#آرشام_پارت_157

خندیدم..
-خیلی خوشحالم که اینجایی..ولی آرشام..اون چطور اجازه داد که بیای تو؟!..
لبخندش کمرنگ شد..
--آرشام؟..!یعنی انقدر باهاش صمیمی هستی که اسمشو صدا می زنی؟!..
هول شدم..
-نه خب..چیزه..اصلا بیا بشین تعریف کن این مدت چه خبر بوده؟!..
از زیر نگاه سنگینش رد شدم و رو صندلی نشستم..قسمتی از سالن رو مبل چیده بودن و اون قسمتی که رو به ورودی بود صندلی های
سلطنتی قرار داشت..
نگامو چرخوندم..بتول خانم اونطرف وسایل رو گردگیری می کرد..با دیدنم لبخند زد که منم با لبخند جوابشو دادم..
فرهاد رو صندلی، کنارم نشست..نگاهشو از روم بر نمی داشت..حس می کردم این نگاه با نگاه های دیگه فرق می کنه..یه جور گرمای خاصی
داشت..
به شوخی زدم به بازوش و گفتم: هی حاجی چشا درویش..
خندید..
--چشمای من وقتی تو رو می بینن تازه بازتر از همیشه میشن..اصلا یه نوری می گیره دیدنی..
-کو پس ؟..!چرا من اون نور ِ دیدنی رو نمی بینم؟!..
اروم زمزمه کرد: چون دقت نمی کنی عزیزم..
وقتی گفت عزیزم خیلی تعجب کردم..فرهاد هیچ وقت از این حرفا نمی زد..اصلا حرکاتش امروز یه جورایی بود..
به بتول خانم اشاره کرد و اروم گفت: می خوام باهات تنها حرف بزنم..
-تو با قانون اینجا اشنا نیستی فرهاد..هر کس باید به وظایف خودش عمل کنه وگرنه آرشام..یا همون مهندس تهرانی عصبانی میشه..
--ولی من می خوام باهات تنها باشم..
-خب باشه اون بنده خدا که کاری با ما نداره..فاصله ش که از ما دوره..پس مشکلی نیست..
از روی ناچاری سرشو تکون داد و نفسشو فوت کرد..
--خیلی خب..تعریف کن..
-چی بگم؟..حالم که عالیه..موقعیتمم بد نیست، راضیم..مهندس هم باهام کاری نداره..در کل صد پله از خونه ی اون پیری بهتره..
پوزخند محوی نشست رو لباش..
--چرا اینجا رو دوست داری؟!..
-نگفتم دوست دارم..گفتم راضیم..مگه تواَم همینو نمی خواستی؟!..
--نه..هیچ وقت اینو نخواستم..همیشه دوست داشتم بیای پیش خودم..تو خونه ی این و اون کار نکنی..ولی گفتی میخوای مستقل باشی و مردم
برات حرف در نیارن..هنوزم سر حرفم هستم..مطمئنم اگه خودت بخوای خیلی راحت می تونی بی خیاله این خونه و ادماش بشی و بیای پیش ِ
من..
-ولی من اینجوری راحت ترم فرهاد..درکت می کنم..می دونم نگرانمی..ولی خیالت از بابت ِ من راحت باشه..جام خوبه..
--نمیگم جات بده دختر ِ خوب..
به طرفم خم شد و دستمو گرفت..چشمام گرد شد..ادامه داد: من به فکر ِ هر دومونم..ولی تو برام مهمتری..نمی خوام از دستت بدم می فهمی؟..
گیج و منگ نگاش کردم..
-واضح تر حرفتو بزن فرهاد..یعنی چی که نمی خوای منو از دست بدی؟!..
--چون من عاشقتم دلارام..بفهم که دوستت دارم..
دستام که تو دستاش بود درجا یخ بست..تو دلم خالی شد و نگام بازتر از حد معمول..
خدایا چی می شنوم؟..!فرهاد؟..!فرهاد میگه عاشقمه؟!..
ولی من که تموم مدت اونو..اونو به چشم برادری می دیدم پس..
خشکم زده بود..بازومو گرفت و تکونم داد..
--چت شد دلی؟..!دلی؟..!چرا اینجوری می کنی؟!..
هول شده بود..سرمو اروم تکون دادم و لرزون گفتم: یه بار دیگه ..بگو..یعنی درست شنیدم؟..!تو..
لبخند کمرنگی زد و نفس عمیق کشید..
--تو که منو کشتی دختر..اره.. می خوامت..علاقه م واسه همین یکی دو روزه نیست..از خیلی وقته پیش می خواستمت..وقتی که فهمیدم از
فکرم بیرون نمیری ..وقتی که هر جا رو نگاه می کردم تو رو می دیدم..زمانی پی به علاقه م بردم که دیدم با هربار نگاه کردن بهت به ارامش
می رسم..اینا از عشقه و منم نمی خوام از دستت بدم..
بهت زده از جام بلند شدم..اونم ایستاد..نمی دونستم دارم چکار می کنم..گیج شده بودم..راه افتادم سمت در سالن که بازومو گرفت..تنم لرزید..
--کجا میری دلارام؟..!صبر کن هنوز حرفام تموم نشده..

@romangram_com