#آرشام_پارت_151
--شاید..
-دیگه شایدش واسه چیه؟!..
--همه چیز بستگی به تصمیمی داره که تو می گیری..یا تا آخر این 1ماه با من می مونی اخرش هم بدون شایان و یا تا آخر عمرت اینجا
موندگار میشی و مسئله ی شایان به من مربوط میشه..
-ولی..منظورتون از اینکه می گین تا آخرش با شما بمونم..چیه؟!..
--شایان 1ماه به من فرصت داده..تو هم طی این 1ماه به عنوان معشوقه ی من جلوی ارسلان نقش بازی می کنی..
پوزخند زدم گفتم: اوهـــو..حالا گرفتم چی شد..بعدش هم سر 1ماه منو تحویل میدی به شایان و اونوقت شما رو بخیر و ما رو به سلامت
اره؟..نچ.. از این خبرا نیست..
--چرا هر دقیقه لحن بیانت تغییر می کنه ؟..!اینو بدون یه بار دیگه حرفم رو قطع کنی شده باشه تو اتاق به زنجیر می کِشمت ولی نمیذارم
حتی باغ این ویلا رو ببینی چه برسه بیرون از اینجا..
سکوت کردم..می خواستم حرفاشو بزنه..
چه زودم قاطی می کنه..همه ش یا اخم داره یا جدی داره حرف می زنه..
--توی این 1ماه نقش معشوقه ی من رو داری و بعد از اون بهت قول میدم کاری کنم دست شایان بهت نرسه که هیچ، حتی چشمش هم
بهت نیافته..
-مثلا می خواین چکار کنین؟!..
--تو به اونش کار نداشته باش..ولی اینو بدون قول آرشام قول..ِ
-اره ..لابد مثل همون قولی که به شایان دادین..
--شایان قضیه ش جداست که به تو هم مربوط نمیشه..
-چرا ازم همچین درخواستی رو می کنین؟..!چرا فقط جلوی ارسلان؟!..
--اگه به تو ربط داشت اینو بدون حتما بهت می گفتم..موضوعه من و ارسلان 2موضوعه کاملا جدا از همه..
-خب چرا من؟!..
--چون تو رو به عنوان معشوقه م جلوش معرفی کردم..نمی تونم کس ِ دیگه رو جای تو بذارم..
-یعنی می تونم مطمئن باشم که سر 1ماه ازادم و دست شایان هم بهم نمی رسه؟!..
--مطمئن باش..........حالا چی؟..تصمیمت چیه؟..
سکوت کردم..تصمیم سختی نبود..حس می کردم می تونم بهش اعتماد کنم..هم نگاهش و هم نوعه بیانش این اعتماد رو تو قلبم ایجاد می
کرد..
به دلم که رجوع کردم می گفت بگو قبوله..عقلمم همینو می گفت..
مگه خلم بگم نه؟..!قضیه ی شایان واسه من شده یه کابوس..اینکه از دستش خلاص شم ارزومه..
ولی خلاص هم بشم دست از سرش بر نمی دارم..اون خانواده ی منو ازم گرفت..
مادرم..
پدرم وبرادرم..
و حالا منی که موندم باید تقاص خون اونا رو از این نامرد پس بگیرم..
و خیلی خوب می دونستم باید چکار کنم..
-باشه من حرفی ندارم..این 1ماه رو هم صبر می کنم..
سرشو به ارومی تکون داد..دستاشو گذاشت رو میز و کمی به جلو خم شد..
--مطمئن باش تصمیم درستی گرفتی..
-ولی به شرطی که توی این مدت ..شما کاری نکنی از تصمیمم پشیمون بشم..
فهمید چی میگم..
گره ی ابروهاش محکمتر شد..یا بهتره بگم اخماش حسابــــی رفت تو هم..
--کسی حق نداره به من دستور بده که چکار کنم و چکار نکنم..می تونی بری..
منم خودمو نباختم..
با اینکه از این ادم و اخماش یه جورایی حساب می بردم و گاهی جوری باهام رفتار می کرد که حد خودمو بفهمم..
-منم حرفامو زدم..شب بخیر..
معطلش نکردم و از اتاق اومدم بیرون..ولی تا رفتم تو اتاق خودم دلم می خواست جیغ بکشم که چــــــی؟!..
اگه حالا پیش خودم رو حسابه معشوقه شدنم نباشه و اون یه تیکه رو فاکتور بگیرم .. می تونستم تو این سفر باهاش باشم..وای عالی میشه..
نشستم رو تخت..تو فکر بودم..
نه به اون موقع که فهمیدم می خواد بره پکر شدم وحتی اشتهامم کور شده بود..نه به الان که از بس شارژ شده بودم دوست داشتم جیغ بزنم و
بگم خداجون نوکرتـــــــم..
@romangram_com