#آرشام_پارت_138

دوتا دستامو تو مشتش گرفت و کشید طرف خودش..
دستامو چسبوند به سینه ش و سرم داد زد: این همه حجب و حیا واسه چیه؟..می خوای چیو ثابت کنی؟..اینکه با بقیه ی دخترا فرق می
کنی؟!..
صدام می لرزید..
-من هیچی رو نمی خوام به شما ثابت کنم..من همینی اَم که هستم..همینی که جلو روتون وایساده..عادت به چنین چیزایی هم ندارم..
--می تونی عادت کنی..یا بهتره بگم بایــد عادت کنی..
-بایـــد؟..!مگه قرار نیست از اینجا برم؟..پس این کارا واسه چیه؟..
--مگه خودت همینو نمی خواستی؟!..گفتم تا اخر عمرت اینجا می مونی ولی تو اینو نمی خوای..پس لابد قصر شایان برات بهترین گزینه
محسوب میشه که اینجا به چشمت نمیاد..
از زور عصبانیت منفجر شدم..
-خواهش می کنم بفهم چی داری میگی..دیدی که تا گفت باید اونجا بمونم تن و بدنم از ترس می لرزید..انقدر از اون ادم نفرت دارم که اگه
می موندم فردا جنازه م از در اون خونه بیرون می رفت..یعنی اگه دستش بهم می خورد خودمو می کشتم اینو می فهمی؟!..
--حاضر نیستی ملکه ی قصر شایان بشی؟..!چرا؟.!.اینکه آرزوی هر دختری..ِ
-شاید آرزوی هر دختری باشه ولی من از این آرزوها ندارم..آرامشی که اوایل درکنار خانواده م داشتم رو به قصر شایان و تمومه ثروتش ترجیح
میدم..فقط آرزوم اینه که اون آرامش دوباره به زندگیم برگرده..
چند لحظه خیره شد تو چشمام..
--حاضری برای تموم عمرت اینجا بمونی یا سر 1ماه تحویلت بدم به شایان؟..
-معلومه اینجا موندم خیلی بهتر از اون قصر و ادماشه..
--چرا؟!..
-چی؟!..
--چرا اینجا رو ترجیح میدی؟!..
تو دلم دنبال جوابش می گشتم..
--سوال من جواب داشت..پس بگو..
-خب فکر کن به خاطر اینکه دست شایان بهم نرسه..
--ولی شایان یکی از نزدیکترین دوستانه منه..پاش بخوای نخوای به اینجا باز میشه..در اونصورت چی؟!..
-به قوله خودت اینجاشو دیگه مجبورم ..دستش بهم نرسه بقیه ش مهم نیست..وملتمسانه گفتم: کمکم می کنی؟!..
--به چه قیمتی؟!..
دستش روی مچم لغزید بعد هم اوردش بالا و گذاشت رو بازوم..
-دستتو بردار!..
شونه مو کشیدم عقب..ولی بدتر شد اون یکی دستشم گذاشت پشت کمرم تا نتونم جُم بخورم..دستام حصار بین من و اون بود..
--حاضری تو اغوش ِ من باشی ولی شایان نه..درسته؟!..
-به هیچ وجـــــه..منو اشتباه گرفتی جناب..ولم کن..
--پس آغوشه شایان رو ترجیح میدی..
-بمیرم نمیذارم همچین روزی برسه..
تقلا می کردم از تو بغلش بیام بیرون..میونه بازوهای قوی و مردونه ش گم شده بودم..دوست داشتم در برابرش سرسختی کنم ولی اون این
اجازه رو بهم نمی داد..
--اگر مجبور شدی از این دو یکی رو انتخاب کنی ..انتخابت کدوم بود؟!..
-یعنی چی؟!..
--آغوشه من..یا شایان؟..
با حرص جوابشو دادم..
-هیچ کدوم..پیش خودت چی فک کردی؟!..
--من هیچ فکری نکردم..فقط ازت جواب می خوام..همین حالا..
-واسه چی اینو می پرسی؟!..
--فقط جوابه منو بده..آغوش ِ من یا آغوش ِ شایان؟!..
-هیچ کدوم..هیچ کدومو نمی خوام..من ه ر ز ه نیستم عوضی..ولم کن..
تقلا می کردم..به سینه ش مشت می زدم ولی بی فایده بود..عین آهن سفته لامصب..
--منظور من به ه ر ز گ ی نبود..قرار هم نیست همچین اتفاقی بیافته..فقط جوابه منو بده..
-جوابی ندارم که بهت بدم..فقط بذار برم..

@romangram_com