#آرشام_پارت_164
به روش لبخند زدم..لبخنده من در مقابل ابروهای گره خورده ی آرشام..
حس کردم اخماش کمی از هم باز شد..ولی اون غم..هنوز اونجا بود..
صورتمو بردم جلو..زیر گوشش زمزمه کردم: «جواب ابلهان خاموشی ست.».اینو یه بنده خدایی هی بهم می گفت ولی منه زبون دراز هیچ وقت
گوش نمی کردم..حالا می فهمم بعضی اوقات بدجور به کار میاد..این یه نصیحت دوستانه بود..اون دوستم بهم گفت ولی کو گوش ِ شنوا؟!..
منظورم به پری بود که همیشه اینو بهم می گفت..
وقتی با لبخند و یه هیجان خاصی داشتم زیر گوشش نجوا می کردم حس کردم مشتش اروم اروم باز شد و دستشو از زیر دستم بیرون کشید
..حرفام که تموم شد سرمو کشیدم عقب .. دستمو تو دستش گرفته بود..همونی که قبلا مشت شده بود الان دست ظریف منو تو خودش
داشت..
پنجه هاشو لابه لای پنجه هام قفل کرد وروی پاش گذاشت ..ارنجشو به پنجره ی ماشین تکیه داد و انگشت اشاره ی اون یکی دستشو گذاشت
رو لبش ..بیرونو نگاه کرد..اخم نداشت..همون لبخند کج رو لباش بود..
با لبخند کمرنگی به دستامون نگاه کردم..که چطور پنجه های مردونه ش رو حصار دست من کرده بود و می فشرد..
نزدیکش بودم و از این بابت خوشحالم..حس کردم همه ی حرکاتش رو دوست دارم..الان که پی به احساسم برده بودم می فهمیدم که نسبت
بهش دقیق تر شدم..جوری که این همه مدت اون غم رو ندیدم ولی الان..
ماشین جلوی یه ویلا ایستاد ..سرایدار درو باز کرد..دیوارای کوتاه که یه در بزرگ ِ سفید بینشون قرار داشت..
درختای نخل گوشه و کنار خیابون و حتی وسط بلوار به چشم می خورد ..راننده ماشینو برد تو..
اطراف ویلا رو درختای بومی و نخل های بلند و..گل های بوته ای زیبا کرده بودن..
پیاده که شدیم نمی تونستم چشم از اون همه زیبایی بگیرم..یه ویلای شیک با نمایی کاملاسفید..نمونه ش رو تو هیچ کجا ندیده بودم..و یه
سنگ فرش عریض که منتهی می شد به در ورودی ویلا..و از پشت سرمون هم به در خروجی..
دو طرفمون گل ها و درختای بلند وسرسبز قرار داشتن که به نظرم با وجود اونها ویلا جذاب تر به چشم می اومد..
وقتی پیاده شدم دیگه دستم تو دست آرشام نبود..ولی از کنارم تکون نمی خورد..
چند تا خدمتکار مرد از ویلا اومدن بیرون و حین سلام کردن و احترام گذاشتن به آرشام چمدونارو با خودشون بردن تو..
ارسلان لبخند می زد و اطرافشو نگاه می کرد..
واقعا عجب رویی داشت با اون حرفایی که تو ماشین بینشون رد و بدل شد و اون همه تندخویی با این حال اینجا مونده بود و ریلکس به روی
همه چیز لبخند می زد..
لابد عادت داره که خیلی زود رنگ عوض کنه..مثل عموجونش..هر چی نباشه ارسلان برادرزادشه..هم خونن..
از عموش که متنفر بودم این یکی رو هم نسبت بهش حس خوبی نداشتم..
حس می کردم از اون ادمای زرنگ و هفت خطه که بدون برنامه تو هر کاری جلو نمیره..از اونایی با خونسردی پیش میرن و به هر اونچه که
بخوان می رسن..
شونه به شونه ی آرشام قدم بر می داشتم و ارسلان پشت سرمون بود..
رو به آرشام آهسته گفتم: ویلای شما اینجاست؟!..
--تو..
با چشمای گرد شده نگاش کردم..
--چی من؟!..
خونسرد و اروم جوابمو داد..
--نگو شما..بگو تو..مگه قرارمون این نبود؟!..
لبخند زدم..
--آهان چرا..باشه فهمیدم..حالا اینجا ویلای خودته؟!..
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد..بابا دمش گرم عجب جایی..ِ
داخل ویلا صد برابر از بیرونش خوشگل تر بود..
سمت راست یه سالن بزرگ که 2ست مبل و 2ست هم صندلی مدل ِ سلطنتی..
ترکیبی از رنگ های نقره ای و طلایی ..و البته شکلاتی تیره..
پرده ها رو کشیده بودن و رنگشون سفید و قهوه ای تیره بود..گوشه های سالن گل های طبیعی قرار داشت که حدس می زدم بومی باشن و
متعلق به همین منطقه..واقعا زیبا بودن..
مجسمه های بزرگ و شیکی که اطراف سالن چیده شده بودن واقعا به زیبایی این ویلا افزوده بود..
اصلا باورم نمی شد یه همچین ویلای باشکوهی متعلق به ارشام باشه..معرکه ست..
و سمت چپ که ردیف پله ها قرار داشت و مطمئنا بالا هم باید به بزرگی وخوشگلی ِ پایین باشه..
کنار راه پله ها یه راهروی عریض قرار داشت که یه سرش به آشپزخونه و یه سرش که انتهای همین راهرو بود به سرویس بهداشتی ختم می
شد..
@romangram_com