#آرشام_پارت_135
برگشتم از در برم بیرون که نذاشت..می دونستم چی می خواد..
همونطور که پشتم بهش بود گفتم: بذار برم..من مثل بعضیا بی معرفت نیستم که بخوام با دو کلوم حرف و یه کاره نابجا غروره کسی رو خرد
کنم..نترس..شیدا از دهنه من حرفی نمی شنوه..ولی کار منم با شما تمومه..از همین الان..
دستمو ول کرد..بی معطلی دستم رفت رو دستگیره..
قلبم گرفته بود و جوشش اشک رو تو چشمام حس کردم..لبامو گاز گرفتم تا سرازیر نشن..
داشتم با قفل کشتی می گرفتم..چون دستام می لرزید کنترلی روی حرکاتم نداشتم..
آرشام بی هوا جلوم ظاهر شد و شونه ش رو به در تکیه داد..سرمو بلند نکردم..موهام ریخته بود تو صورتم و سرمو خم کرده بودم..
اون احساسی که اول تو قلبم داشتم عین حباب ترکیده بود و حالا حس می کردم وجودم خالی شده..
--نگام کن..
نگاش نکردم..
--دلارام با تو بودم..گفتم نگام کن..
لحنش جدی و محکم بود..سرمو بلند کردم..نیمی از موهام صورتمو پوشونده بود..با نوک انگشتم بردم پشت..
--اولین بارت بود؟!..
نگاهه متعجبم تو چشمای شفاف و شیشه ایش در گردش بود..
-چی؟!..
--ب و س ه!!..
سرمو زیر انداختم..به موهام دست کشیدم و سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..
--یعنی تو تا به الان با هیچ مردی نبودی؟!..
باز خواستم جلوش گارد بگیرم که با اخم گفت: ازت سوال کردم..پس فقط جوابمو بده..
-معلومه که نه..اصلا چرا باید اینا رو به شما بگم؟!..
--چون من رئیستم..
با حرص زیر لب گفتم: کِی میشه دیگه نباشــــی..
نشنید..یا اگرم شنید به روی خودش نیاورد..
--از موضوعه امشب همونطور که قبلا هم گفتم پیش هیچ کس حرفی نمی زنی..درضمن من به کسی باج نمیدم..راه های بهتری اَم برای بسته
نگه داشتن دهن ِ تو بلدم..پس هوای خودتو داشته باش که پاتو کج نذاری..
جوابشو ندادم و نگامو ازش گرفتم..
همیشه می خواست تهدیدم کنه..
دستگیره رو کشیدم و درو باز کردم ..خواستم برم بیرون که یکی با عجله جلوم ایستاد..نگاش که کردم دیدم ارسلان..ِ
لبخند نصفه نیمه ای تحویلش دادم..ولی لبخند رو لبای اون پررنگ شد..
نگاهش یه جوره خاصی بود..سنگین و نافذ..
یه ببخشید گفتم و از جلوی در رفتم کنار..قبل از اینکه بره تو آرشام پشت سرم بیرون اومد..ارسلان با تعجب و لبخند ِ کجی که روی لباش
داشت نگاهش بین من و آرشام در رفت و امد بود..
شرمم شد..سرمو انداختم پایین..مطمئنم با دیدن این صحنه فکرای خوبی تو سرش نیومده..
--دستشویی زنونه و مردونه ست؟!..
آرشام اخم کرد و جوابشو نداد .. بازوی منو گرفت..البته اینبار نه با خشونت بلکه با آرامش..خواستم دستمو بکشم ولی جلوی ارسلان نمی شد..
ارسلان خندید و زیر گوش آرشام جوری که منم بشنوم گفت: چه جای خلوتی واسه مُعاشقه گیر اوردین..نه خوشم اومد..معلومه این مدت
خیلی تغییر کردی..
با قهقهه رفت تو دستشویی و من به وضوح صورت سرخ شده از خشم آرشام رو دیدم که دندوناشو روی هم سایید و زیر لب غرید: رذل ِ بی
همه چیز..
از این حرفش تعجب کردم..
ارسلان حرف خوبی نزد و لابد برای همین آرشام عصبانی شد..
نگاهه ارسلان برام خوشایند نبود..حس نمی کردم نگاش به ه و س بازی عموش باشه ولی گرما و نافذ بودن نگاهه ارسلان بهم حس خوبی نمی
داد..بهش می خورد مغرور و زیرک باشه..
درست برعکسش در مقابله آرشام ..که اصلا چنین حسی رو نداشتم..نگاهه اونم برای من گرما داشت و نفوذه چشماش خاص بود..به طوری که
اذیتم نمی کرد..
شیدا رو تو سالن ندیدم..تا وقتی که آرشام بهم گفت شیدا دیگه تو مهمونی نیست و رفته..
اره خب دیگه جای موندن نبود..باید می رفت..می موند که چی بشه؟..!اینجوری دیگه مجبور نبودم نقش معشوقه ی این مرد مغرور و خودخواه
رو بازی کنم..
@romangram_com