#آرشام_پارت_178
-مـ..من ..آخه درست نیست که..
و جمله م رو برید و با خشونت ِ خاصی بازمو گرفت و به طرف خودش کشید..پرت شدم کنارش..ارنجم که زخم شده بود کمی درد گرفت ولی
برام مهم نبود..
--حیف که کارم بهت گیره وگرنه حالیت می کردم..پس بگیر بخواب انقدرم اراجیف سر هم نکن..
از این کارش هم شوکه شدم و هم عصبانی..
نیمخیز شدم و تو صورتش توپیدم: حرفای من اراجیف نیست جناب..کارت گیر ِ که گیره..مگه من بهت پیشنهاد دادم؟!..
اخماش تو هم بود ولی دقیق بهم نگاه می کرد..نیمیخز شد..من رو دست راستم و اون رو دست چپ..با اخمای درهم روبه روی هم گارد گرفته
بودیم..
--بگیر بخواب دلارام..اصلا حوصله ی جر و بحث با تو یکی رو ندارم..
-ولی من اینجا نمی تونم بخوابم..
باز پرتم کرد و با حرص گفت: می خوابی چون من میگم..دیگه ام حرف نباشه..
از روی لجبازی و اون خوی سرکشم رو تخت نشستم و با صدایی که سعی داشتم بلند نباشه ولی تحکم رو بشه توش حس کرد گفتم: چرا
همیشه باید هر چی که تو میگی باشه؟..!رئیسمی درست..ولی تو همه ی مسائل که اختیارم با شما نیست..من یه دختر مستقلم و می تونم واسه
خودم تصمیم بگیرم..کسی ام نمی تونه به کاری زورم کنه..
با عصبانیت رو تخت نشست ..صورتش زیر اون نور کم کاملا مشخص بود که تا چه حد از دستم عصبیه..
بی هوا هر دو تا بازومو گرفت تو دستش و با خشم تو چشمام زل زد..
--ولی امشب به حرف رئیست گوش می کنی..فراموش نکن که کار تو هم این وسط به من گیره..
منظورش به شایان بود..می دونستم داره این حرفا رو می زنه تا به حرفاش گوش کنم..
ازخدام بود پیشش باشم ولی می ترسیدم..ترسم از این بود کنارش بخوابمو این وسط شیطون بیافته به جونمون و..
دیگه خر بیار و باقالی بار کن..اونوقت باید چه خاکی تو سرم بریزم؟!..
لج کردم وبازومو کشیدم بیرون ولی بدتر شد چون نمی دونستم اون یه دنده تر از منه..نمی دونستم نمیشه در مقابل آرشام ایستاد..
هنوزم باهاش در ستیز بودم که خودمو بین بازوهای عضلانی و محکمش حس کردم..با خشونت در حالی که تو اغوشش بودم پرتم کرد رو
تخت..وضعمون بدتر شد ..اون سعی داشت منو نگه داره و من دست وپا می زد تا از بغلش بیام بیرون..
این وسط هم خنده م گرفته بود وهم حرصی بودم..
حرصم گرفته بود چون طاقت حرف زور نداشتم..اصلا تو کتم نمی رفت..
ای کاش از همون اول می رفتم تو اتاقه خودم..
حس کرد دارم می خندم..پشتم بهش بود و دستاش دور شکمم حلقه شده بود..تقلا نمی کردم و فقط می خندیدم..
برم گردوند و با تعجب نگام کرد..با دیدنم یه تای ابروشو داد بالا..
نفس نفس می زد..واسه تقلایی که کرده بود..منم دست کمی ازش نداشتم..مخصوصا اینکه حسابی گرممم شده بود..
چند تار از موهام ریخته بود تو صورتم.. نمی تونستم جلوی خنده م رو بگیرم که حالا به یه لبخند پررنگ رو لبام تبدیل شده بود..
صداش اروم بود و پر از تعجب..
--به چی می خندی؟!..
با خنده گفتم: نمی دونم فقط بذار برم تو اتاقم..
زل زده بودیم تو چشمای هم..نگاهه متعجبش جاشو به همون جذبه ی همیشگی داد..ولی لحنش همچنان اروم بود..
مرموز گفت: و اگه نذارم؟!..
-مطمئن باش یه جوری میرم..
--می تونستی بی دردسر همینجا بخوابی..
-بی دردسر؟..!مطمئنی؟!..
--چطور؟!..
-هیچی فقط هیچ رقمه به شما مردا نمیشه اعتماد کرد..
پوزخند زد و جوابمو داد..
--و در مقابل، منم همین نظر رو نسبت به شماها دارم..
خواستم خودمو از تو بغلش بکشم بیرون واسه همین خیز برداشتم تا در برم که اروم دستشو زد تخت سینه م ..و باز افتادم رو تخت..
--کجا؟..!بمون هنوز باهات کار دارم..
به حالت گریه نالیدم: ای بابا من غلط کردم اصلا..بذار برم عجب گیری دادی تو آخه..
--چه بخوای چه نخوای امشب تو همین اتاق می مونی..پس تلاش بیهوده نکن، نمی تونی از دست من فرار کنی..
ای کاش باهام بد رفتار می کرد .. مثل اون اوایل..ولی اینجوری باهام حرف نمی زد که این قلب ناارومم وضعش از اینی که هست بدتر بشه..
د اخه لامصب تو چه می دونی تو دل من چه خبره؟..دارم واسه اغوشت بال بال می زنم..دوست ندارم از کنارت جم بخورم ولی نمی تونم
@romangram_com