#آرشام_پارت_153

-در خصوص سیستم های جدید چیزی نگفتن؟!..
--خیر قربان..
پرونده ها رو گذاشتم تو کشوی میزم..
-من برای یه مدت نسبتا کوتاه نیستم..اگه کسی با من کار داشت بگین مهندس رفته مسافرت ..و حد الامکان اگه با من کار ضروری دارن
بگین به همراهم زنگ بزنن..هر خبری که تو شرکت شد مو به مو به من گزارش می کنی..هر حرکتی که دیدی و هر حرفی که
شنیدی..شیرفهم شد؟..
--حتما قربان..خیالتون راحت باشه..
-کوچکترین کوتاهی ازت ببینم بدون فوت وقت اخراجی..و اگه ببینم در نبوده من بر علیهم و به سود دیگران کاری رو انجام دادی..قبل از
اینکه اخراج بشی مجازات سختی رو متحمل خواهی شد..منظورمو کامل متوجه شدی؟!..
ترسید..من من کنان سرش رو تکان داد..
--بـ..بله قربان..گـ..گفتم که خیالتون راحت باشه حواسم هست..
-بسیار خب می تونی بری..به خانم صدر بگو بیاد اتاقم..
--چشم قربان..با اجازه..
و از اتاق بیرون رفت..
هر دو آرنجمو روی میز گذاشتم..دستامو مشت کردم و پیشونیم رو بهشون تکیه دادم..
نمی تونستم قبل از رفتنم از خیر شیدا بگذرم..باید تکلیفش رو یکسره می کردم..
منتظرش شدم..به صندلیم تکیه دادم و انگشتانم رو درهم گره کردم..صدای کفش های پاشنه بلندش رو حتی از پشت در به راحتی می شنیدم
که هر لحظه نزدیک تر می شد..
دستگیره کشیده شد و شیدا ابتدا در درگاه اتاق ایستاد و نگاهی مملو از خشونت به من انداخت..وارد شد و درو بست..
ارام وشمرده به طرفم امد و روی صندلی نشست..
نگاهم رو ازش نگرفتم ..اون هم همینطور..
به حالتی مسخره چشمانش رو باریک کرد و گفت: چه عجب اجازه فرمودین مهندس تهرانی..ما کم سعادت شدیم یا شما ما رو پایین تر از
خودتون می بینین؟..!قبلا خیلی بهتر از اینها با من رفتار می کردی..
لحنم کاملا جدی و کوبنده بود..
--من به هر کس و ناکسی چنین سعادتی نمیدم خانم صدر..تا جایی که یادم میاد رفتارم با شما کاملا دوستانه بود..مگه اینکه شما جز این
فکرکرده باشید..
--نبوده آرشام..چرا با من اینکارو کردی؟..!چرا باعث شدی جلوی اون همه ادم غرورم خرد بشه؟!..
-به همون دلیل که تو و پدر ِ به ظاهر محترمت برای اموال من کیسه دوختین و منتظر یه فرصته مناسب که به راحتی تموم دارایی ِمن رو
تصاحب کنید..اون هم با نقشه ای کاملا فریبکارانه توسط حلیه گری چون تو که می خواستی از راه عشق من رو به سمت خودت بکشی که
خب..
پوزخند زدم..
-دیدی که تیرت به سنگ خورد..الان اینی که رو به روته من هستم و پیروز ِ این بازی..و این تویی که بازنده بیرون از گود داری من رو تماشا
می کنی..
دندونامو از روی خشم به روی هم ساییدم و از میان لبان فشرده شده م غریدم: نفرتی که از تو و کسایی که هم قماشه تو هستن دارم فراتر از
اون چیزیه که حتی بتونی بهش فکر کنی..ارزوی من خرد شدن افرادی مثل شماهاست..وقتی که می بینم شکست خوردین..به اونچه که می
خواستین نرسیدین..بهم حس لذت میده..لذتی وافر..لذتی ناتمام..
آرشام به ارومی یه نسیم وارد زندگی شماها میشه ولی وقتی که پاشو خارج از زندگیتون میذاره چیزی جز ویرانی اون هم بر روحتون برجا
نمیذاره..روحتون رو به نابودی می کِشم..با جسمت کار نداشتم..چون روحت رو تو چنگ داشتم..
فکر کنم اینو بدونی که هر ادمی از طریق روح بیشترین اسیب رو می بینه..اسیبی که حتی با یه خنجر ِ تیز هم نمیشه این حس ِ درد رو ایجاد
کرد..
بهت زده نگاهم می کرد..اشک درون چشمانش حلقه بست..
و تیر خلاص رو زدم..
-خنجر توی دستام مرئی نبود ولی می بینی که تا چه حد موفق بودم..تو خرد شدی..شکستی..تو اوج بودی و به حسابه خودت داشتی من و
تمومه داراییم رو ازان ِ خودت می کردی..ولی حالا چی شد؟..به ته خط رسیدی ودیدی این تویی که باختی..و برنده کسی نیست جز..آرشام..
کسی که می باید بازنده ی این بازی باشه ولی آرشام کسی نیست که رو دست بخوره..
نگاهم رو خمار کردم و کمی به جلو خم شدم..
جملات همچنان مرموز ولی در عین حال دردناک از میان لبانم خارج می شد..
-با حس انتقامی که تو من شعله می کشید پا به زندگیت گذاشتم شیدا صدر..می خواستم وابسته تر از اینی که هستی بشی ولی دیدم نه..حالا

@romangram_com