#آرشام_پارت_168

-اهان ، باشگاه سوارکاری..راستی یه چیزی، ارسلان اگه متوجه بشه ما جدا از هم اتاق داریم ..این..
نذاشت ادامه بدم..
--مهم نیست..اون مدتها تو امریکا زندگی کرده و فرهنگ اونجا تا حد زیادی روش تاثیر گذاشته..به این بهانه میشه باهاش کنار اومد..در ضمن
اون حق دخالت تو زندگی خصوصی من رو نداره..و برای من هم فقط ظاهر ِ قضیه مهمه..
سرمو تکون دادم..اره خب اینم حرفیه..چه می دونم والا صلاح مملکته خیش خسروان دانند..
-مگه خانما رو هم تو باشگاه سوارکاری راه میدن؟.!.آخه فکر نکنم اینجایی که داریم میریم مخصوص بانوان باشه..
--منظور؟!..
-منظورم اینه زن و مرد می تونن با هم واردش بشن؟!..
سکوت کوتاهی کرد و جوابمو داد..
--اون بخشی که مختص به ما میشه از قبل هماهنگ شده..فکر نمی کنم مشکلی باشه..در هر صورت سرمایه گذار اون باشگاه به عنوان یکی از
دوستان نزدیک من محسوب میشه..در ضمن تا به حال چیزی در این خصوص نشنیدم..
نگام کرد وبا لحن خاصی ادامه داد: ولی خب، تا حالا یه خانم رو با خودم نیاوردم تو باشگاه که حالا از این چیزا با خبر باشم..به نظرم واسه
تجربه بد نیست..
پوزخند زد وباز به جاده نگاه کرد..
منظورشو یه جورایی هم درک کردم و هم نکردم..میگه تا حالا با هیچ زنی نیومده اونجا..خب اینکه حرف بدی نیست ولی چرا من حس کردم
یه دلیلی برای گفتن این حرفش داشته؟!..
***********************
با دیدن اون همه اسب ذوق زده شده بودم..
تو اصطبل بودیم و شونه به شونه ی آرشام وسط اون راهروی عریض قدم می زدم و به اسبایی نگاه می کردم که جدا از هم تو مکان های
مشخصی از اصطبل قرار داشتن و سراشون رو از در کوچیکی که جلوشون بسته شده بود اورده بودن بیرون ومن از کارای بامزه ای که می
کردن خنده م گرفته بود..
تا حالا یه اسب رو از نزدیک لمس نکرده بودم..نمیگم ندیدم..اتفاقا دیدم اونم تو یه پارک تفریحی که یه کالسکه بهش وصل کرده بودن..ولی
اینجا باشگاه اسب سواری بود و کلی با اونجا فرق داشت..
مسئول اسبا هم پشت سرمون با فاصله حرکت می کرد..وقتی رسیدیم رئیس باشگاه آرشام رو شناخت و با روی خوش گذاشت بیایم داخل
..ظاهرا از قبل می دونست ما قراره بیایم..
خیلی خلوت بود..تک و توک سوارکارا تو یه میدون دایره ای شکل که دورش حصار چوبی کشیده شده بود مشغول سوارکاری بودن..و حالا من
بین این همه اسب ایستاده بودم و نمی دونستم آرشام می خواد چکار کنه..
به مسئول اسبا نگاه کردم..یه مرد تقریبا 45ساله..از روی کارتی که به لباس مخصوصش وصل بود فهمیدم فامیلیش فرجی..ِ
آرشام _ اماده شون کن..
آقای فرجی _ همون اسبای همیشگی رو قربان؟!..
آرشام سرشو تکون داد..منم بی طرف داشتم نگاشون می کردم.......که صدام زد..
--حتما باید لباس سوارکاری بپوشی..
با تعجب نگاش کردم..
-کی؟..!من؟..!مگه قراره منم سوار شم؟!..
--قرارم نیست همینجا وایسی و با لبخند به اسب ها عین تابلوهایی که تو نمایشگاه به دیوار زدن زل بزنی..
داره منو مسخره می کنه؟!..
حرصم گرفته بود ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم..منتهی طبق معمول زبون درازم این اجازه رو بهم نداد..
اخمامو کشیدم تو هم..
-ولی من تا حالا سوار اسب نشدم..در حال حاضر قصدشم ندارم..
--و لابد..به خاطر ترس..
-ترس ِ چی؟!..
--مطمئنم مثل بیشتر خانما از اسب فراری هستی..
تموم مدت جدی حرفاشو به زبون می اورد..
اِِِِِِِِِ.....اینجوریاست؟..!مثلا می خواست روی منو کم کنه..
-ترس نه، فقط بی تجربه م..این دو کاملا با هم فرق می کنن..
--جدا؟..!ولی من اگر جای تو بودم برای اولین بار تجربه ش می کردم..
با تردید نگاش کردم..نیم نگاهی به اسبا انداختم..پُر بی راهم نمیگه ها..
ولی اگه نتونستم و از پسش بر نیومدم چی؟..

@romangram_com