#آرشام_پارت_171
صدای آرشام رو از پشت سر می شنیدم..ولی از بس هول شده بودم نمی دونستم دقیق باید چکار کنم..
نزدیکم شد..اسبش به سرعت می دوید..ولی با این حال طلوع هم سرعتش خیلی بالا بود..
--افسارو به طرف خودت بکش وبه ارومی به شکمش ضربه بزن..حرکتشو به نرمی متوقف کن..
بلند گفتم: نمی تونم..خیلی تند میره..
عصبانی شد..داد زد: پشت فرمون ماشین که نیستی..همون کاری رو بکن که بهت میگم..افسارشو محکم بکش..زانوت رو بیش از حد توی
پهلوهاش فشار نده..حرکتشو کند کن..د ِ زود باش چرا خشکت زده؟..
ترسیده بودم..لابه لای درختا بودیم..همینو کم داشتم..اونجا که فضاش بازتر بود نتونستم هیچ غلطی بکنم اینجا که هیچ رقمه نمی شد کنترلش
کرد..
افسارو با تمام توانی که داشتم کشیدم..صدای اسب بیچاره در اومد..همزمان به زیر شکمش ضربه زدم..حالا اهسته یا محکم نمی دونم چون
توی اون لحظه فقط سعی داشتم متوقفش کنم..اونم به هر نحوی..اسب شیهه کنان خودشو رو دو پای عقب بلند کرد..
اولش اروم بود که همچین جیغ کشیدم ظاهرا بیشتر ت ح ر ی ک شد و منه خاک بر سرم نابَلَد .. فک کنم زدم کلا پهلو مهلوشو ناقص کردم
..اخه خره تو رو چه به اسب سواری..میمردی باز یه دنده بازی در نمی اوردی و سوارش نمی شدی؟!..
با ترس و لرز چسبیده بودم به افسار و از زور وحشت چشمامو بستم..اسب همچنان شیهه می کشید و خودشو به زمین می کوبید..
بالاخره هم موفق شد و منو از اون بالا پرت کرد پایین..چون پامو زیاد تو رکاب جلو نبرده بودم گیر نکرد و پرت شدم وگرنه حتما عین این
فیلما که از اسب میافتن زمین منو دنبال خودش می کشید..
دست و زانوم بدجوری درد گرفت..مخصوصا آرنج دستم..پهلومم که تازه خوب شده بود ولی با اون ضربه درد بدی توش پیچید..
صدای اه وناله م در اومده بود..جوشش اشک رو تو چشمام حس کردم..آرشام به سرعت از اسبش پیاده شد و به طرفم دوید..تو صداش نگرانی
موج می زد..ولی اون لحظه به قدری حواسم پرت بود که به این چیزا توجه نداشتم..
دستشو گذاشت رو بازوم..
--حالت خوبه؟..... و عصبی ادامه داد: مگه بهت نگفتم مراقب باش؟..اون همه برات توضیح دادم، چرا انقدر بی دقتی؟..
با حس از سر ِ درد آرنجمو فشار دادم ..صدام می لرزید..
-مگه نمی بینی حالم خوب نیست ..نشستی بالا سرم موعظه می خونی؟..
--وقتی سر به هوا باشی و گوش نکنی همین میشه..توقع داری بهت افرین بگم؟..
زیر بازومو گرفت و خیلی آروم بلندم کرد..
رو یه تخته سنگ نشستم و اونم جلوم زانو زد..حس می کردم گوشه ی پیشونیم کمی می سوزه..ولی کم بود..لابد خراش پیدا کرده..
-اسب ِکجا رفت؟!..
به دست و پام نگاه می کرد..
--خودش بر می گرده طرف باشگاه..
سرمو زیر انداختم و با بغض گفتم: اخه من که گفتم بلد نیستم..
--خودت خواستی تجربه ش کنی..
بهش توپیدم: همه ش تقصیر تو شد..اگه تحریکم نمی کردی که سوار بشم الان به این روز نمی افتادم..
جوابمو نداد..نگاهشو از چشمای خیسم گرفت و به آرنجم دوخت..همون قسمت پاره شده بود و سر زانومم همینطور..سرتا پام غرق ِ خاک
بود..اَه..لعنت به من..
دستمو گرفت و خواست به آرنجم نگاه کنه نذاشتم ولی اون لجبازتر از من بود..دستمو کشید که دردم صد برابر شد..
-آآ..آی چکار می کنی؟..شاید شکسته باشه..درد می کنه نکن..
--ساکت شو تا وضعتو از این بدتر نکردم..
به قدری جدی و با لحنی که درش خشم رو می شد حس کرد جمله ش رو به زبون اورد که ترجیحا سکوت کردم..ولی بازم تقلا کردم چون
درد داشتم..
آرنجم به شدت قرمز شده بود و یه زخم کوچیک رو پوستم افتاده بود..همین زخم ِ به ظاهر کوچیک همچین می سوخت دوست داشتم زمینو
گاز بزنم..
به زانوم نگاه کرد که اونم خراش پیدا کرده بود..شلوارم کمی پاره شده بود که از همونجا تونست زخم رو ببینه..
یه دستمال سفید از تو جیبش در اورد و بدون اینکه نگام کنه یا من اعتراضی بکنم به دستم درست روی زخم بست..
اخمام از درد جمع شده بود ولی نگاهمو از روی صورت اخمو و عصبیش بر نداشتم..دستمو گذاشتم رو دستمال..
-چجوری برگردم باشگاه؟..!
سرشو بالا اورد و نگام کرد..نگاهش که تو چشمام قفل شد باز همون حالت بهم دست داد..نزدیکش که بودم اینکه بخوام رو احساساتم سرپوش
بذارم یا به نوعی نادیده ش بگیرم برام سخت بود..دیگه خیلی هنر می کردم نمیذاشتم حتی شده از نگام این حس رو بخونه..یاد ندارم همچین
ادمی بوده باشم که اینکارا ازم سر بزنه..ولی در مقابله این مرد خلع سلاح می شدم..به راحتی اب ِ خوردن..
--با اسب..
@romangram_com