#آرشام_پارت_162

هم توش بود..یه بسته شکلات و یه لیوان یکبار مصرف شربت قند..
برش داشتم..دستام می لرزید.. هم لیوانه.. هم اب وقندی که توش بود توی دستم بندری می رقصیدن..
آرشام زیرشو گرفت..
--ولش کن..
-وا خب می خوام بخورم..مگه واسه من نیست؟!..
با این حرفم نگاش چرخید تو چشمام..یه لبخند کج نشست رو لباش و اروم گفت: ول کن بهت میگم..
ولش کردم..خاک تو سرم کنن که یه اب قندم بهم نیومده..دارم می میرم این لیوانو از دستم کشید..
در کمال تعجب لیوانو گرفت تو دستش و اورد سمت لبام..با همون حالم زل زدم بهش..
--باز کن..
خواستم از دستش بگیرم نذاشت..مجبوری لبامو از هم باز کردم..کمی از محتویات لیوانو خوردم..شیرینی اب واقعا حس خوبی بهم داد..لیوانو
گذاشت تو سینی..
--چون عادت نداشتی این حالت بهت دست داد..حواس پرتی اینجور مواقع جواب میده..
-ممنون.. ولی حواس ِ به همین راحتی پرت نمیشه..مگه این حالم میذاره؟..
نگام کرد..به پشتی صندلیش تکیه داد..
--دیروز اون دکتره چی بهت گفت؟..!
با تعجب نگاش کردم..یعنی داره حواسمو پرت می کنه؟!..
-هیچی..گفتم که چیز مهمی نبود..
--ولی مطمئنا بینتون اتفاقی افتاده که اونطور گریه می کردی..غیر از اینه؟!..
-نه خب..ولی اتفاقه بدی نیافتاد..اصلا بهتره بی خیالش بشیم..
پوزخند زد وسرشو تکون داد..نی رو گذاشتم دهنم و کمی از اب پرتقال خوردم..
حالت تهوم کم کم داشت برطرف می شد..انگار داشتم به محیط عادت می کردم..گاهی اَم زبونمو میزدم به لیمو ترش و ترشی دلنشینش رو تو
دهنم مزه مزه می کردم..
گه گاه تک سرفه می کرد..انگار گلوش خشک شده بود..چون سعی داشت با این تک سرفه ها و قورت دادن اب دهنش خشکی گلوش رو
برطرف کنه..
--بگم مهماندار اب بیاره؟!..
تک سرفه کرد و سرشو به نشونه ی نه تکون داد..نگاهشو به دستم دوخت..لیوان اب پرتقال تو دستم بود که تو یه عمل غیرمنتظره از دستم
کشید و نی رو به سمت لباش برد..
میون بهت و تعجب من از همون نی که من دهن زده بودم اب پرتقال رو تا ته خورد.. بعد هم لیوان خالی رو گذاشت تو سینی..
نگاه کوتاهی بهم انداخت و سرشو به صندلی تکیه داد..چشماشو بست ..ولی من چشم ازش بر نداشتم..باورم نمی شد چنین ادمی که بتول خانم
بارها بهم گفته بود بی نهایت وسواسی ِ اینکارو بکنه..
سرمو خم کردم تا اونطرف و ببینم..ارسلان درست کنارمون بود..وقتی نگاش کردم دیدم نگاهه اونم به ما دو نفره..
با دیدنم لبخند زد وسرشو تکون داد..ولی من به همون لبخند کمرنگ بسنده کردم و هنوز داشتم نگاش می کردم که آرشام چشماشو باز کرد و
به ما دو نفر نگاه کرد..
دستشو اورد سمت من و گذاشت تخت سینه م..تقریبا پرتم کرد طرف صندلی ..تکیه دادم بهش..با اخم نگام می کرد..
-وا چیه؟.!.چرا همچین می کنی؟.!.
خودمم فهمیده بودم وقتایی که از دستش حرصی میشم خودمونی حرف می زدم و وقتی که اروم بودم رسمی..
--بشین سر جات .. مثل اینکه یادت رفته تو هواپیمایی..
-خب مشکلش چیه ؟!..
--خم شدن اونم اینطور ناشیانه درست نیست..اگه یک دفعه هواپیما تکون بخوره می دونی چی میشه؟!..
دست به سینه نشستم و بهش زل زدم..
-اره خب گردنم می شکنه..
چیزی نگفت ولی دیگه چشماشو نبست..انگار می ترسید باز اون کارو تکرار کنم..از این فکر خندیدم..چرا همه ی رفتارای این مرد واسه من
دلنشینه؟..!حتی اخم کردن ها و زور گفتناش..کلا یه وضع و اوضاعی..ِ
بالاخره رسیدیم..تو فرودگاه ِ کیش بودیم..تاحالا اینجا نیومده بودم..همه چیزش برام تماشایی بود..
من و آرشام کنارهم قدم برمی داشتیم که ارسلان هم طرف دیگه ی من ایستاد..
خیلی ریلکس جلوی آرشام سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت: مطمئنم از اینجا خوشت میاد..من که عاشق ِ کیشم..
تو دلم گفتم: بپا مات نشی ..که آرشام دستشو گذاشت پشت کمرم و یه کم منو کشید سمت خودش..
ارسلان با این حرکت آرشام اروم صاف ایستاد و لبخندش به پوزخند تبدیل شد..هه..خوشم اومد چه زود مات شد..

@romangram_com