#آرشام_پارت_174

عصبانی میشن..
بعدشم محترمانه گفت از آشپزخونه برم بیرون..
منم شونمو انداختم بالا و رفتم تو سالن نشستم تا آرشام بیاد ببینم تکلیفم چیه؟..!مطمئن بودم به واسطه ی ارسلان باید بینشون باشم و
کنارش غذا بخورم..
یه شلوار جین سفید پوشیده بودم با یه بلوز خاکستری که قسمت جلوش طرحای درهم وبرهم داشت..مدلش اسپرت بود..یه شال سفید هم
انداخته بودم رو سرم..
با وجود ارسلان دوست نداشتم لباسای باز بپوشم..اون موقع که به آرشام احساس نداشتم با الان کاملا فرق می کرد..
نمی دونم چرا ولی الان هیچ کس رو محرمتر از اون به خودم نمی دیدم..یه اعتماد خاصی بهش داشتم..یعنی از روی احساس حس محرمیت
بهم دست داده؟..!محرمیتی که می تونست قوانین ِ خاص خودش رو داشته باشه..با وجود یکسری حریم ها می شد این محرمیت ِ از روی دل رو
ثابت کرد..
یاد حرفاش افتادم..وقتی بهم گفت واسه چی اون لباسا رو واسه م خریده..لبخند زدم..واقعا چه کارا که نمی کرد..به خاطر اینکه بهونه نداشته
باشم و از ویلا نرم بیرون کمدمو پر از لباس کرده بود.
.ولی آخه چرا؟.!.خب فوقش منو با یکی از محافظاش می فرستاد خرید..اصلا به همچین لباسایی نیاز نداشتم..
اما کی می تونست در مقابل آرشام مخالفت کنه؟..!هرچی من یه چیزی بگم اونم از اونطرف تمومش رو رد می کنه..
بالاخره سر و کله ش پیدا شد..شیک و جذاب..مثل همیشه..با دیدنش لبخند زدم و از جا بلند شدم..جلوم ایستاد و یه نگاهه دقیق به سرتا پام
انداخت..
استین بلوزم روی پانسمان رو پوشونده بود ..خداروشکر اخم نداشت..ولی همچنان صورتش جدی بود..با همون جذبه ی همیشگی..
--چرا اینجایی؟!..
-منتظرت بودم..باید کنار شما..منظورم اینه باید با تو شام بخورم؟!..
یه کم نگام کرد وسرشو به نشونه ی مثبت تکون داد..راه افتاد سمت میز منم پشت سرش..
بالای میز رو صندلی نشست..
مونده بودم کجا بشینم..
اون همه صندلی خب برو رو یکیش بتمرگ دیگه خیر ِ سرت..
تو دلم داشتم غرغر می کردم که یکی از صندلی ها رو کشیدم عقب..تقریبا 2تا صندلی با آرشام فاصله داشتم..
خواستم بشینم که صداش باعث شد همونجوری بین زمین و هوا بمونم..
--بیا اینجا..
نگاش کردم..با تعجب دیدم به صندلی کناری خودش اشاره می کنه..تعجبمو که دید اخماشو به ارومی کشید تو هم و جدی گفت: قرارمون
یادت رفت؟..
از خنگ بازی های خودم خسته شده بودم..واقعا تعجبم بی مورد بود.. خب معلومه اینا همه ش یه بازی ِ..دلتو به چی خوش کردی آخه دلارامه
بدبخت..
یه لبخند نصفه نیمه تحویلش دادم که مثلا بگم حواسم نبوده ..و رفتم رو همون صندلی که بهش اشاره کرده بود نشستم..درست نزدیک به
خودش..
خدمتکارا میز رو از قبل چیده بودن..عجب میزی هم بود..ادم اگه گشنه شم نباشه این غذاهای رنگ و وارنگو که می بینه ناخداگاه حس می
کنه 10ساله داشته از گرسنگی تلف می شده..لااقل من که الان همین حس رو دارم..
صدای ارسلان رو از پشت سرم شنیدم..کمی برگشتم تا نگاهش کنم..از در سالن اومد تو و انگار نه انگار امروز با آرشام بحثش شده همون
لبخندشو رو لباش داشت..
--سلام به همگی..عجبا.. بدون من؟..!مثلا مهمون اوردین تو خونتون یه بفرمایی،تعارفی چیزی..
بعدشم درست اومد روبه روی من صندلیشو کشید عقب و نشست..به آرشام یه نیم نگاه انداخت که اونم حسابی اخماشو کشیده بود تو هم و
بدفرم به ارسلان خیره شده بود..اما ظاهرا ارسلان عین خیالش نبود..
اروم جواب سلامشو دادم و سرمو با غذام گرم کردم..خدمتکار برام سوپ ریخت..
ای کاش ارسلان پیشمون نبود ..اینجور که این میخه منه مگه می تونستم یه لقمه غذا کوفت کنم؟..
به آرشام نگاه کردم که قاشق رو بی هدف گرفته بود تو دستش و زیر چشمی ارسلان رو نگاه می کرد که چطور بی پروا زل زده بود تو صورته
من و با وجود اخمی که رو صورتم داشتم نگاهشو ازم نمی گرفت..
فقط ای کاش می تونستم همونجا بپرم بهش وبگم:د ِ آخه بزغاله مگه تو اون خراب شده ای که تا الان زندگی می کردی ادم ندیدی؟!..
ولی جلوی ارشام نمی خواستم اینکارو کنم..گرچه می دونستم اگه به ارسلان رو بدم یا بخوام باهاش صمیمی رفتار کنم اونم متقابلا همینکارو
می کنه..پس سعی کردم جلوی زبونمو بگیرم..
ارسلان به بشقاب سوپم نگاه کرد که خیلی اروم داشتم غذامو می خوردم و گفت: پس واسه ی همینه که اینطور بی نظیر فرم ِ اندامت رو نگه
داشتی..

@romangram_com