#آرشام_پارت_150

-خب مدتیه ازش بی خبرم..اونم همینطور..نمیتونم اینو نادیده بگیرم..
برگشت..چشماشو خمار کرده بود..
--چرا برات مهمه که از نگرانی در بیاد؟!..
-چون فرهاد تنها کسی ِ که برام مونده..مثل برادرم دوستش دارم..حتی از برادر خودم بیشتر کمکم کرده..
ابروهاشو بالا برد و لباشو به روی هم فشرد..چند لحظه مکث کرد و با نگاهش سرتا پام رو از نظر گذروند..و در اخر تو چشمام ثابت موند..
--انگار موضوع جالبتر از اون چیزیه که فکرشو می کردم..
-کدوم موضوع؟..!منظورتون چیه؟!..
--مهم نیست..فقط تو مطمئنی اون مرد حسش نسبت به تو متقابله؟!منظورم حس خواهر و برادری..ِ
با این حرفش بیش از پیش تعجب کردم..
چی داره میگه؟!..
خب معلومه که همینطوره..
-چرا باید اینا رو به شما بگم؟!..
چیزی نگفت..رفت و پشت میزش نشست..
توی این اتاق از تختخواب و اینه ی قدی خبری نبود..این اتاق درست مجاور اتاق خوابش بود..اتاقی که بی شباهت به اتاق کار نبود..
--ارسلان من رو به همراهه تو دعوت کرده..و می دونی که من جلوش وانمود کردم که تو معشوقه ی منی..
-اره خب ولی شایان حتما تا الان بهش گفته هیچی بین ما نیست..
--نه نگفته..
-نگفته؟..!مگه ممکنه؟!..
--اره ممکنه..چون من ازش خواستم که چیزی بهش نگه..
-خب چرا؟..!اون شیدا یا هر دختر دیگه ای نیست که بخواین به این بهانه دکش کنین..
--تو چیزی نمی دونی..پس هیچی نگو..
-حالا از من چی می خواین؟!..
بی مقدمه گفت: اینکه با من توی این سفر همراه باشی..در ظاهر به عنوان معشوقه نه..یک همراه.. که البته ارسلان جور دیگه ای فکر می کنه..
با شنیدن این حرف از دهان آرشام چند تا حس با هم هجوم اوردن طرفم..
تعجب..
ناراحتی..
عصبانیت..
وحتی خوشحالی..
که همه رو تو چندتا جمله سرش خالی کردم..
-اولا من قبول کردم فقط جلوی شیدا باهاتون همکاری کنم چون خودمم چشم دیدنشو نداشتم اونم واسه خاطره حرفایی که بهم زده بود و
اینکه تموم مدت منو تحقیر می کرد..
دوما با کاری که اون شب کردین بهم ثابت شد هرکار بخواین می کنین و به هیچ وجه هم به طرف مقابلتون بها نمی دیدن که شاید اون از
کارای شما خوشش نیاد یا تفکراتش یه چیزی خلافه ذهنیت و افکاره شما باشه..
خودش فهمید منظورم به ب و س ه ش اونم اونطور غیرمنتظره و.. گرم بوده که.. لبخند کجی که روی لباش داشت پررنگتر شد..
با حرص ادامه دادم: سوما قبلا هم گفتم که من عروسکه خیمه شب بازی شما نیستم که به هر ساز شما برقصم و هرکار خواستین باهام
بکنین..همون اولم گفتم من چطور دختریم و اخلاقم با دخترایی که دوره تون کردن کاملا فرق می کنه..
نفسمو که تموم مدت حبس کرده بودم تا بتونم پشت سر هم جملاتم رو ردیف کنم و تحویلش بدم رو دادم بیرون..
هیچی نمی گفت..فقط با همون لبخند کج که بی شباهت به پوزخند نبود منو نگاه می کرد..
رفتم سمت در و در همون حال گفتم: شبتون بخیر..
ولی با شنیدن صداش و حرفی که زد دستم رو دستگیره خشک شد..
--شاید با قبول این درخواست از جانبه من بتونیم بر سر رفتن یا موندن تو اون هم توی این ویلا یه تصمیماتی بگیریم..
برگشتم طرفش..تعجب رو تو چشمام دید که سرشو تکون داد..
-منظورتون چیه؟!..
--فکر می کنم منظورم کاملا روشن بود..تو درخواست منو قبول می کنی و از طرفی من در مورد رفتن یا موندن تو یه تصمیم جدی می
گیرم..
-مگه همین الانش تصمیمتون رو نگرفتین که من باید برای همیشه اینجا بمونم؟!..
--خب همیشه یه استثنا وجود داره..
-یعنی من..می تونم به رفتن از اینجا فکر کنم؟! یا حتی امید داشته باشم؟!..

@romangram_com