#آرشام_پارت_167
--مگه بهت نگفتم دیگه به من نگو اقای رئیس؟..
سر به سرش میذاشتم واسه همین با همون لحن گفتم: پس چـی بگم؟..!خب بالا بریم پایین بیایم شما رئیسی منم خدمتکار شخصیتون..غیر از
اینه؟!..
سکوت کرد..انگار می خواست با همون نگاهه مستقیم و نفوذ گرش بهم یه چیزی بگه..ولی چی؟..!برام کاملا مبهم بود..
لبخند از روی لبام محو شد..فاصله مونم که کم بود..نگاهه خیره ی آرشام و تن ملتهب ِ من ..همه ی این نشونه ها می گفتن دلارام بزن به
چاک که اوضاع خطری..ِ
ولی انگار با چسب منو به تخت چسبونده بودن..ناخداگاه این نگاه سوزان منو یاد اون خوابم انداخت..خوابی که درش آرشام و من..
وای اصلا الان چه وقت یادآوریش بود؟..!همینجوریش حالم یه جوری شده..
شال رو موهام بند نبود..خدا خدا می کردم از سرم نیافته..حتی حس نداشتم درستش کنم..با حرکتی که آرشام کرد و کمی به طرفم مایل شد
عین گلوله ی اتیش از جام پریدم و نفس زنون کف اتاق وایسادم..وای تابلو شدم فک کنم..ولی نه نگاهه اونم تب دار شده..
درحالی که صدام می لرزید با انگشتام بازی می کردم..سرمو انداختم پایین که نگاهمو نبینه..شال کامل از سرم افتاده بود رو شونه هام و موهای
مواج و بلندم کاملا در معرض دیدش بود..
-مـ..من..من مـیـ..میگم برم تو اتاق ..باید استراحت کنم..الان من..مـ..من..
نمی فهمیدم چی میگم و نمی دونستم باید چکار کنم..فقط بدجور هول شده بودم..
بدون اینکه نگاش کنم چرخیدم سمت در و قدم اول رو برداشتم ولی قدم اول به دومی دستمو از پشت سر گرفت..تو جام خشک شدم یا بهتره
بگم از زور هیجان یه جورایی مردم و زنده شدم..
قلب ِ بیچاره م که دیگه جوری خودشو به دیواره سینه م می کوبید که احتمال می دادم هران سینه م رو بشکافه و بیافته بیرون..
صداش رو زیر گوشم شنیدم..جدی بود..ولی..
ارامش صداش رو تو همین چند جمله حس کردم..
-شب به اندازه ی کافی وقت داری و می تونی استراحت کنی..برو حاضر شو..
-واسه ..چی؟..!آخه من..
--فقط بگو چشم..
سکوت کردم و اون ادامه داد:حاضر که شدی تو سالن ِ پایین منتظرم باش..
سرمو تکون دادم..لال شده بودم..دستم تو دستش بود ..کمی فشرد..نه جوری که دردم بگیره..تو همه ی کارهاش خشونت دخیل بود ولی اینبار
از یه نوع ِ دیگه..جوری که اذیتم نمی کرد..
دستمو ول کرد ..نا اروم و بی طاقت به طرف در اتاق دویدم و حتی نتونستم درو پشت سرم ببندم به سرعت وارد اتاق خودم شدم و درو بستم و
بهش تکیه دادم..
نفسم بالا نمی اومد..خدایا چه به روزم اومده؟.!.این چه حسی ِ که هم بهم ارامش میده و هم نا ارومم می کنه؟..
قلبم به قدری بی طاقت شده که یاد ندارم هیچ وقت این بلا به سرش اومده باشه..انگار دیوونه شدم..یه دیوونه ی عاشق..
خندیدم..ولی همین که یاد لباسام افتادم لبخندم محو شد..خاک تو سرم چمدونم که تو اتاقش موند پس حالا چجوری لباس عوض کنم؟!..
خواستم یکی بزنم تو سر خودم که یه تقه ی کوچیک و اروم به در اتاقم خورد..شالمو رو سرم مرتب کردم..درو اروم باز کردم..کسی نبود..نگاهمو
به پایین دوختم..چمدونمو گذاشته بود پشت در اتاق..لبخند زدم..اوردمش تو و درو بستم..
باید اماده می شدم..بر خلاف اینکه می دیدمش حال و روزم به کل تغییر می کرد ولی در کنار همین احساس و هیجان دوست داشتم مرتب
پیشش باشم..
نگاهش کنم و..
نگاهه جدی و در عین حال ارومش رو که فقط من اینو حس می کردم به جون بخرم..
اره..
خریدارش بودم..
خریدار ِنگاهه سرسخت و پر از غرور ِ آرشام..
************************
خواستم سوار ماشین شم که دیدم اجازه نداد راننده پشت فرمون بشینه و خودش جاشو پر کرد..
برام جالب بود که با وجود راننده آرشام شخصا بخواد رانندگی کنه..یعنی اینم یکی دیگه ازعادتای خاصش بود؟.!.چون به قدری قاطعانه گفت(
خودم میشینم تو می تونی بری ) که حدسم غیر از این نمی تونست باشه..
تو مسیر بودیم..و اینکه کجا داشتیم می رفتیم رو نمی دونستم.. و بالاخره لب باز کردم و ازش پرسیدم..
-داریم کجا می ریم؟!..
نگاه کوتاهی به صورتم انداخت و باز به جاده خیره شد..
با یه نوع حرص ِ خاصی گفت: همونجایی که به خاطرش، همراه ارسلان اومدیم کیش..
لبخند زدم..
@romangram_com