#آرشام_پارت_152
ولی فرهاد چی؟!..
باید یه جوری آرشام رو راضی می کردم که فردا برم دیدنش..پس فردا که باهاش برم دیگه معلوم نیست کی بتونم ببینمش..وقتی هم برگردیم
که دیگه دیر شده..
حالا کاملا اشتهام باز شده بود..رفتم تو اشپزخونه که یکی دو تا از خدمتکارا و بتول خانم اونجا بودن..
نشستم پشت میز و با لبخند رو به بتول خانم گفتم: چیزی از غذای امشب مونده بتول خانم؟..انگار گشنمه..
با تعجب خندید..
--اره دخترم غذا هست..الان برات میارم..چی شده حس می کنم خیلی خوشحالی؟!..
-نه همینجوری..چیزی نشده..
بشقاب غذا رو گذاشت جلوم..
-ممنونم..دست و پنجه تون طلا..
--نوش جانت مادر..
با اشتها غذام رو می خوردم..
فکرم به این سفر نبود..پیش آرشام بود که می خواستم باهاش همسفر بشم..
انقدر شوق داشتم که به این فکر نمی کردم چرا ازاین بابت این همه خوشحالم؟!..
***************************
«آرشام»
وارد شرکت شدم که همزمان شیدا رو،رو به روی خودم دیدم..نگاهمون درهم گره خورد ..نگاهی اجمالی به سر تا پاش انداختم و همراه با
پوزخندی که بر لب داشتم از کنارش رد شدم..
جلوی میز منشی ایستادم..با دیدن من تو جاش ایستاد ..شیدا هم کنارم بود..
--سلام قربان..صبحتون بخیر..
سرمو تکان دادم..
-بیا اتاقم باهات کار دارم..
--چشم قربان..
راه افتادم ..صدای قدم های شیدا رو از پشت سر شنیدم..کیفمو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم..
شیدا بدون اینکه اجازه بدم رو به روی من رو صندلی نشست..
منشی در حالی که چند تا پوشه در دست داشت جلوی میز ایستاد..
با اخم و صدایی پر تحکم رو به شیدا کردم و تقریبا با صدای بلند گفتم: خانم صدر من کی اجازه ی ورود به اتاقم رو به شما دادم؟!..
در کمال گستاخی نگاهش رو درون چشمانم دوخت..با لحنی که حرص درونش رو کاملا برملا می کرد در جوابم با غرور گفت: باهاتون کار
داشتم اقای مهندس..کاملا فوری..ِ
-کارتون هر چی که می خواد باشه هر چند فوری و الزامی، تا قبل از اینکه من بهتون اجازه ی ورود ندادم سر خود چنین اجازه ای رو
ندارین..پس بفرمایین بیرون..
با عصبانیت از جا بلند شد و رو به روم ایستاد..یک دستشو روی میز گذاشت..
--من یکی از شرکای شما هستم و فکر نمی کنم برای ملاقات ِ شما اون هم در هر ساعت از زمان کاری باید وقت قبلی بگیرم..
-پس باید بدونین اینجا رئیس من هستم و من میگم که کی چه کاری رو در چه زمانی انجام بده..بفرمایین بیرون و بیشتر از این با من بحث
نکنید خانم..
--ولی کار من همینجاست..دقیقا با شما..
طاقتم تموم شد..خیلی غیرمنتظره از روی صندلی بلند شدم و مشتم رو روی میز کوبیدم..ترسید ویک گام به عقب برداشت..
فریاد کشیدم: برو بیرون و تا خبرت نکردم نمیای تو اتاق..
تو نگاهش ترس رو دیدم..حتی منشی هم که که تقصیری نداشت با این عمل ِ من وحشتزده پوشه ها رو بغل گرفته بود و من رو نگاه می کرد..
شیدا لبانش را به روی هم فشرد .. با قدم هایی بلند از اتاق بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید..
سرمو خم کردم و چند بار نفس عمیق کشیدم ..به گردنم دست کشیدم و روی صندلی نشستم..
رو به منشی گفتم: این پوشه ها چیه؟!..
هنوز هم ترس رو تو چشماش می دیدم..
--قـ..قربان اینا رو باید امضا کنین..مربوط به شرکتای طرف قرارداد هستن..
--کدوم شرکت ها؟!..
--ققنوس و شمیم..
-بسیار خب ..قبل از اینکه یه نگاه بهشون نندازم امضا نمی کنم..بذار رو میز..
--چشم قربان..فقط گفتن چون قرارداد بسته شده برای عملی کردن این پروژه عجله دارن..گفتن که باهاشون تماس بگیرین..
@romangram_com