#آرشام_پارت_166

آرشام سرش داد زد: بهتره همین اول راهی باهات اتمام حجت کنم که تا وقتی اینجایی و توی خونه ی من ول می چرخی تحت فرمان ِ
خودمی..پا کج بذاری روزگارتو سیاه می کنم ارسلان..من هنوزم همون آرشام قدیمم..اگه تغییر کرده باشم این اخلاقم هنوز سرجاشه که به هر
بی سرو پایی حق دخالت تو زندگی خصوصیم رو نمیدم..پاتو از زندگی من بکش کنار و حرفامو اویزه ی گوشت کن..
ارسلان با خشم دستای آرشام رو از روی یقه ش برداشت..اونم داد می زد..
--پس یادت باشه منم هنوز همون ارسلان ِ سابقم..می بینی که سرحال و قبراق تر از همیشه..ازاد و بدون تعهد، خودم هستم و خودم..هرکارم
که بخوام می کنم ..ولی خیلی وقته پامو از زندگی تو کشیدم بیرون..چون فهمیدم تو از ما نیستی..
--اره نیستم..افتخارم همینه که نیستم..اینکه یه شارلاتان نیستم..اینکه مثل تو واسه گند بالا اوردن نمی زنم به چاک..اره من مثل تو
نیستم..این مدت مهمون ِ منی خیلی خب قبول..به خاطر شایان هیچی بهت نگفتم و گذاشتم اینجا بمونی..اگه خودمم اینجا کار نداشتم هیچ
وقت به بهانه ی تو راهمو اینورا نمی کشیدم ..ولی حالا که اینجا موندی مجبورم تحملت کنم..پس حد خودتو بدون و سعی کن منو عصبی
نکنی..چون مطمئنم می دونی بعدش چی میشه..
برگشت وبه من نگاه کرد..ارسلان سینه ی دیوار وایساده بود و صورتش پر از خشم بود..
آرشام از زور عصبانیت سرخ شده بود و نفس نفس می زد..به اتاقم اشاره کرد و با صدایی که سعی داشت کنترلش کنه تا بالا نره گفت: چمدونتو
بردار ببر تو اتاق ِ من..
اوضاع جوری نبود که بخوام باهاش مخالفت کنم..پیش خودم گفتم بعدا یه کاریش می کنم..
چمدونمو بردم تو اتاق کناری که اتاق آرشام بود..تقریبا با اون یکی اتاق فرقی نداشت منتهی دکور و رنگش متفاوت بود..ترکیبی از رنگ های
مشکی و زرشکی و سفید ..به نظرم حتی جالب تر از اون یکی اتاق اومد..
چمدونمو گذاشتم کنار چمدون آرشام و همونجا مردد ایستادم..
اومد تو و درو بست..انگار هنوز عصبانی بود..از حرفایی که آرشام به ارسلان می زد حدس زدم ارسلان تو گذشته درحقش نامردی کرده..حالا
اینکه چکار کرده رو نمی دونم خدا کنه زودتر بفهمم چون بدجور انتن فضولیم فعال شده..
نشستم رو تخت و نگاش کردم..کت اسپرت مشکیشو از تن در اورد و انداخت رو تخت..ولی رو تخت بند نشد.. لبه ش افتاده بود که سر خورد
افتاد پایین تخت..
کج شدم و کتشو برداشتم..بوی عطرشو حس کردم..صافش کردم و گذاشتم کنارم..سرمو که بلند کردم دیدم رو به روم ایستاده و داره نگام می
کنه..
نگاهش سنگین ولی..میشه گفت برای من دلنشین بود ..و داشتم داغ می کردم که من من کنان سر حرفو باز کردم تا از اون حالت در بیام..
--مـ..میگم که..حالا باید چکار کنیم؟!..
گنگ نگام کرد..اخماشو کشید تو هم و اومد کنارم نشست..
--چی رو چکار کنیم؟!..
فاصله ش باهام کم بود..
من که خودم تو هوا سیر و سیاحت می کنم اینم میاد می شینه ور ِ دله منه بیچاره و رسوا دل..
نه خب خداروشکر هنوز رسوا نشدم..نمیذارمم بشم..اول اون، دوم من..از این حرفم که تو دلم به خودم زده بودم خنده م گرفت و اثرش یه
لبخند بود که نشست رو لبام..
نگاهشو دیدم که با تعجب به لبام و لبخندی که روش جا خوش کرده بود دوخته بود..
جدیدا عین خُل مَشَنگا چرا هی دم به دقیقه لبخند ژکوند تحویلش میدم؟..!خودتو جمع کن دختر..
-همین دیگه..من..اینجا..نمیشه که اخه..
-چرا نمیشه؟!..
حالا این من بودم که با تعجب نگاش می کردم ..نگاهش یه جورایی بود ..پیش خودم چه جوری تعبیرش کنم؟..!شیطنت؟..!اخه از این مرد
بعیده..داره اذیتم می کنه یعنی؟..!اخه لحنش که جدیه..
-چراش که دیگه مشخصه..من میگم حالا که این ارسلان خان رو به روی اتاق ما اُتراق کرده و نمیشه کاریش کرد شبا وقت خواب من یواشکی
میرم تو اتاق خودم همین بغل ..دیگه خل و چل نیست که بخواد نصف شبی بیاد تو اتاقت سرک بکشه..
یه جوری با اخم نگام کرد و گفت: اونوقت تو اتاق ِتو چی؟..........!که به تته پته افتادم..مگه چی گفتم؟!..
-اتاق من چی؟..!هیچی دیگه مگه قراره تو اتاق منم بیاد؟!..
--غلط می..
حرفشو خورد و لا به لای موهاش دست کشید..پشت گردنشو ماساژ داد.. باز برگشت نگام کرد..انگار سعی داشت خودشو کنترل کنه ولی خب از
لحنش فهمیدم که اصلا اروم نیست..
-خیلی خب همین کارو می کنیم..منتهی در اتاقتو قفل می کنی و تا مطمئن نشدی قفلش کردی یا نه نمی گیری بخوابی..شیر فهم شد؟..
با خنده سرمو تکون دادم و به ارومی با یه لحن خاص که مختص به خودم بود صدامو کشیدم..
--چشــــم، حتمـــا اقای رئیس..
یه کم تو چشمام نگاه کرد ..نه اخم داشت ونه لحنش مثل چند دقیقه پیش با تحکم بود..

@romangram_com