومش کنی..ببین شایان همین الان دارم بهت میگم اونا حق ندارن پاشونو تو ویلای من
بذارن..شنیدی که چی گفتم؟..
صدای فریادم رو که شنید سکوت کرد..ولی با اینکه اروم حرف می زد از لحنش می شد تشخیص داد که تا چه حد عصبانی و ناراحته..
--قصدمم همین بود ببرمشون ویلای خودم..منتهی دلربا بی قراره هرچه زودتر تو رو ببینه..
-غلط کرده..حق نداره پاشو اینجا بذاره..
--باید باهات رو در رو حرف بزنم..فعلا نمی تونم صحبت کنم..بعدا می بینمت..
و تماس رو قطع کرد..گوشی رو با حرص میان انگشتام فشردم..
لعنت به همتون..
لعنت به تو شایان که هر بار با یه نقشه و حیله منو تو عمل انجام شده قرار میدی..معلوم نیست باز می خواد چکار کنه..

@romangram_com