#آرشام_پارت_160

و هر وقت می بینمش یه ارامشی میشینه تو دلم..مدتیه نسبت بهش ارومم..در مقابلش کمتر جبهه می گیرم..شیطنتام کم شده..
یاد پری افتادم..که یه بار با هم رفته بودیم بیرون داشت از دوستش برام می گفت که دختر سرزنده ای بوده و حالا که عاشق شده به قدری
ارومه که صدای اطرافیانش دراومده..
پری اون روز گفت که یه جا خونده دخترا وقتی عاشق میشن تو خودشون میرن..ساکتن ولی در عین حال یه پریشونی تو چشماشونه..کم حرف
میشن و بیشتر فکر می کنن..
رفتم جلوی اینه ایستادم..دقیق به خودم نگاه کردم..تغییر کردم؟!..
به صورتم و چشمام دست کشیدم..چطوری باید بفهمم که تغییر کردم یا نه؟..!از کجا بدونم که چی می خوام و این حس ِ عجیب و غریب
اسمش چیه؟!..
تپش قلب دارم..خب لابد مریض شدم..
نگام پریشونه؟.!.اره الان که انگار هست..
وقتی می بینمش دست و پام قندیل می بنده (یخ می زنه..)بوسه ی اون شبش..تو مهمونی و..اون همه نزدیکی..رقصمون..نگاهش در حین
رقص..هر بار که منو چرخوند نگاهش که تو چشمام قفل می شد تنمو می لرزوند..
دستای گرمش ملتهبم می کرد ..گاهی بدنم سرد می شد وگاهی گرم..
خدایا چم شده؟..!مریضم؟..!مرضم چیه؟..!جسمی یا روحی؟..!شایدم هر دو..نکنه واقعا عاشق شــــدم؟..!یعنی ممکنه خل شده باشم؟..!حالا چرا
ارشام؟..!کسی که هیچی ازش نمی دونم..نمی دونم کیه. .چیه..چکاره ست.. هر چی که دیدم ظاهر بوده از باطنش هیچی نمی دونم..
اصلا می خوام این حس رو واسه همیشه داشته باشم؟..!می خوام همینجور بمونه؟..!حتی اگه به نتیجه نرسه؟!..
همینطور که تو اینه به خودم نگاه می کردم یه دفعه یاد مکالمه ی اون روز خودم و پری افتادم..ناخداگاه خندیدم..
-(ولی من اگه عاشق بشم سکوت مُکوت نمی کنم..وا مگه خرم؟!..
--پس چی؟..!میری جلوش قد علم می کنی و میگی آق خوشگله خر مغزمو گاز گرفته عاشقت شدم یا خودت میای منو می گیری یا من میام
پاچه تو می گیرم.. اره؟!..
-نچ از این خبرا نیست..اگه عاشقم بود که هیچ چه بهتر همه چی رله میشه..ولی اگه ندونم که منو می خواد یا نه.. اونوقت چی؟!..
--چی؟!..
-نخود چی!!..
--نه حالا واقعا بی شوخی چی؟!..
-هیچی دیگه بلایی به سرش میارم که با زبونه خودش بیاد تو چشمام زل بزنه بگه دلارام عاشقتــــم..
--برو مسخره مگه میشه؟.!.چطوری؟!..
-تو کاریت نباشه..شدنش که مطمئن باش میشه..فقط وقتی می فهمی که واقعا عاشق شده باشم..
--بنده خدا..از همین الان واسش دلم می سوزه..
-نگران نباش دلی رو دست کم گرفتیا..)
صدای خنده ش تو سرم پیچید..دلم هواشو کرد..مدتی ِ ازش خبر ندارم..این غیبتاش همیشگی بود و برام تازگی نداشت..ولی خب اگرم می
خواست منو ببینه نمی دونست کجام..الان که فرصتشو نداشتم ولی بعد از سفر باید برم ببینمش..یا حداقل بهش زنگ بزنم..یکی دو باری که
تماس گرفته بودم خاموش بود..که البته اینم کار همیشه ش بود..ازدست نامزد سیریشش خاموش می کرد..
اون روز به حرفامون خندیدم..ولی الان..
الان واقعا مطمئنم که حسم از چیه؟..!اره..مطمئنم..می تونم مطمئن تر از اینم بشم..
اون روز به پری گفتم می دونم عاشق شدم چکار کنم..هزار راه رو می شناختم که بتونم اونو هم شیفته ی خودم کنم..هم غرورم سر جاش می
موند و هم اونو محک می زدم..محک که نه..عاشقش می کنم..
یه ذوقی نشست تو دلم..تو اینه نگاه کردم و زیر لب گفتم: نه انگار واقعـــا خـــل شدم..
یاد فرهاد که افتادم لبخندم محو شد..از این بابت مطمئن بودم که حسی بهش ندارم..باید از اول بهم می گفت..اون موقع که می فهمید بهتر بود
تا اینکه این همه مدت ازش بگذره..
باید بتونه منو فراموش کنه..حتما سخته ولی باید بتونه..عشقی که یک طرفه باشه نمی تونه یه زندگی ایده ال رو تشکیل بده..
فرهاد از همه نظر عالی بود..چهره ..موقعیت شغلی و مالی..حتی موقعیت اجتماعی..از همه نظر ایده ال بود..
ولی قلبی که کسی رو نخواد دیگه بالا بری پایین بیای بازم اون ادم رو نمی خواد..
نباید بیخودی امیدوارش کنم..با اینکه جواب قطعیم رو بهش دادم ولی بازم..بازم اون قبول نکرد..
برگشتم حتما باهاش حرف می زنم و قانعش می کنم..
*******************************
--تا حالا سوار هواپیما شدی؟!..
نشده بودم..دروغم نگفتم..
-نه..

@romangram_com