#آرشام_پارت_145
-نه نمی خوام..استراحت کنم حـ..
--حرف زیادی نزن راه بیافت..
ای کاش حالم بهتر بود دو تا نیش بهش می زدم تا یادش بمونه به من نباید دستور بده..ولی وضعم بدتر از این حرفا بود..
بلوزی که تنم بود نه چسبون بود نه کوتاه..واسه همین می تونستم باهاش برم..
از زور درد حال ِ مخالفت کردنم نداشتم..
**********************
رو تخت خوابیده بودم و دکتر داشت معاینه م می کرد..
آرشام اونطرف پرده ایستاده بود که خب خیلی تلاش کرد بیاد اینور ولی دکتر نذاشت..
خانم دکتر عینکشو روی بینیش بالاتر داد .. نگاهشو از روی پهلوم اورد بالا و توی چشمام دوخت..
درحالی که اروم اروم شکمم رو معاینه می کرد با لحن صمیمی گفت: شوهرته؟..
با تعجب نگاش کردم..
-کی؟!..
--همونی رو که به زور پشت پرده نگهش داشتم..
از حرفش خنده م گرفت..دردم کمتر شده بود و احتمالا واسه مسکنی بود که بهم تزریق کردن..
اخه دکتر تشخیص داده بود که یه کوفتگی ساده ست و خونریزی داخلی ندارم..حالا هم که گفتم زیر دلم تیر می کشه داشت معاینه م می
کرد..
با شیطنت لبخند زد و سرشو تکون داد..
--تازه عروسی؟!..
خنده م خود به خود قطع شد..
-هـــان؟..نــــه ما..
--پس مدت زیادی می گذره..گفتم شاید حامله باشی که خدایی نکرده با این ضربه بلایی سر جنین اومده باشه..
دهنم باز موند..
یه خانم دکتر تقریبا 40ساله ی خوشرو و صمیمی..
به صورتم که نگاه کرد خندید..
--نگران نباش دختر داشتم سر به سرت میذاشتم..می دونم هنوز ازدواج نکردی..گفتم شاید نامزدت باشه..
-نه نیست..رئیسمه..
یه تای ابروشو داد بالا و بلوزمو پایین کشید..
--چه رئیسه خوش تیپی..چهره ی جذابی هم داره..
غرغر کنان تو جام نشستم..
-خدا ببخشه به خاطرخواهاش..
--که لابد کمم نیستن..
لحنش به قدری بامزه بود که خندیدم..ولی با دردی که زیر دلم پیچید آخی گفتم و دستمو گذاشتم روش..
-درد داری؟!..
--پهلوم یه کم، ولی زیر دلم اره خیلی..
-مشکلی نیست عزیزم..دوره ت نزدیکه؟..
-اره..
--پس نگران نباش..ضربه باعث شده زودتر از موعدش باشه..
سرمو تکون دادم..خواستم از رو تخت بیام پایین که آرشام پرده رو پس زد و بی اجازه اومد تو..
خانم دکتر که داشت دستکشاشو مینداخت تو سطل ِ کنار تخت با اخم نگاش کرد که خب در برابر اخمای آرشام واقعا"هم هیچ بود..
--اقای محترم کی به شما اجازه داد بیاین داخل؟!..
آرشام پوزخند زد..
--اجازه؟!..
بعد رو به من گفت: پاشو باید بریم..
--شما چه نسبتی با بیمار دارین؟..
با تعجب به خانم دکترنگاه کردم..من که بهش گفته بودم..پس واسه چی از آرشام هم همین سوال رو پرسید؟!..
آرشام یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به خانم دکتر..
به جای اینکه جواب خانم دکترو بده رو کرد به من و با تحکم گفت: حاضر شو..
از رو تخت اومدم پایین..رو به روی خانم دکتر ایستادم که یه برگه به عنوان نسخه داد دستم و زیر لب جوری که فقط خودم بشنوم گفت: عجب
@romangram_com