#آرشام_پارت_163

جوابشو ندادم ..مگه جرات داشتم جلوی آرشام زبون باز کنم؟!..
فهمیده بودم جلوی ارسلان بدجور حساس ..ِو با علم به اینکه اگه می خواستم کاری کنم مطمئنا بعدشم بدجور سیماش قاطی می کرد..
چمدونا رو 2نفر برامون تا بیرون اوردن..
جلوی در فرودگاه بودیم..پیش خودم گفتم لابد باید سوار یه کدوم از این تاکسی ها بشیم .. ولی اینطور نشد..
آرشام رفت اونطرف خیابون جلوی یه ماشین مدل بالای مشکی ایستاد، منم دقیقا کنارش بودم..
راننده که لباس مخصوص تنش بود با تعظیم درو براش باز کرد..آرشام به من اشاره کرد که برم تو ..با لبخند نشستم..
خودشم کنارم نشست..ارسلان سر چمدونا بود که آرشام صداش زد..
--بشین تو ماشین چمدونا رو یه ماشین دیگه میاره..
سرشو تکون داد و نشست جلو..
به پشت سرم نگاه کردم..یه مرد کت و شلواری که هیکلی هم بود کنار یه ماشین مشابهه همین ماشین ایستاده بود و با کمک همون راننده
داشتن چمدونا رو انتقال می دادن تو ماشین پشت سری..
ارسلان کامل برگشت سمت ما..نگاه طولانی و سنگینی همراه با لبخند به من انداخت و رو به آرشام گفت:داریم میریم ویلای من درسته؟..
آرشام هم جدی جوابش رو داد..
--تو مختاری ولی من و دلارام میریم ویلای خودم..
یه تای ابروشو داد بالا و با پوزخند گفت: چه کاریه آرشام ..من دوست دارم همگی پیش هم باشیم..خیلی وقته به ویلام سر نزدم..گفتم اینجوری
که بریم یه لطف دیگه داره..
--گفتم که ..نمیشه..من قبلا همه چیز رو هماهنگ کردم..
با همون پوزخند جواب آرشام رو داد..
--اره دارم می بینم..کاملا مشخصه..ماشین ، دم و دستگاه و امکانات..متعجبم چطور به فکرخودم نرسید..
تو مسیر بودیم و این دو همچنان داشتن با هم بحث می کردن..
خودم مایل بودم پیش آرشام باشم..یعنی تو ویلای اون..از نگاههای گاه و بی گاهی که ارسلان بهم می انداخت و اونم کاملا بی پروا جلوی آرشام
هیچ خوشم نمی اومد..
حتی لحن و بیانش با اینکه در کمال ارامش بود یه جور سیاست خاصی رو تو خودش داشت..حالا یا من اینجوری فکر می کردم یا این کلا از
اون بچه زرنگای روزگار بود که به راحتی هر چیزی رو بروز نمیدن..
آرشام _ مهم نیست ویلای من هم چیزی کم نداره..می تونی اونجا راحت باشی..
نیش ارسلان بازتر شد..
--جدا؟.. یعنی این حرفتو بذارم پای پیشنهادی که می خوای بهم بدی دیگه درسته؟..
--پیشنهاد؟!..
--اینکه بیام ویلای تو و گاهی به ویلای خودم سر بزنم..
آرشام مکث کرد..ولی جوابشو با جدیت تمام داد..
--به هرحال تو اینجا مهمون ِ ما حساب میشی..اگه هنوز یادت نرفته باشه من هیچ وقت نمیذارم به مهمونم بد بگذره..هر چند..
تو چشمای ارسلان خیره شد.. با لحن خاصی که نفرت رو به راحتی می شد درش دید گفت: اون مهمون یه رفیق قدیمی باشه که رفاقت الانش
یه رنگ و بوی دیگه ای داره و از گذشته فاصله گرفته..
لبخندش اروم اروم با هر جمله ی آرشام محو شد..لحن اون هم مملو از نفرت شد..چشماش برق خاصی داشت که با سبزی نگاهش هیچ جور در
نمی اومد..وحشتناک بود..
--بهتره هرچی که به قدیم مربوط میشه رو به همون قدیم بسپریم رفیق ِ امروز..باز کردن زخمای کهنه دردی ازت دوا نمی کنه ،بدتر..یه درد
هم به دردایی که رو جیگرته اضافه میشه..
بعد هم پوزخند زد و پشتشو به ما کرد..
به آرشام نگاه کردم..از همون فاصله ی نزدیک که کنارم نشسته بود دیدم چقدر عصبانیه..لباشو رو هم فشار می داد ..دست چپش که روی پاش
بود مشت شد..به قدری محکم فشارش می داد که حس کردم کل وجودش داره می لرزه..
دلم گرفت..از حرفاشون چیزی سر در نیاوردم ولی با این وجود نگاهه من فقط آرشام رو می دید که عصبی و ناراحت، نامحسوس می لرزید و
بیرون رو نگاه می کرد..
از دست ارسلان عصبانی بودم..نمی دونستم چی بینشون بوده و الان چرا این همه از هم کینه به دل دارن..ولی دوست نداشتم کسی باعث
ناراحتی آرشام بشه..این حس قلبیم بود..حسی که وقتی ارسلان داشت اون حرفا رو بهش می زد به راحتی تو وجودم احساسش کردم..
ناخداگاه کاری که از من بعید بود رو توی اون لحظه انجام دادم..دستمو پیش بردم و روی دست داغ و مشت شده ی آرشام گذاشتم..
اخماش بدجوری تو هم بود..صورتش گرفته و ناراحت بود..قلبم فشرده شد..
با این کارم صورتشو به ارومی برگردوند و نگاهمون تو هم گره خورد..غم نگاهشو دیدم..تا به حال این همه نسبت بهش توجه نکرده بودم..با
اینکه اخم داشت..با اینکه صورتش رو هاله ای از عصبانیت پوشونده بود..ولی تو عمق چشماش یه غم نشسته بود..یه غم کهنه..

@romangram_com