#آرشام_پارت_141
صداش گرفته بود..
-میشه بتول خانمو صدا کنین؟..
می دونستم در حضور من معذبه ولی این چیزها برای من مهم نبود..
--نـه!..
-چرا؟..!خواهش می کنم..
--گفتم که نه..الان ساعت 3نیمه شبه و همه خوابیدن..کسی هم حق نداره این موقع از شب تو ویلا راه بیافته..
-ولی من درد دارم..باید یکی پهلومو ببینه..خودم می ترسم و..
جمله ش رو ادامه نداد و با وحشت نگام کرد..دستمو بردم جلو که با درد خودشو کمی به عقب کشید..
-نــه نه نـه شمــا نـــه..اصلا مهم نیست ..اشتباه کردم..
بی توجه به التماس های لحن و نگاهش دستمو پیش بردم و از رو پتو بازوشو تو چنگ گرفتم..حرکتی نکرد..ولی تو چشماش ترس رو می
دیدم..جدی بودم..اینو فهمید و سکوت کرد..
ازش نپرسیدم کدوم پهلوت درد می کنه..پتو رو کامل کنار زدم..حوله ی خیس به بدنش چسبیده بود..اگر می خواستم اونو کنار بزنم بدون شک
اندامش مشخص می شد..مطمئنا ترسش از همین بود..
دستمو روی پهلوی چپش گذاشتم که حرکتی نکرد..پس حدسم درست بود..پهلوی راستش ضرب دیده بود..
درحالی که تو چشمای وحشت زده ش خیره بودم دستم به طرف حوله رفت و خواستم از هم بازش کنم که جیغ زد وخودشو جمع کرد..
-نـــه ..تو رو خدا برو بیرون..به من دست نزن..من حالم خوبه..
رنگش بیشتر از قبل پریده بود..کارهای این دختر رو درک نمی کردم..ولی مطمئن بودم همچین کاری می کنه..
به طرف کمدش رفتم ویه شلوار و بلوز برداشتم و پرت کردم رو تخت..
--بپوش..
-باشه..تـ ..تو، روتو کن اونور..
کلافه تو موهام دست کشیدم و سرمو تکون دادم..پشتمو بهش کردم..کارهاش اذیتم می کرد..رفتار و بیان تند و تیز ِ این دختر با هر کس ِ دیگه
ای که می شناختم فرق داشت..همین باعث می شد نسبت بهش دقیق باشم..
-پوشیدم..
روی تخت نشستم و بدون فوت وقت دستمو به پهلوش بردم..نذاشت..
-نکن مگه تو دکتری؟!..
صبرم تموم شد .. با خشونت شونه هاشو گرفتم و پرتش کردم رو تخت..حرفی نمی زدم ولی نگاهی که از سر ِ خشم بهش دوختم باعث شد
بیشتر از قبل وحشت کنه..
به پشت روی تخت افتاده بود ..صورتمو مماس با صورتش قرار دادم..
--می خوابی رو تخت جیکتم در نمیاد شیر فهم شد؟..
تند تند سرشو تکون داد..همونطور که روش نیمخیز بودم بلوزشو کمی بالا زدم.. با دیدن پهلوی راستش اخمام کمی ازهم باز شد و با تعجب تو
چشماش نگاه کردم..هیچ فکر نمی کردم به این روز افتاده باشه..
جای دستگیره کامل روی پوست سفیدش مونده بود و از زور کبودی به سیاهی می زد..و دور کبودی رو هاله ای قرمز رنگ پوشونده بود..
وقتی نگاهمو از روی کبودی به صورتش دوختم دیدم چشماشو بسته و لباشو به هم فشار میده..
همونطور که نگام به صورتش بود انگشتمو روی کبودی کشیدم..صورتش جمع شد و لبشو گزید..پوستش سفید بود..انگشتمو بالاتر اوردم و
بالای کبودی رو لمس کردم..چشماشو به آرومی باز کرد..
--درد داری؟..
-نه..فک کنم مسکن ِ تاثیر کرد..
دستم روی شکمش بود و نگاهم به صورتش..
چــــرا؟..!چرا این دختر..آه..
کشیدم کنار..از روی تخت بلند شدم و جلوی در ایستادم..نگاهش نکردم..با مکث کوتاهی دستگیره رو گرفتم و کشیدم..از اتاق زدم بیرون..نمی
تونستم بمونم..حالم دگرگون بود و ناخداگاه به یاد گذشته افتادم..
از ویلا رفتم بیرون..سوار ماشینم شدم ..سرایدار با شنیدن صدای ماشین درحالی که چشماش خمار بود از اتاقکش بیرون اومد..دست تکون داد
و درو باز کرد..پامو روی گاز فشردم و از ویلا خارج شدم..
ساعت 3نیمه شب بود و مثل همیشه خواب با چشمای آرشام بیگانه بود..ضبط رو روشن کردم..در همون حال با سرعت تو خیابونا ویراژ می
دادم..
(آهنگ بزن تار _ شهاب تیام)
بزن تار که امشب باز دلم ازدنیا گرفته
بزن تارو بزن تار
@romangram_com