#آرشام_پارت_154
این تویی که برای من نقشه کشیدی..نباید میذاشتم بیش از این پیشروی کنی..من هر ریسکی رو نمی پذیرم..همین که کمی نرمش از جانبه
من دیدی خودت رو باختی..
چون توقع نداشتی آرشام به همین راحتی تو تله ی تو بیافته..بنابراین ادامه دادن این بازی بیش از این جایز نبود..تا همینجاش هم پیش
خودت زیادی حساب کرده بودی که من به راحتی تمومش رو لگد مال کردم..
صورتش غرق در اشک بود و من همچنان ادامه می دادم..
لحنم مملو از نفرتی بود که قلبمو به اتش می کشید..
-اوه راستی اینو هم بگم که من از جانب تو هیچ سرمایه ای رو وارد شرکت نکردم..تعجب کردی نه ؟..اره خب به صورت صوری این کارا انجام
شد..ولی در واقعیت..همچین چیزی وجود نداشت..
اون سرمایه همین امروز بعد از اینکه تو وارد شرکت شدی توسط یکی از زیردستای ِ من به منزلت فرستاده شد..
می تونستم به حسابت واریز کنم ولی اینکارو نکردم تا بتونی تموم سرمایه ت رو اینکه مُهر ِ برگشت خورده بود رو با چشم ببینی..چه به صورت
قانونی و چه هر طور که خودت بخوای تو از حالا به بعد تو این شرکت هیچ سِمتی نداری..از قبل هم نداشتی..تمومش نقشه ی من بود..در
ضمن به دنبال رد پایی از من تو گذشته ی خودت نباش..من اثری از خودم به جای نمیذارم..
تموم مدت به صورت آزمایشی اینجا فعالیت می کردی که خب از حالا به بعد اخراجی..اسنادی که دستت بودن و صدق این شراکت رو ثابت
می کرد تمومش تا الان نابود شدن..
فکر می کنم دیروز درست جلوی ویلای پدرت یه موتورسوار که کلاه ایمنی روی سرش داشت کیف دستیت رو زده باشه..کیفی که حامل ِ تموم
مدارک مربوط به این شراکت می شده..یادته که خودم ازت خواسته بودم اونا رو به شرکت بیاری..و همزمان شخصی از طرف من اون رو ازت
گرفت..
به جلو خم شدم و نگاهم رو سوزان و ملتهب درون چشمان خیس و پر از خشمش دوختم..
-تموم شد شیدا صدر..همه چیز تموم شد..به همین راحتی خرد شدنت رو دیدم..اوه راستی سلام منو به پدرت برسون و از طرف من بگو لذت
واقعی یعنی این..یعنی حسی که الان آرشام داره..
به در اتاق اشاره کردم..
-حالا می تونی بری..اون هم برای همیشه..دیدار دوباره ای نخواهیم داشت..و اگه بخوای مزاحم من بشی تاوان ِ سنگینی رو متحمل میشی..
به محض تموم شدن جمله م با خشم دستانش رو مشت کرد و از روی صندلی بلند شد..جلوم ایستاد و دستاشو روی میز گذاشت..کمی به
طرفم خم شد و جملاتش رو عصبی به زبون اورد..
--یادت نره که هر باختی می تونه بهت انگیزه ی بُرد رو بده..چون براش تلاش می کنی..ولی اونی که همیشه برنده ست خودش رو تو اوج می
بینه..هیچ تلاشی نمی کنه چون فکر می کنه همیشه دنیا همینطور باقی می مونه..
و خشمگین فریاد کشید: ولی اینی که جلوت وایساده و به ظاهر شکست خورده ست یه روز..یه جایی.. تو یه زمان مناسب دنیات رو به اتیش
می کشه..منتظر اون روز باش مهندس آرشام تهرانی..
با عصبانیت از روی صندلی بلند شدم..به طرف در می رفت که میز رو دور زدم وبا چند گام بلند پشت سرش ایستادم و بازوش رو تو چنگ
گرفتم..اونو به طرف خودم برگردوندم..تقلا کرد ولی رهاش نکردم..
فریاد زدم: تو فکر کردی کی هستی؟..تو هیچی نیستی..هیچی..از تو قوی تر و شجاع تراشَم نتونستن با من برابری کنن..با چند تا تهدید و یه
لحن پر خشونت نمی تونی چیزی رو بهم ثابت کنی..من دست کسی نقطه ضعف ندارم..برای همین به اینجا رسیدم..
--ولی هیچ کس بدون نقطه ضعف نیست..اینو فراموش نکن..
هولش دادم سمت در که به خاطر کفش های پاشنه بلندش دستاشو به لبه ی میز ِ کنار در گرفت تا از سقوطش جلوگیری کنه..
-برو بیرون..دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت..درضمن فراموش نکن جمله به جمله ی حرفام رو به گوش پدرت برسونی..حالا هم برو
بیــــرون از اینجا گورتو گم کن..
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره نگاهی شیطانی همراه با خشم تو چشمام انداخت ..در که بسته شد چشماموبستم..به صورتم چند بار دست
کشیدم و در اخر انگشتای شصتم رو به پیشونیم فشردم..
پشت میز نشستم و دکمه رو زدم..
--بله قربان..
هنوز عصبی بودم..بلند گفتم: بگو یه فنجون قهوه برام بیارن..همین حـــالا..
--چـ..چشم قـ..قربان..همین الان میگم براتون بیارن..
سرمو تو دست گرفتم..دستامو مشت کردم و به روی میز کوبیدم..خشمی تو وجودم بود که داشت اتیشم می زد..
این دختر نفرت انگیز بود..هیچ کدوم جرات نداشتن منو تهدید کنن ولی این..این دختر گستاخ تر از این حرفا بود..
قسم خوردم اگه پا کج بذاره و بخواد کاری کنه که تمومش برعلیه من باشه اون روز، روز مرگ شیدا خواهد بود..
طاقت نداشتم..امروز روز اخر کاریم بود و تا بعد از مسافرت و یه استراحت کوتاه از این همه استرس خبری نبود..
باز می شدم همون ارشامی که باید باشم..
بعد از خوردن قهوه م صبرم تموم شد و تصمیم گرفتم برگردم خونه..حس می کردم اونجا می تونم آرامش رو پیدا کنم..
@romangram_com