#آرشام_پارت_177
یه رکابی جذب و مردونه ی مشکی تنش بود..یه ملحفه ی سفید هم تا کمر انداخته بود رو خودش..الان که خواب بود راحت تر می تونستم
نگاش کنم..گرچه دیگه مثل سابق نبودم..
دستمو گذاشتم رو تخت و اروم نشستم..تخت یه کم صدا کرد ..آرشام تکون خورد ولی چشماش هنوز بسته بود..یه نفس عمیق کشید و
برگشت..حالا به پشت خوابیده بود..
با دیدنش اونم از اون فاصله ی نزدیک حس کردم قلبم تو دهنم می زنه..صورتش به طرف من بود..قفسه ی سینه ش با هر نفس به نرمی بالا و
پایین می رفت..
دوست داشتم همونجا بشینم و تا خود صبح چشم بدوزم به صورتش که حتی تو خواب هم جذبه ی خودش رو حفظ کرده بود..
با تکونی که خورده بود ملحفه از روش کمی رفته بود کنار..کج شدم و به ارومی کشیدم روش..
هوای کیش نسبت به تهران خیلی گرمتر بود و با این حال پنجره رو باز گذاشته بود..خب الان تو فصلی هستیم که هوا خنکه ولی اینجا اب و
هواش کاملا با تهران فرق می کرد..
آهسته بلند شدم و پنجره رو بستم..باز برگشتم طرفش..پتو رو از پایین تختش برداشتم و بدون اینکه سر وصدایی ایجاد کنم انداختم
روش..دستم روی پتو بود که دست مردونه ش از زیر پتو بیرون اومد و مچمو گرفت..
قلبم اومد تو دهنم..با ترس و هیجان نگاش کردم..پلکش لرزید و بعد هم چشماشو کامل باز کرد..هیچ حرکتی نمی کرد و فقط نگاهش بود که
به تنم اتیش می زد..
لبای خشک شده م رو با زبونم تر کردم..دستمو به نرمی کشید ..نشستم کنارش..تو جاش نیمخیز شد..پتو و ملحفه رو انداخت کنار ولی هنوزم
نگام می کرد.. نمی تونستم چشم ازش بردارم..
صداش گرفته بود..حتما واسه اینه که از خواب بیدار شده..
--تو این اتاق چکار می کنی؟!..
یه کم نگاش کردم و مهر سکوت رو از روی لبام برداشتم..
-راستش ..تشنه م شده بود..رفتم آب بخورم که تو پله ها ارسلان رو دیدم..بعد اون..
میون حرفم اومد و با اخم گفت: باهات چکار داشت؟..!
صداش آهسته ولی آمیخته به خشونت بود..
-هیچی فقط باهام تا دم اتاقش اومد دیدم اگه برم تو اتاق خودم ممکنه شک کنه ..شایدم شک کرده باشه و بدونه که تو اتاقای جدا می
خوابیم..ولی باز احتمال دادم ندونه واسه همین اومدم اینجا تا بی خیال بشه..همه ش همین بود..
تموم مدت که حرف می زدم نگاهش رو لحظه ای از روی صورتم بر نداشت..اخماش کمی ازهم باز شد..
ولی مچ دستمو هنوز چسبیده بود..خواستم بیارمش بیرون.. که نذاشت..
--کجا؟!..
-اتاقم دیگه..
--مگه نمیگی ارسلان دیده اومدی اینجا؟..
سرمو تکون دادم که حرفشو ادامه داد: پس فعلا باید همینجا بمونی..
-اما آخه..خب زود میرم تو اتاقم از کجا می فهمه؟!..
--واسه اینکه متوجه نشه باید اروم در اتاقا رو باز و بسته کنی..با این وجود چطورمی تونی سریع عمل کنی؟!..
اره خب اینم حرفیه..تازه ممکن بود این وسط تو این سکوتی که فضای ویلا رو پر کرده بود سر و صدایی هم بشه و بفهمه که برگشتم تو اتاقم..
لااقل اگه پیش خودش فکر کنه ما جدا می خوابیم می تونه باور کنه که یه شب کنار هم خوابیدیم اونم رو حسابه همین رابطه ی کذایی..
سکوتمو که دید فهمید قبول کردم..
ولی تا صبح اینجا چکار کنم؟..اصلا چجوری بخوابم؟..
اینا رو ازش پرسیدم که جوابمو داد: توی همین اتاق ..مگه قراره چیزی بشه؟!..
چشمام گشاد شد..نه بابـــا عجب رویی داره این..جدی، جدی حرف می زد..
-می فهمی چی میگی؟..!اینجا؟..!لابد اونم رو تخت ِ تو؟!..
پوزخند زد .. ازم فاصله گرفت..دستمو ول کرد و به پشت رو تخت خوابید..
--تخت ِ من مشکلی داره؟..
تو دلم گفتم: نه بابا کی با تخت مشکل داره من با خودم و خودت مشکل دارم..اصل ِ کار تویــــی..
-نه ..منظورم این نبود..
با حرص نگام کرد..
--نصف شب اومدی تو اتاقم ومنو از خواب بیدار کردی بعدم واسه خوابیدن روی تخت ِ من ادا و اصول در میاری..می دونی اگه هر کس دیگه
بود چکارش می کردم؟!..
لحنش شده بود مثل اون وقتایی که باهام سر ناسازگاری می ذاشت..
اب دهنمو قورت دادم..
@romangram_com