#آرشام_پارت_173
کوتاه نگام کرد.. و سرشو تکون داد..
--چرا تو کمد ِ منی که فقط یه خدمتکارم اون همه لباسای جور واجور هست؟..نمیگم همشون سایزه منن ولی خب بازم همه چیز توش پیدا
میشه..کامل و بی نقص..
بعد ازسکوت کوتاهی لب باز کرد و خشک جوابمو داد..
--اگه منظورت به ویلای من تو تهران ِ که تنها قصدم از اون کار این بود بهانه ای برای بیرون رفتن از ویلا دستت ندم..مطمئن بودم یه همچین
چیزی رو وسط می کشی که بتونی از اونجا بیرون بیای..ولی خب..
نگام کرد..پوزخند زد و گفت: دیدی که نشد..
-ولی من نیازی بهشون نداشتم..
یه جور خاصی نگام کرد و گفت: جدا؟..........که به حرف خودم شک کردم!!..
به جاده خیره شد و ادامه داد: و لابد بهشون نیاز نداشتی که اون شب اون لباس رو از بین اون همه لباس خواب انتخاب کردی ..شاید هم به
چنین لباسایی عادت داری..
نگام نکرد ولی من با این حرفش بدجور اتیش گرفتم..
-پس حالا که بحث به اینجا کشیده شد بذار حقیقته ماجرا رو برات بگم تا بفهمی که قضیه از چه قراره..
و یه خلاصه ی کوچیک از اتفاقاته اون شبو براش گفتم..حرفام که تموم شد دیدم ابروهاشو داده بالا و داره سرشو تکون میده..
از پنجره بیرونو نگاه کرد..
-شاید داری حقیقتو میگی..ولی مهم نیست..
هه..اره تو گفتی منم باور کردم..
اگه براش مهم نبود عمرا حرفشو پیش می کشید..
خواستم بحثو عوض کنم..چه اشتیاقی داشتم به حرف بگیرمش بماند..
-پس چرا ارسلان خان نیومد باشگاه؟!..
برگشت و نگاهشو تو چشمام دوخت..اخم کمرنگی نشست رو پیشونیش..
--چرا می پرسی؟..
-همینجوری..محض کنجکاوی..
--پس محض ارضای کنجکاویت باید بگم نمی دونم..ولی به زودی معلوم میشه..
تو لحنش یه جورایی حرصو نشون می داد..خب من که حرفی نزدم..یعنی انقدر رو این موضوع حساسه؟!..
چند دقیقه که گذشت گفت: شایان فردا به مقصد کیش پرواز داره..
دلم هُری ریخت پایین..با چشمای گشاد شده نگاش کردم..
-آ..آخه..چرا انقد زود؟!..
متوجه وحشتم شد..نگام کرد و ارومتر از قبل گفت: وقتی داشتی اتاق انتخاب می کردی به گوشیم زنگ زد..گفت که داره میاد..فقط همین..
-ولی من..
نذاشت ادامه بدم: اون تو ویلای خودش می مونه..کاری با ما نداره..
ناخداگاه یه نفس راحت کشیدم..با لبخند گفتم: پس یعنی نمی بینمش؟!..
--می بینیش..منتهی زیاد تکرار نمیشه..
سرمو تکون دادم و با شَک پرسیدم: میگم نکنه منصرف بشه منو زودتر از 1ماه ازت بگیره؟..از این ادم هر کاری بر میاد..عین آب خوردن می
زنه زیر حرفش..
اخماشو بیشتر کشید تو هم و با تحکم گفت: در مقابله بقیه اگر اینطورباشه جلوی من نمی تونه اینکارو بکنه..شایان روی قول من در همه حال
حساب می کنه..
کمی فکر کردم و گفتم: چطور میذاره تو ویلای تو باشم؟..یعنی منظورم اینه به ارسلانم انگار چیزی نگفته..
--تا وقتی من نخوام نه چیزی میگه و نه کاری ازش سر می زنه..
از جوابای کوتاهی که می داد چیزی سر در نیاوردم..فقط امیدوار بودم همه چیز به خیر و خوشی بگذره..
اصلا شاید با اومدن شایان ارسلانم شرش از ویلای آرشام کم شه..اینجوری راحت ترم هستم و دیگه کسی نبود که جلوش بخوام معذب باشم..یا
فیلم بازی کنم..
*************************
وقتی رسیدیم ویلا به دستور آرشام و به کمک یکی از خدمتکارا زخمام رو ضد عفونی و پانسمان کردم..چیز زیاد مهمی نبود..
گوشه ی پیشونیم یه خراش کوچیک افتاده بود منتهی با این حال حاضر نشدم روش چسب زخم بزنم ..مگه چی شده بود؟..!از این لوس بازیا
خوشم نمی اومد که واسه یه خراش ِ سطحی بخوام سر و صورتمو پر از چسب زخم بکنم..
موقع شام طبق عادتم می خواستم به خدمتکارا کمک کنم ولی نه هیچ کدوم جوابمو می دادن نه حتی اجازه می دادن بهشون کمک کنم..
فقط یکیشون که انگار یه کم نرمتر از بقیه بود لب باز کرد و بهم گفت: اقا دستور ندادن شما تو ویلا کاری انجام بدید..و اگه خلاف اینو ببینن
@romangram_com