#آرشام_پارت_146
رئیسی داری تو دختر..من که هیچکارشم با دیدن اخماش کُپ کردم خدا به داده تو برسه..
اروم خندیدم..دکتر باحالی بود..ازش خداحافظی کردم و همراه آرشام راه افتادم..
درست شونه به شونه ی هم قدم برداشتیم..
قدش خیلی ازمن بلندتر بود..نه بابا من در برابره این جوجو هم نیستم..
قدماشو اروم و در عین حال محکم بر می داشت..
جلوی بیمارستان بودیم که گفت: نسخه ت رو بده من..
دادم دستش..یه نگاهه سرسری بهش انداخت و به ماشینش اشاره کرد که سوار شم..نشستم..راه افتاد و کمی جلوتر رو به روی داروخونه نگه
داشت..
بدون هیچ حرفی پیاده شد و رفت تو داروخونه..یه چند دقیقه طول کشید تا اینکه با پاکته داروها اومد بیرون..نشست تو ماشین و پاکت رو
گذاشت رو پام..
زیر لب ازش تشکر کردم..چیزی نگفت..منم توقع نداشتم حرفی بزنه..
سکوتی که بینمون بود اذیتم می کرد..موضوعی هم نداشتم که پیش بکشم..حالا چرا انقدر علاقه مند بودم باهاش حرف بزنم بماند.. چون
خودمم درست و حسابی جوابشو نمی دونستم..
گیر دادم به مهری و مثلا خیر سرم خواستم اینجوری سر حرفو باز کنم..
-بابت اتفاقاته امروز و..مهری..
--مهم نیست..
مرض تو جونت نیاد بشــــر، خب بذار زرمو بزنم بعد رشته ی کلاممو تیکه پاره کن..
-ولی برای من مهمه..حرفای مهری بدجور ازارم می داد..نیاز به خشونت نبود اگه حالم خوب بود حتما جوابشو می دادم..
--منم اون کارو واسه خاطره تو نکردم..
پوزخند زد و ادامه داد: زیادی تو کارام سرک می کشید..تازگیا سر و گوشش بدجور می جنبید..
-یعنی چی؟!..
جوابمو نداد..دوست داشتم انقدر ادامه بدم تا بالاخره خسته بشه و بگه منظورش چی بوده ولی می دونستم بی فایده ست..لااقل رو این مرد که
روی سنگو کم کرده بود بی تاثیر بود..
-میشه یه خواهش کنم؟!..
نیم نگاهی بهم انداخت وباز به خیابون خیره شد..
--چی می خوای؟!..
-اومممم..
مونده بودم چجوری بگم..
-خب چیز خاصی که نمی خوام..فقط دلم واسه فرهاد تنگ شده..خـ..
همچین برگشت و نگام کرد که مجبور شدم سکوت کنم..اخماشو بیشتر کشید تو هم..باز زل زد به خیابون..
--ادامه بده..
جمله ش رو کاملا جدی و با رگه هایی از خشونت به زبون اورد..
معلوم نیست چِش هست..کلا انگار با من مشکل داره..
-هیچی دیگه می خواستم..اجازه بدین آخر هفته برم پیشش..
--نـه..
-چی نــه؟!..
-نمیشه..
-چرا خـب؟..!نکنه تا اخر عمر تو ویلاتون باید عینه اسیرا زندگی کنم؟!..
سکوت کرد..ولی من ادامه دادم: من باید برم ببینمش..حتما تا الان کلی نگرانم شده..
بلند و با تحکم گفت: گفتم نه یعنی نه..پس خفه خون بگیر و حرفه اضافه نزن..
حرصمو در اورده بود..
-نمی خوام خفه شم..من به اجبار خدمتکارتونم نه زندونیتون..
دیدم هیچی نمیگه و فرمونه بیچاره رو تو دستاش فشار میده رومو ازش برگردوندم..با حرص پوست لبمو می جویدم..
نگاش کردم..انگار تو فکر بود..با این وجود دقیق رو رانندگیش تسلط داشت..
-پس لااقل بذارین بهش زنگ بزنم..نگرانمه..
کلافه صورتشو چرخوند طرفم..به رو به روش نگاه کرد و جوابمو داد..
--حرف حساب تو گوشت نمیره انگار اره؟..نذار جور دیگه حالیت کنم..
هر دقیقه بیشتر می رفت رو اعصابم..عجب ادمیه ها..
@romangram_com