#آرشام_پارت_156
--خیلی خب..
-ماشینتو بذار همینجا..خودت میای تو و فقط واسه 10دقیقه می مونی بعد هم میری..و اگه بخوای حرفمو ندید بگیری به بچه ها می سپرم
بیرونت کنن که خب مطمئنا رفتارشون به مؤدبی ِ من نیست..
قفل ماشینشو زد و پشت سرم راه افتاد..نشستم تو ماشینم و گفتم که سوار شه..وارد ویلا که شدیم سرایدار درو بست..
*************************
توقع داشتم وقتی میرم تو خودش به استقبالم بیاد..مثل همیشه..ولی به جای اون یکی از خدمتکارا جلو اومد..
--سلام آقا..
-دلارام کجاست؟!..
--بالاست اقا..
-بگو بیاد تو سالن..
--چشم اقا..
از پله ها بالا رفت..
رو بهش کردم و گفتم: برو تو سالن منتظر باش..
وقتی که رفت بتول خانم رو صدا زدم..مثل همیشه مطیع بیرون امد و جلوم ایستاد..
--بله اقا کارم داشتین؟!..
-برو تو سالن و تا وقتی اون پسره و دلارام بیرون نیومدن حق نداری از اونجا خارج بشی..
--کدوم پسره اقا؟!..
-خودت بری می فهمی..به بهانه ی تمیز کردن وسایله سالن سرتو گرم کن ولی دقیق به حرکاتشون نگاه می کنی..در ضمن..
گوشی ضبط صدا رو که همیشه همراه خودم داشتم دادم بهش و گفتم: این دکمه رو فشار میدی و بعد هم گوشی رو میذاری کنار همون
مجسمه ی طلایی..
--باشه اقا همه رو انجام میدم..تو رو خدا شرمنده م اینا رو میگم ولی چرا خود شما نمیرین پیششون؟!..
می دونستم منظورش چیه..من هیچ کس رو بدون اجازه ی خودم یا حتی بدون حضوره خودم جایی تنها نمی ذاشتم.. واین عمل برای اولین بار
ازم سر می زد..
ولی من ادمی نبودم که به راحتی آتو دست کسی بدم..با حضور خودم خیلی از حدسیات رو اثبات می کردم..ولی در اینصورت خط بطلان بر
تمام حرفها و حرکاتم کشیده می شد..
-تو فقط کاری که ازت خواستمو انجام بده..می تونی بری..
--چشم اقا..
رفت تو سالن..
مثل همیشه دستمو بردم تو جیبم و از پله ها بالا رفتم..همزمان که به بالای پله ها رسیدم خدمتکار از کنارم رد شد و دلارام رو دیدم که .. شال
رو سرش نداشت و متوجه من هم نشده بود..
شال سفیدی که تو دستاش بود رو تکان دادم..موهای بلندش رواز روی شونه هاش برد پشت سرش و شال رو به نرمی روی سرش انداخت..
همونجا ایستادم و نگاهش کردم..
یه سارافن سبز کمرنگ و یه بلوز سفید..شلوار جین ابی تیره و.. شال سفید.. و اولین چیزی که به ذهنم رسید و تو دلم زمزمه کردم حالت
دلنشینی بود که به خودش گرفته بود..
انتهای راهرو بود که وقتی به اواسطش رسید نگاهش به من افتاد..به طرفش رفتم..با دیدنم لبخند زد..
--سلام..چه زود برگشتین..
سرمو به عادت همیشه تکان دادم..
--خدمتکار گفت برم تو سالن..کارم دارین؟!..
-برو..مهمون داری..
تعجب رو تو چشماش دیدم ولی صبر نکردم که حرفی بزنه و از کنارش رد شدم..
*****************************
«دلارام»
منظورشو نفهمیدم..یعنی چی که مهمون دارم؟..!مگه کسیَم می تونست به دیدن من بیاد؟!..
ولی وقتی رفتم تو سالن و فرهاد رو کنار پنجره دیدم همزمان هم ذوق کردم و هم از تعجب کم مونده بود پس بیافتم..
نگامو حس کرد..سرشو چرخوند و با دیدن صورت مبهوته من لبخند زد..از پنجره جدا شد و به طرفم اومد..
-واااای سلام..فرهاد تو اینجا چکار می کنی؟!..
با لبخند رو به روم ایستاد..با اشتیاق به صورتم نگاه می کرد..
--سلام دلی خانمی..احوال شریف..می خواستی واسه چی اینجا باشم؟..محض دل تنگی که بدجور بهم فشار اورده بود..
@romangram_com