#آرشام_پارت_149
لبامو با زبون تر کردم و بی طاقت نگاش کردم..ولی چشمام اینو نشون نمی داد..چشمام مثل همیشه بود ولی درونم..قلب واموندم مگه می
ذاشت اروم باشم؟.!.
-با برادرزاده ی شایان؟.!.منظورم ارسلان خان..ِ
--اره..خودت که بودی دعوتم کرد..
سرمو تکون دادم ولی تو دلم گفتم: اره بودم و شنیدم..ولی اینو هم شنیدم که گفت منو هم با خودت بیاری..
پس چرا می خواست تنها بره؟!..
چرا نمی گفت تو هم اماده شو باهام بیا؟!..
یعنی دوست داشتم با آرشام به این سفر برم؟؟!!..
الان که فکرشو می کنم می بینم بدم که نمیاد هیچ خیلی هم مشتاقم..
ولی من اخر هفته باید به دیدن فرهاد برم..هم دلم براش تنگه و هم می دونم تا به الان کلی نگرانم شده..
اما با این حال آرشام..
پووووووفــــــــــ ..دلارام تمومش کن..مرض افتاده تو جونت؟!..
اره انگار افتاده..
--باشه بهتون خوش بگذره..ایشاالله به سلامت برین و برگردین..
موندم اینو واسه چی بهش گفتم؟..!لال بمیری تو دختر..
از میز که جدا شد نگاش کردم..به طرفم می اومد..جلوی روم که ایستاد نگامو از صورتش به یقه ی پیراهنش دوختم..یه پیراهن خاکستری فوق
العاده تیره..این چرا همیشه عزاداره؟.!.یه بار ندیدم رنگ روشن بپوشه..همه ش تیره..
حتی رنگ دیوارای اتاقشم تیره ست..
بوی ادکلنش.. ت ح ر ی ک کننده نبود ولی تلخ بود..بوش معرکه ست و همینطور..خاص..
--برات مهمه؟!..
با این حرفش که کاملا جدی بود نگام رنگ تعجب به خودش گرفت..زل زدم تو چشماش..اونم همینطور..
-چی برام مهمه؟!..
رک جوابمو داد: اینکه من به سلامت برگردم ویلا..
به من من افتادم..
-خـ..خب چیزه..من..من..
--تو چی؟!..
نفس عمیق کشیدم..خبرم چرا هول شدم من؟!..
-خب هر کس دیگه ای هم بود ..حتما همینو می گفت..
--نه..
-چی نه؟!..
--هیچ کس تا حالا اینو بهم نگفته بود..
چشمام از تعجب گرد شد..
-واقعا؟..!آخه مگه میشه؟!..
سرشو تکون داد..اروم حرف می زد..ولی اخماش تو هم بود..
--دقیقا..تو اولین نفری..
-فکرنمی کردم اینو صادقانه بهم بگین..
--چطور؟!..
-خب ..از اونجایی که این مدت تونستم تا حدودی شما و اخلاقتون رو بشناسم..یه جورایی انگار خیلی تودارین..
--اره هستم..ولی این حرف ِ من جزو تودار بودنم محسوب نمی شد..خواستم که دلیلش رو بدونم..
-دلیلی نداشت..همینجوری گفتم..
پوزخند زد..
--همینجوری؟..!خیلی جالبه..
نیم نگاهی به صورتم انداخت وپشتشو بهم کرد..
به تابلویی که روی دیوار بود خیره شد..تابلویی از منظره ی یه جنگل ِ تاریک..وهم برانگیز بود..ولی در عین حال که می تونست ترسناک باشه
ستودنی هم بود..عاشق نقاشی بودم..
-هنوزم تصمیم داری به دیدن اون دکتره بری؟..
--منظورتون فرهاد ِ ؟..!اره باید ببینمش..
--چرا باید؟!..
@romangram_com