#آرشام_پارت_140
نمی تونستم..
جلوی وان ایستاد و نگاهشو دور تا دور اونجا چرخوند..دستاشو به کمرش زد..
سرم فریاد کشید: تو که چیزیت نیست..پس چرا گریه می کردی؟!..
-به تو ربطی نداره.. برو بیرون..به چی نگاه می کنی؟برو دیگه..
جلوم رو زانو نشست..صورتمو برگردوندم..از یه طرف حالم خوب نبود و از طرفه دیگه به خاطر اوضاعی که توش گیر کرده بودم و موقعیتمون
صورتم سرخ شده بود..
شونه م از زور هق هق می لرزید..ای کاش می رفت بیرون..حالم بدتر شده بود..
در کمال تعجب گرمی انگشتاشو زیر چونه م حس کردم..سرمو چرخوند سمت خودش..با شرم و درد تو چشماش زل زدم..اخماش هنوز تو هم
بود..
--هنوز که داری گریه می کنی..چی شده؟!..
-هیچی..فقط تو رو خدا برو بیرون..حالم خوب نیست..
اخماش جمع تر شد..
--یعنی چی که حالت خوب نیست؟..!و بلند داد زد: د ِ بِنال ببینم چه مرگته؟!..
چشمامو بستم و دستمو از زیر آب گذاشتم رو پهلوم..چقدر مدیونه این کفا بودم وگرنه الان بدن ب ر ه ن ه م رو کامل دید می زد و ..دیگه از
زور شرم باید یه قطره می شدم می رفتم زیر زمین..
همونطور با هق هق گفتم: پهلوم..
--پهلوت چی؟!..
-وقتی هولم دادی پهلوم خورد به دستگیره و..
سکوت کردم اونم همینطور..سرمو چرخوندم و با چشمای غرق در اشکم نگاش کردم..نگاهه اون هم تو چشمای من خیره بود..
--دردت شدیده؟!..
سرمو تکون دادم..
--می تونی پاشی؟!..
-نه..
با فین فین سرمو زیر انداختم که موهام از یه طرف ریخت تو صورتم..درست همون طرفی که آرشام کنارم بود..
چند لحظه به همون حالت بودم..لرزم گرفته بود..به مسکن نیاز داشتم تا دردمو تسکین بده..
حوله ی بزرگ و سفیدی که روی آب قرار گرفت باعث تعجبم شد..مبهوت نگاش کردم..حوله رو از روی همون کفا انداخت روی آب و بدون
هیچ مکثی دستاشو برد زیر آب و بدون اینکه تماسی با بدنم ایجاد کنه از روی حوله بدنمو پوشوند..
با این کارش جیغ کشیدم چون به شدت دردم گرفت ولی اون بی توجه به من کارشو می کرد..نگام به صورتش بود و نگاهه اون به حوله ای که
توی آب خیس شده بود..مثل همیشه صورتش اخم داشت..ولی اینبار ملایمتر..
دست چپشو برد زیر پاهام و دست راستشو دور شونه های ب ر ه ن ه م حلقه کرد..زبونم بند اومده بود ..جوری به خودم می لرزیدم که اونم
فهمید در همون حال که حوله ی خیس دورم بود منو از اب بیرون کشید..
یکی از دستام از روی حوله رو پهلوم بود و اون یکی دستم رو شونه ش..نگاهش به من نبود و مستقیم به جلو نگاه می کرد ولی من نمی تونستم
چشم ازش بردارم..
همونطور خیس منو از حموم اورد بیرون و گذاشت رو تخت..حوله کمی از زانوم پایین تر و تا قسمت بالای س ی ن ه هامو پوشونده بود..
فقط سر شونه هام باز بود که وقتی پتو رو کشید روم اونا رو هم پوشوند..
**************************
«آرشام»
به خودش می لرزید و رنگش پریده بود..هیچ فکر نمی کردم با اون حرکت ِ من چنین بلایی به سرش بیاد..
اون شب حوصله نداشتم..حتی رو تختی رو برنداشتم و همونطور دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم..
تو حال خودم غرق بودم که صدای محوی از گریه ی یه دختر رو شنیدم ..غافل از اینکه اون دختر دلارام بود..
وقتی از اتاقم اومدم بیرون صدا کمی واضح تر به گوشم رسید..کسی جز من و دلارام طبقه ی بالا اتاق نداشت بنابراین شَکَم به اون رفت و وقتی
وارد اتاقش شدم متوجه شدم صدای گریه ش از داخل حموم میاد..
کنارش نشستم..خودش رو زیر پتو مچاله کرد ..صورتشو به بالشت می فشرد..
از تو یکی از قفسه های کمد جعبه ی کمک های اولیه رو بیرون اوردم..یه مسکن به همراه لیوان آبی که روی میز عسلی کنار تخت بود
برداشتم..
--پاشو..
صورتشو به آرومی از روی بالشت بلند کرد..چهره ش سرخ و غرق در اشک بود..نگاه کوتاهی به دستم انداخت و نیمخیز شد..زیر لب تشکر کرد و
قرص رو به همراه ِ آب سر کشید..
@romangram_com