#آرشام_پارت_136

ولی منکر اینم نمیشم که هر وقت کنارم می ایستاد و یا نزدیکم می شد انگار یکی احساساتمو قلقلک می داد..یه جوری می شدم که برام
عجیب و نو بود..
شام تو محیطی اروم صرف شد..بعد از اون هم مهمانها عزم رفتن کردن ولی آرشام به درخواست شایان موند و منم مجبور شدم کنارش باشم..
حس خوبی نداشتم..
یعنی شایان ازمون چی می خواد؟!..
شاید کارش فقط با آرشام..ِ
ولی نه..خودش گفت که اخر مهمونی شماها بمونین باهاتون کار دارم..
پس لابد با منم کار داره..
توقسمت مهمونخونه نشسته بودیم..آرشام کنارم بود ..هر دو سکوت کرده بودیم..اون عمیقا تو فکر بود و من هم مدام از روی استرس پامو تکون
می دادم و انگشتامو تو هم گره می زدم..
تا اینکه شایان به همراه ارسلان وارد سالن شدن..
کمی خودمو به سمت آرشام کشیدم..
ارسلان _ خیلی خسته م..میرم بالا استراحت کنم..راستی آرشام واسه آخر هفته ی آینده برنامه نچین می خوام یه سر به اسبا بزنم گفتم
همگی بریم بهتره..بعد از این مدت می خوام بیشتر ببینمت..
مکث کرد و ادامه داد: هر چی نباشه ما دوستای صمیمی هستیم..درضمن بی نهایت خوشحال میشم این خانم زیبا روهم همراهه خودت
بیاری..مطمئنم بهش خوش می گذره..
با خنده ی جذابی به من چشم دوخت..ولی آرشام فقط نگاش می کرد..ارسلان دستشو اورد بالا و در حین اینکه از سالن بیرون می رفت شب
بخیر گفت..
فقط شایان جلومون بود که با لبخند پت و پهنی رو لباش رو به رومون روی مبل سلطنتی نشست..
استرس داشتم .. نگاهه خیره ش اذیتم می کرد..
نیم نگاهی به اطرافم انداختم..دکور این سالن تماما ترکیبی از رنگ های سفید و نقره ای بود..
گوشه،گوشه ی سالن اشیاء ِعتیقه به چشم می خورد که معلوم بود کلی قیمتشونه..
مبل ها تمومش سلطنتی بودن و لوستری که به سقف نصب شده بود اویزی از کریستال و نقره بود..یا شاید هم فلزش شبیه به نقره ست..
صدای شایان رو که شنیدم نگاهمو بهش دوختم و محکم سر جام نشستم..
--آرشام امشب از شرابای من نخوردی..
--میلی بهشون نداشتم..
--دیگه مهمونا رفتن و شیدا هم اینجا نیست..پس لازم نیست بازم نقش بازی کنید..ارسلانم که بالاست..
--کی گفته ما الان تو نقشِمون هستیم؟!..
شایان با دست و لبخند کجی که رو لباش داشت به فاصله ی کم ِ بین من و آرشام اشاره کرد..آرشام نگاهه کوتاهی به من انداخت و باز به
شایان خیره شد..
هنوز از دستش ناراحت بودم..ولی توی این موقعیت اینکه طرفه آرشام باشم بهتر از این بود که بخوام ازش دلخور باشم..واسه اینکارا وقت بود
ولی الان باید جوری رفتار می کردم که آرشام نذاره اینجا بمونم..
حسم که اینو بهم می گفت..اینکه موندنمون اونم به اصراره شایان بی دلیل نیست..
آرشام _ علته اینکه گفتی بمونیم چی بود شایان؟..!مشکلی پیش اومده؟..!
خندید و به من نگاه کرد..
--نه .. ولی الوعده وفا..
با تعجب نگاهشون کردم که آرشام با اخم گفت: کدوم وعده؟!..
--گفتی دلارام رو لازم داری که خب امشب فهمیدم واسه چی می خواستی پیش خودت نگهش داری..حالا که شیدا رو از زندگیت پرت کردی
بیرون دیگه بهونه ای نمی مونه..من تا به الان صبر کردم ولی بیشتر از این دیگه نمی تونم..
سکوت کوتاهی کرد ونگاهشو از روی آرشام به صورت من دوخت..و ادامه داد: دلارام از امشب اینجا می مونه..دیگه با تو بر نمی گرده..
اب دهنمو با ترس قورت دادم .. ناخداگاه اون فاصله ی کم رو هم پر کردم و چسبیدم به بازوی آرشام..
صورتشو برگردوند و نگام کرد..هر چقدر که می تونستم التماس ریختم تو چشمام..
نباید می ذاشت من اینجا بمونم..دست و پام از سرما سِر شده بود..
زیر لب بهش گفتم: تو رو خدا نذار نگهم داره..مگه من خدمتکارت نیستم؟ پس نذار ..تو رو خدا نذار..
نگاهه نافذش تو چشمام در چرخش بود..با صدای شایان نگاهه هر دومون به طرفش کشیده شد..
--نکنه می خوای بزنی زیر قولت آرشام؟..!که البته ممطئنم اینکارو نمی کنی..از آرشامی که من می شناسم اینکار بعیده..
نگاهه آرشام به اون بود ولی معلوم بود عمیقا تو فکره..به بازوش چنگ زدم..حس می کردم صورتش کمی به سرخی می زنه..
نگاهشو به میز وسط سالن دوخت..

@romangram_com