#آرشام_پارت_165
البته آرشام قبلا بهم گفته بود که هر اتاق شامل سرویس بهداشتی میشه ..و به نظرم این خیلی خوبه..اینجوری دیگه نیاز نداشتم بیخود و بی
جهت از اتاق بیرون بیام..
خدمتکارا به ردیف کنار پله ها ایستاده بودن که با دیدن آرشام سراشونو زیر انداختن و سلام کردن..هیچ کدوم رفتاراشون صمیمی نبود..انگار
قوانین این ویلا با ویلایی که تو تهران داشت فرق می کرد..
آرشام سرشو تکون داد و از کنارشون رد شد..به طرف پله ها رفت..
به پشت سرم نگاه کردم ارسلان در حالی که نگاهش اطراف ویلا رو می کاوید یه پوزخند محو رو لباش داشت..
بالای پله ها که رسیدیم چشمم به یه سالن نسبتا بزرگ افتاد که یه ست مبل ویه ست صندلی با طرح های مختلف در رنگ های تیره با فاصله
از هم چیده شده بودن..
این سالن به بزرگی سالن پایین نبود ولی در نوع خودش هم بزرگ بود و هم شیک..
دو طرفمون راهرو قرار داشت که آرشام رفت سمت راست منم که بلاتکلیف بودم دنبالش رفتم تا ببینم کدوم اتاق رو واسه من در نظر گرفته..4
تا اتاق اونجا بود..
موبایلش زنگ خورد..نگاهی به صفحه ش انداخت و جواب داد..کمی ازمون فاصله گرفت..
زیر نگاه سنگین ارسلان اخمام رفته بود تو هم..واقعا نمی فهمم چرا هی به من نگاه می کنه؟..!اخه نگاه کردنشم با بقیه فرق داشت ..رو بهش
بدی درسته قورتت میده..
آرشام هنوز داشت با تلفن حرف می زد..ارسلان انگار می دونست تو کدوم اتاق باید بره..یا شایدم از بس احساس راحتی می کرد سرخود تصمیم
می گرفت که چمدونش رو از خدمتکار گرفت و رفت تو یکی از همون اتاقا..
منم که دیدم ارشام انگار قصد نداره تلفنشو تموم کنه پیش خودم گفتم بی خیال یکی رو بر می دارم..اتاق با اتاق مگه فرق داره؟! والا..
چمدونمو از خدمتکار گرفتم که ممانعت کرد گفت خودش می بره تو اتاق ولی من نذاشتم و دسته ش رو گرفتم..
در یکی از اتاقا رو باز کردم..اتاقی که انتخاب کردم درست رو به روی اتاق ارسلان بود..رفتم تو وچمدونمو گذاشتم کنار تخت..دستمو به کمرم
زدم و یه نگاهه سرسری به اطراف انداختم..
نسبتا بزرگ بود ..یه تخت دو نفره که رنگ ِ رو تختی و پرده ها ست سفید و سرمه ای و کمی هم مشکی ..یه میز آرایش کوچیک ولی شیک
که جنسش از فلز و رنگش مشکی بود رو به روی تخت قرار داشت..میزهای عسلی کنار تخت که اونا هم از جنس همون میز آرایش بودن..
یه اینه ی قدی کنار میز و کمد دیواری هایی با درهای سرمه ای وسفید درست سمت چپ قرار داشتن..ترکیب جالبی بود..همه چیز این ویلا
عالیه..ایرادی نمی شد ازش گرفت..مثل صاحبش..
از این فکر لبخند زدم.. دستامو با خستگی ازهم باز کردم و به بدنم کش وقوس دادم..برگشتم..
با دیدن آرشام که به درگاه اتاق تکیه داده بود و منو نگاه می کرد اروم دستامو اوردم پایین و به روش لبخند زدم..به طرفش رفتم..
-اینجا فوق العاده ست..سلیقه ی صاحبش حرف نداره..
رو به روش ایستادم..با همون لبخند کج نگام می کرد..
--باید بگی سلیقه ی طراح دکوراسیون ِ این ویلا فوق العاده ست..صاحبش تو این زمینه کاری انجام نداده..
با خنده زل زدم تو چشمای سیاه و نافذش..
-ولی من مطمئنم رنگ و دکور این اتاق و بقیه ی جاهای ویلا سلیقه ی خودته..
یه تای ابروشو داد بالا و با همون لبخند کج روی لباش، گفت: جدا؟.!.میشه بدونم از کجا اینقدر مطمئنی؟!..
-از اونجایی که دکور اتاق و فضای ویلا همه از رنگ ها تیره و خنثی تشکیل شده ..سالن پایین خیلی شبیه سالن ِ اون یکی ویلایی ِ که توی
تهران ..ِیادمه بتول خانم بهم گفته بود که واسه اونجا خودت رنگاشو انتخاب کردی..پس اینجا هم حتما همینطوره..از رنگای تیره خوشت
میاد..کاملا مشخصه..
تموم مدت که من حرف می زدم گاهی نگاهش به روی لبام و گاهی چشمام خیره می موند..
با صدای ارسلان به خودمون اومدیم..
--چه جالب..قراره جدا از هم باشین؟..
نگاهش کردم..پشت سر آرشام ایستاده بود و با پوزخند زل زده بود به ما..
آرشام خونسرد برگشت و نگاهش کرد..
ارسلان خونسردی آرشام رو که دید به اتاق کناری اشاره کرد..
--دیدم که خدمتکار چمدونتو برد تو اون یکی اتاق..اینجا رو هم که دلارام برداشته..به نظرم یه کم دور از ذهنه که شما دوتا بخواین تو اتاقای
جدا بمونین..شایدم..
تو چشمای ارشام زل زد وهمراه با پوزخند و رگه هایی از تمسخر گفت: لابد عشق و عاشقیتون یه بلوف بوده که محض رو کم کنی انداختینش
واسط حالا هم توش موندین که چطوری راست و ریستش کنین ..اره به نظرم این به واقعیت نزدیک تره..
و با لحن بدی ادامه داد:از تو که یه همچین چیزی بعید نیست ..به هر حال خیلی خوب می شناسمت..
آرشام طاقت نیاورد و یقه ی ارسلان رو تو مشتش گرفت و چسبودنش سینه ی دیوار..صدای فریادشون راهرو رو برداشت ..وحشت زده نگاشون
کردم که چطور با نفرت تو چشمای هم خیره بودن..
@romangram_com