#آرشام_پارت_137

چرا ساکتی لعنتی؟!..
جوابشو بده..
بگو نمیذاری اینجا بمونم..
تو رو خدا بگو آرشام..
نگام کرد..آروم و جدی ازم پرسید: چرا نمی خوای بمونی؟..!برای چی می خوای با من برگردی؟!..
وحشت زده نگاش کردم .. اشک تو چشمام حلقه بست..
-نمی دونم..به خدا نمی دونم..فقط می دونم نمی خوام اینجا باشم..همونجور که خواستی تا ابد تو خونه ت می مونم فقط نذار اینجا باشم..به
قرآن خودمو می کشم..
چونم از بغض لرزید: اگه منو اینجا بذاری همین امشب خودمو خلاص می کنم..
با صدای فریاد شایان با ترس تو جا پریدم..
--این اراجیف چیه سر هم می کنی دختر؟..تو از اولم ماله من بودی..این قراری بود که من با آرشام گذاشتم..آرشام چرا ساکتی؟..مگه خوده تو
بهم قول ندادی بعد از انجام کارت دلارام رو تحویله من میدی؟..بگو آرشام کسی نیست که زیر قولش بزنه..
به آرشام نگاه کردم که لباشو به هم می فشرد ..دستاشو در هم گره زد ..نگاهش به دستاش بود که کمی به جلو خم شد..
بعد هم با یک حرکت از جاش بلند شد ..چون بازوش تو دستام بود منم با ترس بلند شدم و تقریبا چسبیده بهش ایستادم..
شایان روبه رومون قرار گرفت و با اخم و نگاهی مملو از خشم به من و آرشام زل زد..
آرشام با تحکم روبه شایان گفت: هنوز کار من با دلارام تموم نشده..
--این حرف یعنی چی ؟..!مگه امشب..
--نه..فقط به امشب ختم نمی شد..من هنوز خیلی کارا با دلارام دارم..
--چقدر فرصت می خوای؟!..
-- 1ماه..
--یعنی سر 1ماه اونو بهم تحویل میدی دیگه اره؟..
--چرا که نه؟!..
--آرشام من دارم مثل همیشه رو قولت حساب می کنم..اگه از 1ماه بیشتر بشه به زور از تو خونه ت می برمش..می دونی که انجام دادنش برام
کاری نداره..
آرشام فقط سرشو تکون داد..هم خوشحال بودم و هم ناراحت و هم عصبانی..
خوشحال از اینکه شایان به هدفش نرسید..
ناراحت از اینکه بعد از 1ماه زندگیم از این رو به اون رو می شد..
و بیش از حد عصبانی بودم به خاطر ِ اینکه عین یه کالا باهام رفتار می کردن..هر دوشون داشتن سرم چونه می زدن..
ولی الان نمی تونستم حرفی بزنم..
***************************
تند تند داشت پله ها رو طی می کرد منم عین گلوله ی اتیش پشت سرش بودم..رفت تو اتاقش ..بی معطلی رفتم تو و درو بستم..
کتشو پرت کرد رو تخت و با عصبانیت نگام کرد..
--کی بهت اجازه داد وارد اتاق بشی؟..
-کی به شما اجازه داد که با من مثل یه کالای بی ارزش رفتار کنید؟!..
کلافه کراواتشو از دور گردنش باز کرد و اونم با حرص پرت کرد رو تخت..داشت دکمه های پیراهنشو باز می کرد..
--از چی حرف می زنی؟..!برو بیرون حوصله ت رو ندارم..
-از رفتار امشب شما و شایان..
پیراهنشو در اورد و انداخت رو تخت..رکابی سفید تنش بود..سعی کردم به بازوهای عضلانیش نگاه نکنم..
--جای اینکه ازم ممنون باشی باید بهت جواب پس بدم؟!..
-بی چشم و رو نیستم..ازتون ممنونم ولی چرا بهش گفتین 1ماهه دیگه می تونه منو از اینجا ببره؟..مگه نگفتین من تا اخر عمر باید اینجا
بمونم؟!..
رو به روم ایستاد..زیر چشمی نگاش کردم..قلبم تند تند می زد..دست و پام شروع کرد به لرزیدن..
--تو چشمام نگاه کن و حرفتو بزن..
خیلی عصبانی بود..من من کنان جوابشو دادم..
-نمـ..نمی خوام..
داد زد: چرا؟!..
نگامو به میز کنار تخت دوختم و با دست به بالا تنه ش اشاره کردم..خواستم دستمو بیارم پایین که رو هوا گرفتش..
-چکار می کنی؟!..

@romangram_com