#آرشام_پارت_147

-ولی این شمایی که حرفای منو نمی فهمی..میگی نرو دیگه چرا نمیذارین بهش زنگ بزنم؟..
و همچین فریاد کشید : « خفـــه شو » که محکم چسبیدم به صندلی ماشین و تو دلم خالی شد..
چهار ستونه بدنم که هیچ در و پیکره ماشینه بیچارشم رفت رو ویبره..
*******************
داشت می رفت تو ویلا که منه خر باز سیریش شدم..حالا چه گیری داده بودم خدا می دونه..
گوشه ی پیراهنشو گرفتم و کشیدم..مجبور شد وایسه..
حالا که به زور نمی تونم حرفامو بهش حالی کنم جور دیگه بهش می فهمونم..
نگامو مظلوم کردم و لحنمم که اینجور مواقع اروم می شد..مستقیم زل زده بود تو چشمام و منم که هیچ کجا رو جز چشماش نمی دیدم..
لامصب سیاهی ِشب باید بیاد جلو چشمای این لنگ بندازه..
پیراهنشو از تو دستم کشید..
مظلومانه و صمیمی گفتم: میذاری برم؟!..
پوزخند زد..روشو برگردوند و خواست برگرده که راهشو سد کردم..سینه به سینه ی هم شدیم..
-تو رو خدا بذار برم..خواهش..
--انقدر برات مهمه؟!..
-کی فرهاد؟..!اره خب پوسیدم تو این خونه..دلم می خواد برم بیرون..
--واسه بیرون میگی یا..اون دکتره؟!..
-تو از کجا می دونی اون دکتره؟!..
--مهم نیست..کدوم؟!..
-هر دوش..
با مکث کوتاهی زل زد بهم و گفت: چرا این همه اصرار می کنی؟!..
شمرده شمرده گفتم: چون..حوصله م..سر رفته..همین..
--پس فقط همین..
-اره..
--وقتی بری پیشش حالت میزون میشه ؟!..
--شاید..
تموم مدت اخماش تو هم بود و نگاش به من..منم که تو همون حالته مظلومانه گیر کرده بودم..
در کمال تعجب دیدم که یه لبخند کج نشست رو لباش و ابروهاشو داد بالا..
--بسیار خب..آخر هفته می تونی بری ببینیش..
و دیگه صبر نکرد جوابشو بدم به سرعت باد از جلوی چشمای مبهوتم رد شد..
الان دقیقا چی شد؟!..
قبول کرد؟!..
یعنی می تونستم آخر هفته برم پیش فرهاد و بعدش هم یه روز عالی وبی دغدغه..گردش..تفریح..
واااای خداجون دمت گرم..
خودمم توش مونده بودم که من این همه خودمو جر دادم گفتم بذار برم ببینمش یا حتی شده بهش یه زنگ بزنم نذاشت حالا چه زود قبول
کرد برم..
دلیلش هرچی که هست مهم نیست همین که ازاد بودم برم بیرون خودش جای ذوق داشت..
رفتم بالا وبه پاکت داروها نگاه کردم..مسکن و آمپول بود و یه پماد..
یه دفعه کمرم تیر کشید و زیر دلم درد گرفت..
انگار حق با خانم دکتر بود..
وقتش شده..
*********************
تا پنجشنبه 4روز دیگه مونده بود..توی این مدت خیلی کم آرشام رو میدیدم ..اونم مواقعی بود که واسش میز شام رو میچیدم یا وسایل
استحمامش رو اماده می کردم..
پهلوم خیلی بهتر شده بود و این مدت از مهری هم خبری نبود..یا اگر هم بود خیلی کم جلوم افتابی می شد..
نمی دونستم چشه ولی تا منو می دید اخم می کرد و یه جورایی انگار ازم فراری بود..
تا اینکه یه شب آرشام زودتر اومد خونه..داشتم میز شام رو واسه ش آماده می کردم که..
بتول خانم با سینی غذا وارد شد..هنوز نیومده بود سر میز..
داشتم کمک بتول خانم غذاها رو می چیدم، سر و کلش پیدا شد..زیر لب بهش سلام کردم که مثل همیشه در جوابم فقط به ارومی سرشو

@romangram_com