#آرشام_پارت_155

حسی درون قلبم می جوشید..حسی که می گفت بزن از اینجا بیرون ارشام..برو جایی که بتونی خودت باشی..جایی که حس کنن تو هستی..و
در حال حاضر هیچ کجا برای من بهتر از ویلای خودم نبود..
جایی که تنهایی هام رو توش سپری می کردم و برام رنگ و بوی یکنواختی داشت الان مأمن ارامشم شده بود..
حس می کردم شیشه ی کدر ِ تنهایی هام ترک برداشته..
حسی عجیب و در عین حال..
شاید قابل تحمل..
***************************
جلوی ویلا ترمز کردم..سرایدار درو باز کرد..
نگاهم به مردی افتاد که مضطرب به داخل ویلا نگاه می کرد..کنار یه پرشیای نقره ای ایستاده بود و عینک افتابیش رو تو دستاش تکان می
داد..
خودش بود..همون دکتره..
ماشینو نبردم تو..پیاده شدم وبا اخم به طرفش رفتم..با دیدن من اون هم به طرفم قدم برداشت..
-اینجا چی می خوای؟!..
--اومدم دلارامو ببینم..حالش خوبه؟..!
-خوبه..حالا می تونی بری..
--حتما باید ببینمش..
-گفتم از اینجا برو..دنبال شَر که نمی گردی؟..
--شر واسه چی؟..!دارم میگم می خوام..
زدم تخت سینه ش و به ماشینش اشاره کردم..
-سوارشو و برو رد کارت..منو بیشتر از این عصبانی نکن..
تمام مدت اروم و جدی حرف می زد..
--من کاری به شما ندارم..فقط اومدم اینجا تا دلارامو ببینم..
مشکوکانه نگاهش کردم..
-ببینم نکنه خودش بهت زنگ زده؟..!
پوزخند زد..
--مگه شما همچین اجازه ای بهش میدی؟..!خودم اومدم اون روحشم خبر نداره..
-پس برو..نمی تونی دلارامو ببینی..
--ولی من حق دارم ببینمش..
-چه حقی؟!..
--من تنها کسی هستم که دلارام داره..
به حالت عصبی رو به روش ایستادم و نگاهم رو تو صورتش دوختم..
-دلارام از حالا به بعد یکی رو داره که تنهایی هاش رو پر کنه..حالا که خیالت از این بابت راحت شد یالا بزن به چاک..
بهت زده نگام کرد..
--یعنی چی ؟.!.
-یعنی همین که شنیدی..
--ولی من حتما باید ببینمش..نمی تونم بدون اینکه باهاش حرف بزنم از اینجا برم..مطمئن باش از اینجا هم که برم بالاخره یه فرصت پیدا می
کنم تا بتونم ببینمش و باهاش حرف بزنم..
مکث کردم..نگاه کوتاهی به چهره ی مضطربش انداختم..
-اگه دیدیش ..بعدش باید برای همیشه ازش دور باشی..فهمیدی؟..
--نمی تونم..
-همین که گفتم..هر چی که بهش نزدیک باشی به ضرر جفتتون تموم میشه..
--چرا انقدر اصرار داری کسی دلارام رو نبینه؟!..
-فعلا با تو مشکل دارم نه هرکس ِ دیگه..
--چرا ؟!..
-از من سوال نپرس..جواب منو بده..اگه می خوای ببینیش باید دیگه دور و برش افتابی نشی..
سکوت کرد..معلوم بود داره فکر می کنه..به ماشینش تکیه داد..نگاهشو به ویلا دوخت و بعد از چند لحظه به من نگاه کرد..
سرشو تکان داد و گفت: باشه..بذار ببینمش..
-یادت باشه روی حرفت بمونی..وگرنه با من طرفی که منم به همین آسونی ولت نمی کنم..

@romangram_com