#آرشام_پارت_144

دلم براش تنگ شده بود..اون مدت که شیدا اینجا بود باید می رفتم می دیدمش ولی آرشام همچین اجازه ای رو بهم نداد..ولی در اولین فرصت
باید برم پیشش..
داشتم می رفتم تو آشپزخونه که مهری با یه سینی جلوم ایستاد..سینی خالی بود..با دیدنم یه نگاه به سرتاپام انداخت..
یه بلوز استین بلند زرشکی وشلوار مشکی..یه شال مشکی که خطای قرمز داشت هم انداخته بودم رو موهام..
خواستم از کنارش رد شم که راهمو سد کرد..بهش اخم کردم..
-برو کنار..
عین قُلدرا سرشو انداخت بالا و دست به کمر گفت: فرض کن نرم چی می خواد بشه؟..
-حوصله یکی به دو کردن باهات رو ندارم مهری برو کنار..
--اوهــــــو خانم خانما یه شب با آقا بیرون بودن هوا ورشون داشته انگار..
-به تو ربطی نداره..اگه تا حد مرگ فضولی بهت فشار اورده برو از خود اقاتون بپرس حتما بِت میگه..
--نــــه..خوش دارم خودت بِم بگی..
مسخره خندید و چشمک زد: خو بگو بینم چکارا کردین؟..خوب حالشو بردی آره؟..
حرصم گرفت..داد زدم: چرا یاوه میگی؟..حرف دهنتو بفهم..
عصبانی شد..دست به کمر داد زد: صَب کن بینم واسه من شاخ و شونه می کشی؟..فک کردی یه شب باهاش بودی خبریه؟..
پسش زدم کنار..حالم خوب نبود و نمی خواستم باهاش دهن به دهن کنم..
با حرص گفتم: برو اونور مهری..انگار دنبال ِ شری..
با سینی که تو دستش بود بی هوا محکم زد به پهلوم درست همونجایی که کبود شده بود و درد می کرد..
وااااااااای خــــــدا مردم و زنده شدم..جیغ کشیدم..چشمام سیاهی رفت و دستمو گرفتم به درگاهه آشپزخونه..
--وایسا بینم اشغال ، واس چی فرار می کنی؟..
انگار کسی تو آشپزخونه نبود که این راحت بهم فحش می داد..
درد و طاقت نیاوردم .. لبمو گزدیم..تو درگاه زانو زدم و پهلومو دو دستی چسبیدم..
تازه دردم تسکین پیدا کرده بود که با این ضربه حالم بدتر شد..جوری که ناخواسته و از زور درد به گریه افتادم..
صدای هق هقمو شنید ولی بازم ادامه داد..
بین هق هق ام صدای سیلی شنیدم..مات و مبهوت در حالی که صورتم خیس از اشک بود سرمو بلند کردم..
آرشام با صورتی خشمگین و ترسناک بالا سرم ایستاده بود و حین اینکه اخماش از همیشه غلیظ تر بود نگاهه مملو از خشونتش رو تو چشمای
وحشت زده ی مهری دوخته بود..
دست مهری روی صورتش بود و انگار..آرشام بهش سیلی زده بود..
بی صدا گریه می کردم چون درد داشتم..
ولی از بس تعجب کرده بودم که هق هقم کامل بند اومده بود..
مهری سرشو انداخته بود پایین و گریه می کرد..
آرشام سرش فریاد زد: همین حالا از جلوی چشمام گورتو کم کن..مهری هق هق می کرد که بلندتر فریاد کشید: د ِ یالا بزن به چاک..
دستشو اورد بالا که مهری جیغ کشید و به طرف سالن دوید..آرشام دستشو همون بالا مشت کرد و اروم اروم اوردش پایین..
حس می کردم درد پهلوم بیشتر شده تا جایی که زیر دلمم تیر می کشید..
سرمو انداختم پایین..زیر لب ناله می کردم و اشکام گوله گوله از چشمام جاری بود..
ندیدمش داره چکار می کنه..
خواستم بلند شم نتونستم و با ضرب نشستم..و همزمان دستای گرم و مردونه ش روی بازوهام قرار گرفت..صداش تو گوشم پیچید..گرفته و
جدی..
--پاشو وایسا..
در حالی که سعی داشت کمکم کنه وایسم با هق هق سرمو انداختم بالا..
-نمی تونم..
--پاشو بهت میگم..باید بتونی..
در همه حال زور می گفت..خب لامصب میگم نمی تونـــم..چرا حالیته نمیشـــــه؟!..
بلندم کرد ولی دستم رو پهلوم بود..دلمم درد می کرد..
با تعجب دیدم داره منو میبره سمت در..
-کجا میری؟!..
--خودت می فهمی..
-خواهش می کنم بگو..
--بیمارستان..

@romangram_com