#آرشام_پارت_158
اروم و با صدایی مرتعش گفتم: نکن فرهاد..نذار اعتمادمو نسبت بهت از دست بدم..بگو همه ش یه شوخی بود..
با خشونت برم گردوند..حالتش عصبی بود..
تو صورتم بلند داد زد: هیچ کدوم از حرفام شوخی نبود..تمومش حقیقته محض ِ دلارام..چرا نمی خوای باور کنی که دوستت دارم؟!..
اشکام خود به خود رو صورتم جاری شد..
-چون..چـ .. چون من..چون این عشق..
--این عشق چی دلارام؟..!من حرفای دلمو بهت زدم تو هم بگو..بگو و راحتم کن..
به هق هق افتادم..سرمو زیر انداختم و با گریه گفتم: عشقت یه طرفه ست..من..من تموم مدت..تو رو مثل ..ِمثل ِ داداشم دوست داشتم..به خدا
من..
دستاش روی بازوم شل شد..سرمو اهسته بلند کردم..دستاش افتاد..
چشماش دو دو می زد..نگاش یه لحظه ثابت نبود..تو چشمام و اجزای صورتم می چرخید..لباشو با زبون تر کرد..
--یعنی می خوای بگی..
سکوت کرد..سرمو تکون دادم..
-مگه همیشه بهت نمی گفتم که می دونم حست برادرانه ست؟..!چرا اون موقع چیزی نگفتی؟!..
داد زد: چون فکر می کردم داری اشتباه برداشت می کنی..وقتیم می خواستم برات توضیح بدم حرف تو حرف می اومد یا یه بحثی کشیده می
شد وسط و نمی شد حرف دلمو بزنم..دلارام..
صدام زد..نگاش کردم..
--باهام بمون..قول میدم کاری کنم بهم علاقمند شی..تنهات نمیذارم..
هق هقم بلندتر شد..
نگام به بتول خانم افتاد که دستمال گردگیری تو دستاش بود و با ناراحتی منو نگاه می کرد..
باز به فرهاد نگاه کردم..اشک صورتمو خیس کرده بود..
هر چی تو قلبم می گشتم می دیدم هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم..حسی که بشه روش اسم عشق یا حتی دوست داشتن گذاشت..دوست
داشتنم با دوست داشتنای دیگه فرق داشت..من اونو مثل برادرم می دونستم..شاید اگه همون اول از احساسش بهم می گفت من الان اینا رو
بهش نمی گفتم..شاید بهش احساس پیدا می کردم..ولی ندونسته باعث شدم موضوع به اینجا کشیده بشه..
گریه می کردم..دست خودم نبود..
سرم داد زد..بدنم لرزید..
--دیگه اشک ریختنت واسه چیه دلارام؟..چرا می ریزی تو خودت؟..هر چی تو دلته رو بریز بیرون..بهم بگو دلارام..بگو دختر عذابم نده..داری
داغونم می کنی..
بازومو گرفت تو دستاش و خیلی غیرمنتظره بغلم کرد..صدای هق هقمو خفه کردم..عین مجسمه سر جام خشک شده بودم و فرهاد سعی داشت
ارومم کنه..ولی نمی تونستم اروم باشم..
دستامو گذاشتم تخت سینه ش و خودمو از تو اغوشش بیرون کشیدم..
صدام بغض داشت..
-اینکارو نکن فرهاد..درست نیست..
--ولی من..
-می دونم..اما..
--دلارام جوابمو نمیدی؟..
-نمی تونم..
--نمی تونی چی؟!..
اب دهنمو قورت دادم..بغض لعنتی تو گلوم گیر کرده بود و پایین نمی رفت..
-نمی تونم از اون دیدی که تو می خوای دوستت داشته باشم..حسی که بهت دارم و خواهم داشت..فقط خواهر و برادری ِ فرهاد..
--دلارام چرا حتی نمی خوای در موردش فکر کنی؟..چرا حاضر نیستی برای یه مدت کوتاه هم که شده پیشم بمونی؟..!قول میدم حست نسبت
بهم تغییر کنه..من مطمئنم..
برای این سوالش جوابی نداشتم..خودمم نمی دونستم چرا نمی خوام بهش فرصت بدم..چرا حتی حاضر نیستم در موردش فکر کنم؟!..
چرا حس می کردم در ِ قلبم بسته شده ولی توش خالی نیست..یکی اونجا هست که نمیذاره فرد دومی واردش بشه!!..
نگاه غرق در اشکم به در سالن بود..خدا،خدا می کردم یکی بیاد تو و من بتونم از زیر نگاه گرفته و پریشون ِ فرهاد فرار کنم..برم تو اتاقم و تا
جایی که می تونستم گریه کنم..به بخت و اقبالم لعنت بفرستم که اینجور گرفتارم کرده بود..
-فرهاد الان حالم خوب نیست..خواهش می کنم درکم کن..
مکث کرد و با ناراحتی سرشو تکون داد..
--باشه دلارام..من از اینجا میرم..ولی اینو بدون هیچ وقت نمی تونم فراموشت کنم..از اینجا میرم ولی این رفتنم رو این حساب نیست که ازت
@romangram_com