#آرشام_پارت_172

تعجب رو تو چشمام دید.. هنوزم نم اشک توش نشسته بود..چشمامو روی هم فشار ندادم که قطره ای ازش جاری نشه..
-ولی من دیگه هیچ وقت سواراسب نمیشم..اصلا دیگه غلط بکنم طرف اسب جماعت برم..کنترل کردن یه 18چرخ از این حیوون راحت تره..
بلند شد ایستاد..گردنمو کج کردم ..نگاش تو چشمام بود..اروم خم شد و زیر بازومو گرفت..بدون هیچ حرفی بلندم کرد..با آه و ناله راست
ایستادم ولی بدجور شَل می زدم..
به طرف اسب خودش رفت..منظورشو فهمیدم..خواستم اعتراض کنم که تو یه عمل انجام شده قرارم داد، عین یه بچه بغلم کرد و مجبورم کرد
بشینم رو اسب..
دهنمو باز کردم بگم (نکن نمی خوام با اسب برگردم) که دیدم افسارو گرفت تو دستشو خودشم پشتم نشست..به زور جا شدیم ولی این ادم از
بس قُد و یه دنده ست که هیچ جوری ول کن نیست..
نصف موهام از شال ریخته بود بیرون..نمی تونستم تکون بخورم..تلاشی هم واسه ش نکردم..
-اینجوری که سخته..
بی حوصله جوابمو داد..انگار هنوزم عصبی بود..
--نمیشه منتظر ماشین شد..کم کم داره شب میشه..
راست می گفت..خورشید دیگه داشت غروب می کرد..اسب اروم حرکت کرد..
از پشت تو بغل آرشام بودم..هرکار کردم ذهنم منحرف بشه یه طرف دیگه دیدم نمیشه..دستاش از کنار پهلوم اومده بود جلو و افسارو گرفته
بود..
صورتمو که به نیمرخ بر می گردونم می دیدم صورتش با فاصله ی کمی از من قرار داره..نمی دونم چرا ولی از عمد اونطور نگهش می داشتم..و
برای اینکه تابلو نشم خیلی کوتاه صورتمو می اوردم جلو و نگاهمو به اطراف می چرخوندم..اما فقط خدا می دونست که چشمم هیچ کجا رو
نمی دید و فقط این چشم ِ دلم بود آرشام رو هدف خودش قرار داده بود..انگار فقط اونو می دیدم..
گرمی نفسهاش پوست صورتمو نوازش می داد..باد ملایمی که از روبه رو می وزید موهای بیرون افتاده از شالم رو با دست نوازشگر خودش
آزادانه تو هوا تکون می داد..دقیقا حس می کردم موهام هر بار که تو صورتش می خوره نفس عمیق می کشه..فاصلمون کم بود، بایدم حسش
می کردم..
درد زانوم زیاد نبود و حتی زخم آرنجمو توی اون موقعیت فراموش کرده بودم..تو دلم به خودم گفتم وقتی مرحم دردام پیشمه دیگه چطور باید
دردی رو حس کنم؟!..
هر لحظه می دیدم که دارم بیش از پیش نسبت بهش احساس پیدا می کنم..احساس به مردی که ازش هیچی نمی دونستم..مردی که برام
گنگه و هنوز ناشناخته باقی مونده..ولی با تموم اینها این حس ِ دوست داشتن رو هم تو قلبم داشتم..حسی شفاف..آرشام خاص بود..یه مردی که
همه چیزش برام جالب بود..مخصوصا غرورش که نمونه ش رو هیچ کجا ندیده بودم..
بازوهای مردونه و عضلانیش محکمتر به دورم احاطه شد..به دستش نگاه کردم..افسار رو محکم گرفته بود..
از قصد سرمو بیشتر کج کردم تا بتونم صورتشو کامل ببینم..لبه های زین رو در همون حال تو دستام گرفته بودم، با وجوده اینکه آرشام ازپشت
هوامو داشت..صورتامون مقابل همدیگه بود..من به حالت نیمرخ و اون کاملا واضح تو چشمام زل زده بود..
قلبم تو سینه خودشو به در و دیوار می کوبید..صداش وجودمو پر کرده بود..صورتم گر گرفته بود و نگاهم رو تا حد ممکن معمولی نگه
داشتم..ولی ..هر دو مسخ هم دیگه شده بودم..
گرمی نفسش علاوه بر صورتم به نرمی لبامو لمس می کرد ..با یک حرکت کوچیک کار تموم بود..ولی اینو نمی خواستم..در حدی که دلم اروم
بگیره خواستم تو صورتش نگاه کنم اما حالا می دیدم وضع بدتر شده و ضربان قلبم رو بیتاب تر از قبل تو همه ی وجودم حس می
کردم..نگاهش مخمور بود..شایدم به خاطر وزش باد بود و من فکر می کردم معنی ِ این نگاه از یه چیزه دیگه ست..
قبل از اینکه اتفاقی بیافته و اون نگاهه مستقیم و سوزان اتیشم بزنه صورتمو برگردوندم..اب دهنمو قورت دادم و چشمامو بستم..به شدت میل
به این داشتم که پشت سر هم نفس عمیق بکشم ولی نمی تونستم..در اونصورت تابلو بود یه چیزیم هست..تا همینجاشم زیادی پیش رفتم..ولی
خدا شاهد بود که کنترلی روی احساساتم نداشتم..انگار مغزم اینجور مواقع به کل از کار می افتاد و بدنم از قلب فرمان می گرفت..از قلبی که با
هر بار دیدن آرشام اینطور بی قراری می کرد..
وقتی رسیدیم دیگه هوا داشت تاریک می شد..غیر از ما کسی اونجا نبود..وقتی با کمکش از اسب اومدم پایین شالمو مرتب کردم..
خودم خنده م گرفته بود که همه برام نامحرم بودن ولی آرشام یا به قول خودم این خون آشام ِ مغرور با بقیه برام فرق داشت که جلوش حجاب
رو یه جورایی اونم تا حدی بی خیال می شدم..
که خب صد البته از وقتی پی به احساسم برده بودم اینطور شدم..
************************
تو مسیر برگشت بودیم..بدون اینکه نگاش کنم گفتم: درسته سوارکاری امروز به نفع من تموم نشد ولی درهر صورت برام یه جورایی خاطره به
حساب میاد..
نگاش کردم..ولی نگاهه اون مستقیما به جاده بود..انگار حواسش به من نیست و منم به سکوت گاه و بی گاهش عادت کرده بودم..
به لباسای خاکی و پاره پورم نگاه کردم..یه دفعه یاد چیزی افتادم و خواستم الان پیش نکشم ولی مگه این زبون میذاره؟!..
-یه چیزی بپرسم؟!..

@romangram_com