#آرشام_پارت_161

از ماشین بیرونو نگاه کرد..تو تاکسی بودیم..داشتیم می رفتیم سمت فرودگاه..
--پس حتما استرس داری..
-نه..مگه میخواد چیزی بشه؟!..
مکث کرد وگفت: خودت می فهمی..
-باشگاه اسب سواری که می خواین برین تو کیش..ِ
--شنیدی که..
-اره خب داشتین با ارسلان خان حرف می زدین شنیدم..
--تو فرودگاه منتظره..بلیطا رو از قبل تهیه کردم تموم مدت کنار منی ..و..
نگام کرد وجدی ادامه داد: کاری نمی کنی که به چیزی شک کنه..
-باشه.. فقط چیزه..شایان هم میاد؟!..
--نه..
لبخند زدم..
-یعنی کلا نمیاد دیگه؟!..
--میاد..منتهی الان نه..
زیر لب با حرص گفتم:ایشاالله که هیچ وقت نیاد..اصلا بره به درک عوضی..
--چیزی گفتی؟!..
نفسمو دادم بیرون..
-پووووفـــــــ.. نه با خودم بودم..
*****************************
سوار هواپیما شدیم..وقتی داشت اوج می گرفت انگار داشتن تو دلم رخت چنگ می زدن..
کی میــــگه من الان ارومم؟..!دارم میمـــیرم..
آرشام بغل دستم نشسته بود و چشماشم که بسته ست..صورتش نشون می داد ارومه..ولی من کنار دستش داشتم جون می دادم..
چشمامو بستم و زیر لب صلوات فرستادم.. تکون که خورد نزدیک بود جیغ بزنم جلو دهنمو گرفتم..وای خدا این چی بود دیگه؟!..
چشمامو تا اخرین حد باز کردم..رنگم پریده بود..
--چی زیر گوشم می خونی ؟!..
سرشو کج کرده بود و به من نگاه می کرد..
-هـ..هیچی ..دارم صلوات می فرستم..
یه تای ابروشو داد بالا..انگار دنبال دلیلش می گشت..
-خب چیزه دیگه..اینکه به سلامت برسیم..
--انگار حالت خوب نیست..
یه کم جا به جا شدم..
-نه خوبم..عالی ِ عالی..
--از رنگ صورتت کاملا مشخصه..
خواستم جوابشو بدم که یه دکمه رو فشرد ..بعد از چند لحظه یکی از مهماندارا با عشوه ی خاصی بطرفمون اومد و کنارمون ایستاد..صداش
نازک و میشه گفت جذاب بود..
--بفرمایین مشکلی پیش اومده؟..
آرشام مثل همیشه با همون لحن جدی و گیرایی که داشت رو به مهماندار گفت: یه لیوان شربت قند و یه اب پرتقال به همراه یه شکلات..در
ضمن لیمو ترش دارین؟..
--بله..
--پس همینا رو بیارین..
--بله چشم..الان براتون میارم..
مهماندار نیم نگاهی به صورت رنگ پریده م انداخت و رفت..
حالت تهوع داشتم ..فقط حالتش بود..
هیچی نمی گفت و فقط نگام می کرد..
همون مهماندار با یه سینی به طرفمون اومد و سفارش آرشام رو بهش داد..
با لحن خوشی گفت: اگر به چیز دیگه ای نیاز داشتین در خدمتم..
آرشام سرشو تکون داد..من که حال نداشتم جُم بخورم..می ترسیدم با یه حرکت حالم بد شه..
میز کوچیکی که کنارم بودو باز کرد و سینی یک بار مصرف رو گذاشت جلوم..یه لیوان کاغذی که توش حتما اب پرتقاله..اخه در داشت ویه نی

@romangram_com