#آرشام_پارت_159
دست می کِشم..بهم یه فرصت بده..فکراتو بکن..بعد تصمیم بگیر..
-ولی من که..
--نگو دلارام..بذار حالا که دارم میرم امیدوار باشم که لااقل به من و پیشنهادم فکر می کنی..اگه دیدی ذره ای علاقه تو قلبت نسبت بهم پیدا
میشه خبرم کن..اون روز بی برو برگرد مال خودم میشی.........مراقب خودت باش..خداحافظ..
پشتشو بهم کرد وبه طرف سالن رفت..دیدم سرشو زیر انداخت وبه صورتش دست کشید..
هیچ کدوم حال درستی نداشتیم..اون که رفت بیرون منم با گریه از پله ها بالا رفتم..می خواستم برم تو اتاقم که آرشام در اتاقشو باز کرد..صدای
هق هقم تو راهرو می پیچید..
با دیدنش مکث کردم و ایستادم..حالت صورتش معمولی بود ولی با دیدن اشکا و حالت پریشونه من اخماش جمع شد..
از در گاه اتاقش فاصله گرفت و جلوم ایستاد..
--چرا گریه می کنی؟..!این چه وضعی ِ ؟!..
با هق هق سرمو انداختم پایین..با انگشتام ور می رفتم..خواستم از کنارش رد شم نذاشت..بازمو گرفت برم گردوند سر جام..
--ازت سوال کردم..گریه ت واسه چیه؟!..
-چیز مهمی نیست..
--مهم نیست و گریه می کنی؟!..
از توجهش که میشه گفت غیرمستقیم بود یه جوری شدم..شایدم می خواست ازهر اتفاقی که تو ویلاش میافته باخبر بشه..ولی احساس من به
اولی بیشتر بود..
-بذارین برم تو اتاقم..حالم خوب نیست..
--پس اماده شو..
-کجا؟!..
--بیمارستان..
از حالت جدی که به خودش گرفته بود میون اون همه اشک لبخند محوی نشست رو لبام..حس کردم دلم واسه توجه های پی در پیش ضعف
میره..
-نه خوبم..از نظر روحی گفتم..
از تو جیب سارافنم یه دستمال بیرون اوردم و اشکامو باهاش پاک کردم..ولی مطمئن بودم هم چشمام سرخ شده هم بینیم..صدام بدجوری
گرفته بود..
دیدم چیزی نمیگه و فقط داره نگام می کنه رفتم طرف اتاقم..اینبار جلومو نگرفت..
رو تختم نشستم..حس می کردم سرم داره منفجر میشه..این همه فکر و خیال یکجا هجوم اورده بودن طرفم..
با خودم و احساسم درگیر بودم..
فرهاد..حرفایی که بهم زد ..هنوزم باورم نمیشه فرهاد اونا رو گفته باشه..اخه چرا باید اینجوری بشه؟..
نمی تونستم همینجوری بی خیال ازش بگذرم..حالا که خودشو برادرم نمی دونست می خواستم که لااقل دوستم باشه..نمی خواستم از دستش
بدم..سالهاست نزدیکمه و بهش مدیونم..
ولی رو این حساب نمی تونستم اینده مو بسازم..برای تشکیل یه زندگی علاقه لازمه..حالا علاقه هم نشد یه دوست داشتن کوچیک می تونه
واسه شروع خوب باشه و تو زندگی مشترک پررنگ بشه..
ولی چی بگم که از اول اونو برادر خودم می دونستم نه چیز دیگه..
ناخداگاه فکرم کشیده شد سمت آرشام..نمی دونم دلیلش چی می تونه باشه ولی به اون که فکر می کردم نمی تونستم اروم باشم..
پیش خودم گفتم می تونم اونو هم در اینده مثل برادرم بدونم؟!..
نه اصلا امکان نداره..انقدر که صمیمی نیستیم..
اگه بودیم چی؟!..
بازم نه..حس کردم نمیشه..
اسمش..نگاهش..شخصیت مرموز و جا افتاده ش..ابهتش و جدیت کلامش..همه و همه منو از خود بی خود می کرد..جوری که نمی تونستم یه
دقیقه از فکرش بیام بیرون..
حرفای فرهاد تو گوشم زنگ زد..چشمام اروم اروم گشاد شد..
(وقتی که فهمیدم از فکرم بیرون نمیری ..وقتی که هر جا رو نگاه می کردم تو رو می دیدم..زمانی پی به علاقه م بردم که دیدم با هربار نگاه
کردن بهت به ارامش می رسم..اینا از عشقه)..
تو سرم پشت سر هم تکرار می شد..
از .. عشقه؟..!یعنی چی؟!..
نسبت به فرهاد اینجوری نبودم..با دیدنش حس اینکه یکی رو دارم تنها نباشم و اینکه یه پشتوانه کنارم هست.. ولی علاقه اصلا..ولی..
ولی این مرد..آرشام..از فکرم بیرون نمیره..
@romangram_com