#آرشام_پارت_143

نخواستم و داد زدم..نخواستم که تو گلوم بمونه و با فریاد رو به آسمون از بین بردمش..
--خـــــــــــداااااااااااا ااا..داری منو می بینی اره؟..به حماقتام می خندی..به ندونم کاری هام..به گناهکار بودنم..بردیش و راحتم کردی ولی
ندونستم وضعم از اینی که هست بدتر میشه..
چرا گرفتارم؟..چرا هنوزم درد دارم؟..چرا وقتی هنوز یه درد از روی دردام بر نداشتی یکی دیگه می ذاری رو دلم؟..فراموشت کردم..هنوزم
فراموشت کردم..
وبلندتر و از ته دل فریاد زدم : خدایی که اون بالایی..خدایی که منو می بینی..مــــــن..آرشام تهرانـــــی..تو رو فراموش کردم..همون شب
بارونی ..همون شب نحس تو رو از یاد بردم..می بینی که اینجام..همه ش به خاطر بلایی ِ که داری به سرم میاری..می خوام بگم تمومش
کن..تمومش کن دیگه ادامه نده.. 10سال پیش با تو ..با همه چیزم عهد کردم که عوض بشم..شدم..من عوض شدم..
ببین منو..نگاه کن ببین من کیم..من عوض شدم..آرشام تونست تغییر کنه..این همه سال تلاش کردم تا قلبم از جنس سنگ شد..نگاهم به
سردی آهن شد..جوری که هیچ چیز نتونه درونم نفوذ کنه..
ولی داری با این نگاهه اهنین و دل سنگی چکار می کنی؟!دیگه چه بازی رو می خوای باهام شروع کنی؟..!این دفعه بازنده کیه؟..
پوزخند زدم..دستامو به اطرافم باز کردم و رو به اسمون فریاد کشیدم: من اینم..من آرشامم..کسی که به راحتی دل می شکنه..غرور این و اونو
زیر پاهاش خرد می کنه..من کسیم که معنی اسمم به قدرت جسمم دل ها رو خون می کنه..آره من همینم..تو خواستی که باشم..تو گذاشتی
به اینجا کشیده بشم..وگرنه زندگیمو پر از ننگ و گناه نمی کردی..
حداقل نمی ذاشتی اون شبه پر گناه شاهد باشم..نمی ذاشتی عذابه بعد از اون رو به جون بخرم..
ولی من عوض نمیشم..
هیچ چیز درمن تاثیر نداره..
من همینی اَم که هستم..
و..
اونی که فرستادی طرفم کاری ازش ساخته نیست..
**********************
«دلارام»
صبح با احساس درد ، سرمو از روی بالشت بلند کردم..چشمام هنوز خمار بود..به پهلوم دست کشیدم دست که می زدم درد می گرفت ولی
همینجوری که کاری بهش نداشتم دردش تا حدی آروم بود..
از رو تخت بلند شدم تا به کارام برسم..نمی خواستم بهونه دستش بدم..
یه دفعه یاد دیشب افتادم..لب تخت نشستم ..حس می کردم تموش یه خواب بوده..ولی حوله ی خیسی که هنوز کنارم بود..لباسام..همه ی اینها
صدق ِ اتفاقاته دیشب رو بهم ثابت می کرد..
احساس گرما کردم..یاد چشماش و حرارته دستاش افتادم..وقتی بغلم کرد و..چرا وقتی منو از آب کشید بیرون مخالفت نکردم؟.!.از شناختی که
رو خودم داشتم باید همینکارو می کردم..
وقتی به پهلوم دست کشید..بیشتر از اینکه به دردم فکر کنم اون لحظه ذهنمو آرشام پرکرده بود..
چرا بهش فکر می کنم؟!..
چرا وقتی میبینمش ضربان قلبم میره بالاااااا ؟!..
چرا وقتی اسممو صدا می زنه میخکوب میشم؟!..
لرز تنم از چیه؟..!حالا اَم همونجوریم..همون حسو دارم..
ناخداگاه لبخند زدم..بهش که فکر می کردم سرحال می شدم..یعنی دیوونه شدم؟؟!!..
یه دوش مختصر گرفتم و اماده شدم.. قبل از صبحونه رفتم تو اتاق تا وسایل حمومشو اماده کنم ولی نبود..یعنی این موقع از صبح کجا
رفته؟..!حتی تختش هم دست نخورده بود..دیشب خونه نبوده یا اینکه صبح زود زده بیرون؟!..
اروم اروم از پله ها رفتم پایین..پهلوم تیر می کشید..خدا کنه زودتر خوب بشه ..اینجوری تو انجام دادن کارام به مشکل بر می خورم..
می دونستم از قصد اینکارو نکرده ولی باید باهاش سر سنگین رفتار می کردم..هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم دیشب چرا اون کارا رو می
کرد؟..اون حرفا..
رفتارش هر دقیقه یه جور بود..یه لحظه افتابی بود و لحظه ای بعد رعد و برق می زد..این وسط یه صاعقه هم درست می خورد تو فرق سر ِ منه
بدبخت..
ادم مرموز و غیر قابل پیش بینی که میگن نمونه ش همین آرشام.. ِ
منو بگو می خواستم جلوش سر سنگین باشم و خودمو حدالامکان بپوشونم..ولی دست بر قضا این چند وقت اتفاقاتی افتاد که ناخواسته این
آدم ِ مغرور و خودخواه منو با اون وضع می دید می دید..
ای کاش می تونستم یه جوری از اینجا فرار کنم..ولی وقتی یاد حرفاش می افتادم غلاف می کردم و می تمرگیدم سرجام..گفت که اگه فرار
کنم هم منو و هم اونی که بهم پناه داده رو درجا خلاص می کنه و من کسی رو هم من جز فرهاد نداشتم..پس نمی تونستم همچین ریسکی
رو بکنم..

@romangram_com