#آرشام_پارت_148

تکون داد..
دستمو از رو میز کشیدم عقب و ایستادم ..منتظر بتول خانم بودم که برگردیم اشپزخونه ولی با صدای آرشام نگاهم معطوفه اون شد..
--تو می تونی بری..
-منتظر بتول خانمم..
--بتول خانم اینجا می مونه..باهاش کار دارم تو برگرد..
یه نگاه کوتاه بهش انداختم و برگشتم از سالن اومدم بیرون..
پیش خودم می گفتم چکارش داره؟..!
چی می خواد بهش بگه؟!..
بقیه داشتن غذاشونو می خوردن..منم بی هدف جلوی آشپزخونه رژه می رفتم..نمی دونم چِم شده بود ولی یه حالی داشتم..
نگاهشو زمانی که بهم گفت (می تونی بری) وقتی تصور کردم این حالتی که داشتم تشدید شد..یه جور ِ خاصی نگام کرد ..سنگین تر از
همیشه..
بتول خانم که از سالن اومد بیرون بدو رفتم طرفش..بنده خدا سرش پایین بود که یهو جلوش ظاهرش شدم..ترسید و جلوی دهنشو گرفت..
--هــــی مادر ترسوندیم..وای قلبم..
-شرمنده بتول خانم ..نمی خواستم بترسونمتون..
--دشمنت شرمنده باشه دخترم..چرا نرفتی شامتو بخوری؟!..
-همینجوری..منتظر شدم شمام بیای..راستی چکارتون داشت؟!..
راه افتاد طرف اشپزخونه منم کنارش در حالی که نگام به صورتش بود راه افتادم..
--والا چی بگم.. گفت آخر هفته میره سفر..ظاهرا با ارسلان خان قرار اسب سواری دارن..
-شما رو واسه چی نگه داشت؟!..
--هیچی مادر بهم گفت به بقیه بگم این مدت که نیست مراقبه همه چیز باشیم..گفت هر کی هم می خواد می تونه تو این چند روز یه سر به
خونواده ش بزنه..
رفتیم تو آشپزخونه..دیگه حرفی نزد..
پس که اینطـــــور..می خواست بره واسه خودش عشق و حال..اونم با رفیقه شفیقش ارسلان..
با غذام بازی می کردم که کسی جز بتول خانم متوجه بی حوصلگیم نشد..
صورتشو اورد جلو و اروم بهم گفت: چته دخترم؟..!مریض شدی؟!..
-نه خوبم..
--پس چرا با غذات بازی می کنی؟..!دوست نداری؟!..
رو صندلیم جابه جا شدم..
-نه اتفاقا برعکس من عاشقه فسنجونم..منتهی نمی دونم چرا امشب اشتها ندارم..
--چرا دختر؟..!قبل از اینکه اقا بیاد می گفتی خیلی گرسنمه ؟!..
-انگار اشتهام کور شده..خودمم نمی دونم چِم شده..
احساس کلافگی بهم دست داد..از پشت میز بلند شدم و رفتم بیرون..همزمان آرشام هم از سالن اومد بیرون..
با دیدنش یاد سفرش افتادم و دمق شدم..
چرا جدیدا اینجوی میشم؟..!انگار حالا که دیدمش حس کلافگیم بیشتر شده..
با دیدنم سرجاش ایستاد..دستش طبق عادت همیشگیش تو جیبش بود ..اخم نداشت ولی حالت صورتش کاملا جدی بود..
حس می کردم چشمای سیاهش از همیشه نافذتر شده..یا شاید فقط جلو چشم ِ من اینجوری بود..
به طرفم اومد..آروم و شمرده....ناخداگاه سرمو زیر انداختم..از کنارم که رد شد سرمو بلند کردم..قلبم فشرده شد..صداشو از پشت سرم شنیدم..
--بیا تو اتاقم..
اروم برگشتم و نگاش کردم که چطور پله ها رو آهسته طی می کرد..منم پشت سرش راه افتادم..قلبم تند می زد..استرسی که تو جونم افتاده
بود باعث شد دستام به حالت نامحسوس بلرزه..
رفت تو اتاقش ولی درو برام باز گذاشت ..رفتم تو و درو بستم..وسط اتاقش ایستادم و بهش چشم دوختم..
به میزش تکیه داد..دستاشو به لبه های میز گرفت..ژست خاصی که به خودش گرفته بود دوست داشتنی بود..
ولی من..چرا من باید اینو بگم؟؟!!..
مستقیم به من نگاه می کرد..صداش گرم ولی در عین حال جدی بود..
-از اخر هفته برای یه مدت کوتاه میرم سفر..شاید 4روز..شاید هم بیشتر..مشخص نیست..
با این حرفش اخمام ناخواسته کمی جمع شد..نگاهمو از روش برداشتم و به کف اتاق دوختم..
چرا از رفتن این مرد ناراحت بودم؟!..
حس می کردم دوست ندارم از این ویلا بره..حتی واسه مسافرت..حس می کردم..دوست ندارم..اینجا..تنهام بذاره..من..من..خدایا چه مرگمه؟؟!!..

@romangram_com