#آرشام_پارت_176

با چشمای خمار دنبال شالم می گشتم بندازم رو سرم ولی نبود..معلوم نیست کجا انداختمش..
بی خیال برو ابتو بخور کی این موقع از شب بیداره آخه؟.!.اصلا شال می خوام چکار؟..
به ساعت روی میز نگاه کردم 5/2بود..
به چشمام دست کشیدم و اروم و پاورچین از اتاق رفتم بیرون..
********************
آخیــــــش ..عجب حالی داد..
اینکه نصف شب با گلوی خشک پاشی بری دنبال یه لقمه نون و اب بعدم که پیداش کردی با ولع بخوریش وای که عجب لذتی داره..
یه کم از نونی که تو سبد رو میز بود با آب خوردم..از هیچی بهتر بود..امشب که سر میز خوب غذا نخورده بودم اینم میشه کارم..
همه ی اباژورها روشن بودن واسه ی همین یه نور ملایم و دلنشینی فضا رو، روشن کرده بود..
داشتم از پله ها می رفتم بالا.. که حس کردم یکی داره پشت سرم میاد..با ترس سر جام ایستادم و همین که برگشتم ارسلان رو پشتم دیدم..از
ترس «هــــــی» کردم و جلوی دهنمو گرفتم..
با لبخند نگام می کرد .. اروم گفت: این موقع از شب مگه نباید خواب باشی؟..
نفسمو دادم بیرون..
-بودم..منتهی تشنه م بود اومدم پایین آب بخورم..شبتون بخیر..
پشتمو کردم بهش و داشتم از پله ها می رفتم بالا که اونم دنبالم اومد..
--بدون شال جذاب تر میشی..حیف این همه زیبایی نیست که زیر اون لباسای پوشیده و بلند مخفیش کنی؟.!.
سر جام ایستادم..از زیباییم تعریف کرد ولی نمی دونم چرا خوشم نیومد..اصلا لحنش یه جوری بود..شاید اگه هر دختر دیگه ای جای من بود
وبا تعریفایی که از ارسلان می شنید الان ذوق مرگ می شد ولی من در مقابلش عکس العمل نشون دادم..
جدی برگشتم و نگاش کردم..بالای پله ها بودم و اون یه پله از من پایین تر ایستاده بود..
-چه دلیلی داره که بخوام جلوی شما یا بقیه همه ی داراییم رو به نمایش بذارم؟!..
--دارایی؟!..
-بله دارایی..تموم سرمایه و دارایی و هستی یه دختر که من به این شکل به قول شما مخفیش می کنم..و از این بابت به هیچ عنوان ناراحت
نیستم..
لبخند کجی نشوند رو لباش: من محض ِ خاطره خودت گفتم..اینکه چرا می خوای با وجود این همه زیبایی خودت رو معذب کنی و در مقابله
بقیه حجاب بگیری؟..
-من حجاب نمی گیرم..اتفاقا به اندازه ی خودم ازادم ولی می دونم باید چطور رفتار کنم که دیگران منو به هر چشمی نگاه نکنن..
راه افتادم که صداشو از پشت سر شنیدم: گستاخ و بی پروا، با لحنی قاطع و محکم..واقعا میگم که معرکه ای عزیزم..
دستامو مشت کردم و برگشتم طرفش..رو به روم ایستاد..طبقه ی بالا نور کم بود و درخشش چشماش منو به وحشت می انداخت..
--چرا نمی خوای باهام صمیمی باشی خانم کوچولو؟..
-من خانم کوچولو نیستم جناب..دلیلی هم نداره که بخوام باهاتون صمیمی باشم..
--من دوست صمیمی ِ ارشامم..می تونم دوست تو هم باشم..ولی لحنت با من حتی دوستانه هم نیست..
با حرص جوابشو دادم: می دونین چرا؟..!چون می دونم با هر کس در حدش باید رفتار کنم..در ضمن فکر نمی کنم شما و آرشام با هم دوستای
صمیمی باشین..لااقل ظاهر قضیه که اینو نشون نمیده..
اخماش جمع شد..
جلوی اتاق خودم و آرشام ایستادم..دقیقا مابین این دو اتاق..مونده بودم جلوی ارسلان وارد کدومش بشم؟.!.خب شاید بدونه که ما جدا از هم
می خوابیم..احتمالشم هست ندونه..باز جنبه ی احتمال رو در نظر بگیرم بهتره..
با همین فکر بدون تردید دستم رفت سمت دستگیره ی در اتاق آرشام..ولی قبل از اینکه بازش کنم صدای ارسلان رو اروم شنیدم..تو درگاهه
اتاقش ایستاده بود..
--هر کسی رو از روی ظاهر نمی تونی بشناسی خانم خوشگله..تو هم مستثنا نیستی..
و با لبخند بهم چشمک زد و زیر لب شب بخیر گفت..نرفت تو و همونجور منو نگاه می کرد..با خشم نگاهش کردم و بدون اینکه جوابی بهش
بدم نگاهمو چرخوندم رو دستگیره ی در..
خدا،خدا می کردم قفل نباشه..که وقتی کشیدم دیدم به ارومی باز شد..لبخند محوی زدم..رفتم تو و بدون اینکه برگردم و به ارسلان نگاه کنم
خیلی اروم بدون کوچکترین سر و صدایی درو بستم..پشتمو به در تکیه دادم وسرمو بالا گرفتم.. نفس عمیق کشیدم..
عجب رویی داره این ادم..بی پروا که حرفاشو می زنه هر کارم بخواد می کنه..در کل دست عموشو از پشت بسته..
به خودم که اومدم فهمیدم کجام..قلبم لرزید..سرمو اوردم پایین و به روبه روم نگاه کردم..اتاق آرشام و خودش که روی تخت دراز کشیده
بود..دیوارکوب روشن بود.. یه نورخیلی کم و ملایم..
به طرفش قدم برداشتم..از روی استرس دستمو به موهام کشیدم و تره ای از اونها رو فرستادم پشت گوشم..بقیه رو هم ریختم یه طرف شونه
م..

@romangram_com