#آرشام_پارت_169
نکنه اسب ِ وحشی بازی در بیاره پرتم کنه زمین؟..
ولی الان اگه هر چی بهش بگم یه چیزی تو اسیتنش داره جوابمو بده..
محض تجربه بد نبود امتحان کنم..
اصلا هر چه بادا باد..
***********************
لباس مخصوص پوشیدم..ولی حاضر نشدم کلاه رو سرم بذارم..خود آرشامم کلاه نداشت..لابد زیادی وارده..
به اطرافم نگاه کردم..جایی که پرنده هم پر نمی زد چه برسه به ادم..یه فضای کاملا خاکی که گوشه و کنار چندتا درخت به چشم می خورد..با
اینکه تو این فصل هوا باید خنک باشه اینجا خیلی گرم بود..
افسار اسبش رو تو دست داشت..اسب منو هم آقای فرجی اورد..
-چطوریاست که اینجا جز ما هیچ کس نیست؟!..
با اخم جواب داد: عادت ندارم یک جمله رو چند بار تکرار کنم.. قبلا گفتم که هماهنگ کردم..
-حالا من نمی اومدم چی می شد؟.!.
--چون ارسلان داره میاد اینجا..پس باید می اومدی..
یه تای ابرومو انداختم بالا..پس بگو واسه خاطره چی منو دنبال خودش راه انداخته..خیاله خام که واس خاطره خودمه..هه..چی فک می کردم
چی از اب در اومد..
آرشام افسار اون یکی اسب رو هم از اقای فرجی گرفت و گفت که می تونه بره..اونم بی چون و چرا ما رو گذاشت اونجا و رفت..
پشت اصطبل اسبا بودیم..به هیچ کجا دید نداشت..
اسب انتخابی ِ آرشام تماما رنگش مشکی بود..
عجب ادمیه ها..همه ش سیاه؟..!خسته نمیشه از این همه رنگ تیره که دور و اطرافش رو پر کرده؟!..
به اسبی که واسه من انتخاب کرده بود نگاه کردم..اوخی چه نازه..بدنش مشکی بود ولی رنگ یال ها و دمش سفید بود..پاهاشم کمی نزدیک به
سُم به همین رنگ بود..
باز خوبه همه ش سیاه نیست..کلا انگار به این رنگ آلرژی پیدا کردم..
افسارشو داد دستم..نگام با تردید روی اسب می چرخید..
--اینجور مواقع باید نوازشش کنی.. در این صورت میشه به راحتی باهاش ارتباط برقرار کرد..
با تردید نگاش کردم وسرمو تکون دادم..دستمو پیش بردم .. بدن نرم و لطیفشو نوازش کردم.. اروم به گردن و یالش دست کشیدم..ناخداگاه
لبخند زدم..
-چه بامزه ست..هیچ کاری نمی کنه..انگار خوشش اومده..
و صداش با جدیت همیشگی تو گوشم پیچید..
--ارتباط برقرار کردن با اسب تو بعضی مواقع خیلی سخته..باید نسبت بهت اعتماد پیدا کنه..به نوعی اگر بتونی اعتمادش رو جلب کنی سواری
باهاش برات اسون میشه..
-چکار کنم تا بتونه بهم اعتماد کنه؟!..
--باید کاری کنی که حس کنه داری ازش حفاظت می کنی..در اون صورت از هر فرصتی واسه ی فرار استفاده نمی کنه..
با تعجب نگاش کردم..
-یعنی ممکنه سوارش که شدم رم کنه؟!..
سرشو تکون داد..
--امکانش هست..به هر حال اسب هم یه حیوونه که به طور طبیعی تو گله زندگی می کنه..و هر زمان که احساس خطر بکنه واکنش نشون
میده..برای همین جلب اعتمادش کار سختیه..
به اسب نگاه کردم..این کجاش وحشی..ِ
نوازشش کردم..اتفاقا رام تر از این فک نکنم اسبی وجود داشته باشه..
-نژادش چیه؟!..
--هر دو از نژاد عرب ..یه نژاد ِ عالی در نوعه خودش..
بی طاقت نگاش کردم و با شوق گفتم: می خوام سوار شم..الان می تونم؟!..
یه کم نگام کرد..اشتیاق ِ سوارکاری رو تو چشمام دید..افسار اسبش رو به میله ی آهنی که کنارش بود بست..به طرفم اومد و افسارو از تو دستم
گرفت..
کنار اسب ایستادم..حالا چجوری سوارش بشم؟..
اول پامو بذارم رو رکاب یا خودمو بکشم بالا بعد پامو بذارم روش؟..
مونده بودم چکار کنم که کنارم ایستاد و دستمو گرفت..
--پاتو بذار رو رکاب و دستتم بذار رو زین..به ارومی خودتو بکش بالا..
@romangram_com