#آرشام_پارت_175
حیرت زده سرمو از روی بشقاب بلند کردم..نگام به چشمای خندون و هیزش افتاد..سبزی چشماش پررنگتر از همیشه بود..
-ببخشید متوجه منظورتون نشدم..
نیم نگاهی به صورت اخموی آرشام انداخت و با لبخند رو به من گفت: چرا خودتو اذیت می کنی دختر؟..عادی باش..بهم بگو ارسلان..
اخمامو کشیدم تو هم..جرات نداشتم به آرشام نگاه کنم ولی گه گاه نگام بهش می افتاد که قاشق رو تو دستش فشار می داد و همونطور تو
سوپش می چرخوند..آروم ولی..کاملا عصبی..
-معذرت می خوام ارسلان خان ولی من همینجوری راحت ترم..دلیلی نداره که بخوام باهاتون صمیمی برخورد کنم..
با این حرفم آرشام سرشو بلند کرد ونگاشهو به من دوخت..ولی نگاهه جدی من تو چشمای سبز و گستاخ ارسلان دوخته شده بود..
خندید و سرشو تکون داد..
-اگه خودت اینطور می خوای باشه حرفی نیست..ولی اخلاق و رفتاره خاصی داری..که من..
و صدای عصبی آرشام رشته ی کلامشو از وسط پاره کرد..
--و تو مشکلی با اخلاق و رفتاره دلارام ِ من داری؟؟!!..
همین که این جمله از دهنش در اومد هم من و هم ارسلان تو جامون خشک شدیم..اون که انگار فقط تعجب کرده بود ولی من دلم هری
ریخت پایین وقتی گفت (دلارام ِ من)..
از هیجان سرمو زیر انداختم و به ظاهر سرمو با سوپ گرم کردم ولی خدا می دونست که درونم چه خبـــــــره..
ارسلان یه لبخند که بیشتر به پوزخند شبیه بود نشوند رو لباش و به من نگاه کرد..ولی طرف صحبتش آرشام بود..
--دلارام ِ تو؟..!هه جالبه..از آرشامی که من می شناختم بعیده از این حرفا بزنه..
و به آرشام خیره شد و ادامه داد: نه چرا باید مشکل داشته باشم؟..اتفاقا می خواستم بگم همین اخلاقه خاصش باعث شده یه برداشت دیگه ای
روش داشته باشم..
نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم..نمی دونستم منظورش چیه..
-چه برداشتی؟!..
آرشام هم منتظر به ارسلان چشم دوخته بود که جواب سوالم رو بده..
ارسلان سرشو تکون داد و در همون حال نگاهش بین من و آرشام در چرخش بود..
--چه تو آمریکا و چه ایران دخترای زیادی رو دیدم که وقتی با دوست پسراشون هستن برای رسیدن به آزادی و آزاداندیشی ِ خودشون از هیچ
کاری دریغ نمی کنن..اینجور دخترا خیلی راحت وبی ملاحظه َن..وقتی که آرشام گفت تو معشوقه ش هستی پیش خودم گفتم تو هم یه
دوست دختری مثل همونایی که دیدم..توقع داشتم با اطرافیانت راحت برخورد کنی ولی اینطور نبود..حتی الانم همینطوری..دقیقا برداشتم ازت
روی این منظور بود..
حرفاش که تموم شد نگاهمو به میز دوختم..فکرکردم می خواد بگه از اوناشم که آب به خودم نمی بینم وگرنه شناگر ماهریم..
کلا از اون حرفش یه چیز دیگه پیش خودم برداشت کرده بودم ..اما اون منظورش به یه چیز دیگه بود..
اره خب خبر نداره من دوست دختر آرشام نیستم و همه ی اینا نمایشی ِ..که ای کاش نبود..لااقل الان اینو نمی خواستم..می خواستم که
حقیقت داشته باشه ولی دوست دخترش نباشم..پیشش باشم ولی نه به عنوان دوست دختر..همچین ادمی نبودم..
صدای جدی و محکم آرشام منو به خودم اورد..
--مطمئنا کسایی که ذهنیت خرابی تو این زمینه دارن دچار برداشت اشتباه هم میشن..
و حس کردم پشت این جمله ش یه معنی ِ خاصی نهفته که زل زد تو چشمای ارسلان و با اخم ادامه داد: تجربه اینو بهم ثابت کرده..پس الان
دقیقا می تونم بفهمم منظورت از این حرفا چیه..
بعد هم یه پوزخند تحویلش داد .. با دیدن دستای ارسلان که کنار بشقابش مشت شده بود فهمیدم ازاین جمله ی آرشام عصبانیه..
--می خوای شروع کنی؟!..
و آرشام نگاشهو به بشقابش دوخت و با همون پوزخند و لحنی سرد جوابش رو داد: من خیلی وقته که این بازی رو تموم کردم..و می دونی
وقتی بازی ای رو به اتمام برسونم دیگه هیچ وقت هوس نمی کنم از نو شروعش کنم..
ارسلان با این حرف آرشام عصبی چشماشو بست و باز کرد..دیگه هیچ کدوم حرفی نزدن و به ظاهر مشغول خوردن شام شدن..
منم که تو خودم بودم و داشتم به افکار درهم و برهمم نظم می دادم گه گاه یه قاشق غذا میذاشتم دهنم..
اشتهام به کل از بین رفته بود..
************************
نصفه شبی به قدری گشنگی بهم فشار اورده بود که معده م می سوخت..از طرفی تشنه م هم بود..
گلوم خشک شده بود وشدیدا میل به یه لیوان آب داشتم..چون اینجا عادت نداشتم یادم رفته بود اب بیارم تو اتاق..ازاینکه برم تو دستشویی و از
روشویی اب بخورمم خوشم نمی اومد..دست خودم نبود..باید یه چیزی بخورم این قار و قور شکمم بخوابه..
کلافه نشستم تو جام..اَه نمی تونم بخوابم..هرکار کردم بی خیال باشم نشد..
از تخت اومدم پایین..لباس خوابم یه بلوز وشلوار سفید بود که روی قسمت شکم و شونه هام طرح قلب داشت..قلبای قرمز و کوچیک .. اینو
واسه راحتیش پوشیده بودم وگرنه با این لباس شده بودم عین دختربچه ها..
@romangram_com